انواع سی دی و نرم افزار های جدید

      لینک های داغ

 
   
  





تهران وب
اخبار روز :: دوستان :: تهران مانیا :: پزشکی :: بالاشهر :: ایران من
ایران 20 :: امواج :: هفت ستاره :: تهران وب :: پرشین تاپ :: طنز :: ایران شادی :: خنده :: لینک باکس :: دنیای خنده

فیلم و سینما :: خلاصه فيلم

موضوع: صحنه هايى از يك ازدواج

نگاهى به فيلم «ساراباند» تازه ترين ساخته «اينگمار برگمان»
مارين» كه يك وكيل است پس از۳۲ سال دورى و بى خبرى به ديدن شوهر سابقش «يوهان» مى رود كه حالا با پسرش «هنريك» و نوه اش «كارين» در خانه اى ييلاقى و دورافتاده در سوئد زندگى مى كند. كارين كه نزد پدرش درس نواختن ويولنسل مى گيرد براى مارين از شقاوت و خودمحورى پدرش مى گويد، از آن طرف، هنريك كه سوگوار از دست دادن همسرش آنا است، به كارين التماس مى كند تا او را ترك نكند. هنريك از پدرش تقاضاى گرفتن ارثيه اش را مى كند تا بتواند براى دخترش ويولنسل بهترى بخرد، اما پدربزرگ با رد كردن اين پيشنهاد پسر را از خود مى رنجاند. هنريك با مارين درباره امكان به دادگاه كشيدن پدرش صحبت مى كند و او را از اين همه انزجار و خشم نسبت به پدر، شگفت زده مى كند. يكى از دوستان اهل موسيقى يوهان، كه متوجه استعداد كارين در نواختن ويولنسل شده، اظهار آمادگى مى كند كه خرج تحصيل او را در دانشگاهى در هلسينكى بپردازد. كارين به مارين مى گويد كه مادرش در نامه اى خطاب به پدرش از او خواسته است كه از وابستگى بيمارگون به دخترش بپرهيزد. اما پدر به اين موضوع بى توجه است. هنريك از دختر مى خواهد كه با هم كنسرتى براساس قطعه اى از باخ، اجراكنند. اما دختر به بهانه اينكه براى دو سال آينده با يكى از دوستانش عازم شهرى ديگر براى تحصيل است پيشنهاد پدر را رد مى كند. وقتى هنريك اقدام به خودكشى مى كند با عكس العمل تلخ پدر مواجه مى شود. پس از گذراندن يك شب هولناك، مارين براى ما مى گويد كه در اين فاصله از شوهر سابقش بى خبر بوده است، و آنجا است كه ياد دخترش مى افتد كه مبتلا به بيمارى فراموشى است، انگار براى نخستين بار حس مادرى در او دوباره جان مى گيرد.
• بررسى فيلم
برگمان، ساراباند را سى سال پس از ساختن «صحنه هايى از يك ازدواج» (۱۹۷۳) مى سازد كه به اعتقاد خودش، آخرين فيلم او خواهد بود. «ليو اولمان» و «ارلاند يوزفسون» يك بارديگر در برابر هم قرار مى گيرند تا دوباره نقش زوج پر مسئله و ناآرام صحنه هايى از يك ازدواج را ايفا كنند، زوجى كه بالاخره تصميم به جدايى گرفته، وابستگى به يكديگر را رها مى كنند و هريك راه تازه اى را در زندگى پيش مى گيرند. در ساراباند، هر دو نفر، ارتباطشان را با گذشته از دست داده اند، تا آنجا كه يوهان حتى نمى داند يكى از دخترانش حالا در استراليا زندگى مى كند. تصميم مارين براى ديدار دوباره يوهان تنها از روى غريزه است. و به اين ترتيب آنها دوباره در شرايطى خودخواسته در كنار يكديگر قرار مى گيرند. انگار قرار است آدابى شفابخش به اجرا درآيد. برگمان با به كارگيرى فرمى تئاترى، در تقويت اين مراسم درمان بخش مى كوشد. ساراباند با دوربين اچ. دى و به صورت ديجيتال براى تلويزيون سوئد ساخته شده است. يك دستى فيلم در استفاده از رنگ هاى قرمز تيره و سبز مايل به خاكسترى، به پردازش شخصيت هاى متعدد ساراباند كمك كرده است. ساراباند يك دنباله متعارف بر صحنه هايى از يك ازدواج نيست، دغدغه فيلم بيش از آنكه چگونگى رابطه اين زوج در آينده باشد، به بررسى شيوه مواجهه آن دو در دوران جدايى با مسائل ريز و درشت زندگى مى پردازد. هريك اساساً در داستان زندگى ديگرى نقش غريبه اى را ايفا مى كند. مارين كه زندگى امروز يوهان را تلخ و دردآور مى يابد، بيشتر شنونده است و در قالب يك هم راز، ناظر و داورى محتاط و تودار وارد قصه مى شود. او كه وكيل خانواده است حالا در نقش يك روانشناس در برابر يوهان، پسر سوگوارش هنريك و نوه اش كارين ظاهر مى شود، با اين همه رفته رفته شاهد آن هستيم كه روان درمانگر ما خود به درمان خويش مى پردازد.برگمان با ساختن اين اثر آخرش، كه در واقع وداع او با فيلمسازى است، به جست وجوى پاسخى قانع كننده براى درگيرى هاى ذهنى و دلمشغولى هاى خود- و يا لااقل مشكلات غيرقابل درك زناشويى- برمى خيزد. (اين مسئله در فيلم بى وفايى (۲۰۰۰) ساخته اولمان كه براساس فيلمنامه اى از برگمان ساخته شد نيز مورد بررسى قرار مى گيرد). ساراباند اين پرسش را مطرح مى كند كه همسرانى كه از هم جدا مى شوند چه تاثيرى بر زندگى يكديگر مى گذارند، همين طور تاثير پدران و مادران در زندگى فرزندانشان تا چه حد است. يكى از شخصيت هاى محورى فيلم، كارين نوه يوهان است، دختر سرگردانى كه در پى راهى براى گريز از پدر خودراى و مستبد خويش است، پدرى كه رابطه اش با او به نظر نامشروع مى رسد و حتى عشقش به او وراى عشق ساده پدر فرزندى است. پدر و دختر هر دو طورى رفتار مى كنند كه كمى غيرعادى است.البته نمى توان به سادگى از كنار اين قضيه گذشت كه اين فيلم در واقع حديث نفس برگمان بوده است، فيلمى كه در آن مردان-به ويژه هنرمندان- به باد انتقاد گرفته مى شوند و خودخواهى و استبدادشان سرزنش مى شود. كارين دختر حساسى كه مورد علاقه هر دو مرد قصه است، در واقع بدل به طعمه اى مى شود در نبرد مردان قبيله، كه استعداد و ذوق او را براى موسيقى ناديده مى گيرند و سعى دارند قريحه اش را در نطفه خفه كنند. يوهان شخصيت تلخ و نچسب ماجراست كه برى از هرگونه حس همدردى انسانى است. شوهر سابق بدخلق و ترشرو كه به مارين اعتراف مى كند يكسره تمام زندگى اش و همين طور ازدواجشان، بى معنا و پوچ بوده است. پدرى بى اعتنا و خشن كه از خويشتن خويش بيزار است و در خصومت و ضديت با پسرش هيچ كوتاهى نمى كند. پدرى كه هيچ گاه نتوانسته است طغيان و نافرمانى پسر را در دوران جوانى ببخشد. قربانى بودن هنريك اما زياد هم بى دليل نيست، مردى ضعيف و ناتوان و هنرمندى بى اراده و كم طاقت (او هم مثل دخترش نوازنده ويولنسل است) كه به جاى آنكه براى فراموشى غم از دست دادن همسر به كار پناه ببرد، سربار و طفيلى دختر جوانش مى شود. اما نيروى مثبتى كه مثل روحى مقدس در فضاى فيلم حضور دارد، آنا همسر متوفى هنريك است كه در يك قاب عكس، در قالب خاطره اى رهايى بخش، گويى به حفاظت دختر گمارده شده است و حتى پس از مرگ هم او را هدايت مى كند. مارين به تصوير آنا چشم مى دوزد و انگار نگاه مبهم و اسرارآميز آنا كه تجسم عشق و تقدس است، او را به دريافت دنياى مادرى وامى دارد. مارين سراغ دختر بيمارش مى رود، او را در آغوش مى گيرد گويى نخستين بارى است كه احساس مى كند اين موجود فرزند او است.ساراباند با تك گويى مارين رو به دوربين آغاز مى شود، او در واقع راوى داستان است، با نشان دادن عكسى از ازدواج و جدايى اش مى گويد. خود، فاقد درگيرى شخصى در درامى است كه بين سه شخصيت ديگر اتفاق مى افتد، نقشى پر جنب وجوش ارائه نمى كند و فقط با ديدار دوباره از يوهان وارد قصه مى شود. كارين اما به ما يادآورى مى كند كه او عميقاً درگير ماجرا شده است. نقش تعيين كننده مارين آنجاست كه به كارين اعتراف مى كند «احمق ترين و در عين حال بى وفاترين همسران بوده است.» اينكه در تمام عمرش سرگردان بوده است و از پدربزرگ، عوام فريبى متظاهر مى سازد كه با وانمود كردن به احسان و نيك خواهى سعى در پنهان كردن چهره واقعى خود دارد. در مقابل كارين رابطه شكننده و ملتهب زوج پير را بهبود مى بخشد و مارين را وامى دارد كه بالاخره دختر بيمارش را به ياد بياورد.برگمان ساراباند را به كنسرتى مجلسى تشبيه كرده است كه فقط چهار نوازنده دارد. عنوان فيلم به مانند «سونات پاييزى» (۱۹۷۸) - فيلمى درباره سردى روابط خانوادگى- نوعى حس موسيقى را به ذهن متبادر مى كند. قطعات باخ، بازگوكننده درون ناآرام و پرتلاطم يوهان و پريشانى خاطر آشفته هنريك است.
ساراباند را مى توان به يكسرى قطعات موسيقى پى درپى تشبيه كرد شامل ده اجراى دو نفره كه هركدام رنگ و بوى خاص خود را دارند. در نخستين همنوازى دو نفره، يوهان و مارين پس از سى سال در كنار هم قرار مى گيرند. شور جارى در اين صحنه، يادآور اولين نماى صحنه هايى از يك ازدواج است و ناخودآگاه پايان نافرجام رابطه اين زوج را به ذهن مى آورد. در همنوازى دونفره دوم كارين پريشان خاطر و مضطرب معرفى مى شود كه در قالب فلاش بك، از رابطه رنج آور و دردناك خود با پدر پرده بر مى دارد. بقيه اجراهاى دونفره، درهم و پراكنده اند، خشونتى پنهان در تك تك صحنه ها موج مى زند. ناتوانى هنريك در برابر پدر مغرور و بى اعتنايش، دست و دل بازى هاى يوهان براى به دست آوردن دل نوه اش، رويارويى هنريك و مارين در صحنه كليسا و همراهى موسيقى باخ و اعتراف هنريك به تنفر از پدر و بالاخره بوسه حيرت انگيز پدر و دختر در انتها.آخرين همنوازى اما، آنجا است كه يوهان گرفتار يك حمله عصبى مى شود، و خود آن را «يك بيرون روى وحشتناك، آن هم از نوع روانى اش» مى داند، نورپردازى فيلم در اين صحنه كه يوهان را در راهرو خانه اش نشان مى دهد، به صورت سايه هايى مورب است ( تنها صحنه اى كه نورپردازى پرساندين، مسطح و يكنواخت نيست)، يوهان و مارين در كمال معصوميت كنار هم دراز مى كشند، البته اين يك نزديكى جنسى نيست بلكه تاييدى است از طرف هر دو بر فناپذيرى جسمانى انسان. پايان بندى مثبت و تاثيرگذارى كه آرامشى لذت بخش را پس از آن همه كشمكش و بگومگو، در فضاى شب جارى مى سازد. ساراباند تركيب بندى آمرانه اى دارد، طورى بايد با اين فيلم روبه رو شد انگار كه يك قطعه موسيقى كلاسيك پر جزئيات مى شنويم، به همان اندازه بايد درظرايف دقيق شد. بى شك، برگمان هنوز هم استاد مسلم نماى نزديك است، خصوصاً آنجا كه بازيگرش به نظاره ديگران مى نشيند، رابطه دردناك و غم انگيز يوهان، هنريك و كارين تنها با نگاه دقيق، دلواپس و توام با همدردى مارين است كه به تعادل مى رسد. ليو اولمان مثل هميشه با گوش سپردن به ديگران و ناظر ماجراها بودن، از پس پيچيدگى هاى نقش بر مى آيد. ارلان يوزفسون، يوهان مستاصل و تلخ و تندخو را به زيبايى تمام ارائه مى كند. بوريه آلشتت، هنريك خسته و دل نازك را طورى قابل باور مى كند كه حس همدردى هر مخاطبى را برمى انگيزد. و بالاخره كشف جوليا دتوفوينوس، براى سينما ارزشمند است، بازيگرى پرشور و مستعد كه حضورش باعث ايجاد حسى از تازگى و سرزندگى مى شود. زياد هم غيرعادى نيست كه فيلمسازان پيشكسوت و كهنه كار سينما، وصيتنامه هنرى خود را در قالبى مينى ماليستى ارائه كنند. اين فيلم ها را غالباً فيلم هاى خزانى مى نامند، اما درباره برگمان، بيشتر به هجومى زمستانى مى ماند.
لوئيس بونوئل ۲۲ فوريه ۱۹۰۰ در كالاندا، تروئل به دنيا آمد. او اولين بچه از هفت بچه لئوناردو بونوئل ۴۳ساله سرخ پوست ثروتمند كوبايى الاصل ابزارفروش و مارياپورتولس ۱۷ساله است. خانواده كمى بعد از تولد لوئيس به ساراگوسا مهاجرت مى كند. او كودكى اش را در آنجا مى گذراند و كالاندا جايى مى شود براى گذراندن تعطيلات. صداى طبل هاى عيد پاك كه در فيلم هاى او نوعى امضا به شمار مى آيند، يادگار اين منطقه هستند.در هشت سالگى به مدرسه ژزوئيت ها مى رود و تا ۱۵ سالگى در آنجا مى ماند. دانش آموز خوبى است. در ۱۹۱۷ به خوابگاه دانشجويى مادريد مى رود تا در رشته مهندسى كشاورزى درس بخواند. گرچه ويولن مى زند و ترجيح مى دهد به پاريس برود و تحصيلاتش را در رشته موسيقى ادامه بدهد. او براى رامون كاخال و كانديدو بوليوار حشره شناس كار مى كند. در جوانى منشاء حشرات را مطالعه مى كند. حشرات هم فاكتور ديگرى در فيلم هاى او هستند. خود او بين نويسندگانى كه از آنها تاثير گرفته است، علاوه بر انگلس و ماركس دسدا از فابرى حشره شناس نام مى برد.در همين ايام او شروع به خواندن فلسفه و ادبيات مى كند. در ۱۹۱۹ يك دانشجوى حقوق به نام فدريكو گارسيا لوركا وارد خوابگاه مى شود كه تاثير او در سال هاى اول بر بونوئل آشكار است. در ۱۹۲۲ دانشجوى هنرهاى زيبا سالوادور دالى نيز به آنها ملحق مى شود. خوابگاه بر بونوئل تاثير ژرفى مى گذارد. خود او مى گويد كه اگر آنجا اقامت نداشت، زندگى اش كاملاً متفاوت مى شد. علاقه لوئيس در اين دوران بيشتر به سمت ادبيات مى گرايد اما برعكس كارهاى اولش ديگر دنباله رو لوركا نيست. او به اولترائيست ها و خلاقيت گراها نزديك مى شود. مدت شش سال در جلسات ادبى پمپو كه روزهاى شنبه برگزار مى شود، شركت مى كند و در مجلات آوانگارد شعر و داستان چاپ مى كند. او كتابى با تلفيق نثر و شعر تاليف مى كند كه نام سگ اندلسى را بر خود مى گيرد. در ۱۹۲۵ براى كار در بخش فرهنگى جامعه ملل به پاريس مى رود. در همان زمان به عنوان منتقد سينمايى در مجله «گازت ادبى» مادريد و كايه دو آر پاريس قلم مى زند. در همين دوران او فيلمنامه هايى مى نويسد كه به فيلم درنمى آيند.او با سوررئاليست هاى فرانسه ارتباط مى گيرد كه در كافه كورانو در پيگاله يا در خانه آندره برتون دورهم جمع مى شوند. با دالى در فيلمى به نام «سگ اندلسى» همكارى مى كند. فيلمى كه با سرمايه گذارى مادر بونوئل ساخته مى شود و در studio des orsulines با موفقيت زياد اكران مى شود. فيلم مدت ۹ ماه بر پرده مى ماند. بعد از اين فيلم او دوباره با سالوادور دالى شروع به نگارش فيلمنامه «سن طلايى» مى كند. اما در سال ۱۹۲۹ همكارى آنها به خاطر ظهور گالا الوارد در زندگى دالى وضعى آشفته به خود مى گيرد. بونوئل فيلم را به تنهايى مى سازد و در ۱۹۳۰ آن را در پاريس به نمايش مى گذارد. فيلم در استوديو ۲۸ به نمايش درمى آيد و سينما به وسيله راست هاى افراطى مورد حمله قرار مى گيرد. نمايش عمومى آن ممنوع اعلام مى شود و كپى هاى آن ضبط مى شوند. در پايان همين سال او به نيويورك مى رود. شيوه هاى آمريكايى را دوست ندارد و در آمريكا جز با اسپانيايى هايى كه در آنجا كار مى كنند مثل خارديل پونسلا، لوئيس روبيو و تونو ارتباط نمى گيرد. او كمى بعد از اعلام جمهورى اسپانيا به آنجا برمى گردد و از آن پس متناوباً در اسپانيا و فرانسه به عنوان مدير دوبلاژ براى پارامونت كار مى كند. كم كم از گروه سوررئاليست هاى آندره برتون دور مى شود. جايزه اى كه رامون آسين يكى از دوستان آنارشيست اش در بخت آزمايى برنده مى شود، سرمايه فيلم «زمين، بدون نان» را تامين مى كند.بونوئل در ۱۹۳۴ با جيان روكار ازدواج مى كند و در نوامبر همان سال فرزند اولش خوان لوئيس متولد مى شود. بسيارى از پروژه هاى او به خاطر جنگ هاى داخلى اسپانيا معوق مى مانند. در خلال جنگ او در پاريس بر مونتاژ فيلم هاى تبليغاتى براى جمهورى نظارت مى كند و در سال ۱۹۳۸ به هاليوود مى رود تا در اجراى پروژه هايى كه به نفع جمهورى اسپانيا هستند، نظارت كند. وقتى جنگ تمام مى شود هنوز در هاليوود است. حدود يك سال به عنوان مدير دوبلاژ شركت وارنر كار مى كند و بعد بيكارى باعث مى شود به فكر فيلم ساختن در مكزيك بيفتد. به همين دليل به مكزيك مى رود و در ۱۹۴۶ فيلم «كازينوى بزرگ» را با بازى نگره تده مى سازد. دوران ملودرام در سينما آغاز شده است و اولين فيلم او شكست مى خورد، اما فيلم دوم او «جمجمه بزرگ» موفق از كار درمى آيد و اين موفقيت براى او امكان ساخت فيلم «فراموش شدگان» را فراهم مى آورد. فيلمى كه با آن جايزه بهترين كارگردان جشنواره كن و جايزه بين المللى منتقدان را در ۱۹۵۱ از آن خود مى كند. فيلم كه در مكزيك مورد عدم پذيرش شديد قرار گرفته بوده، بعد از موفقيت بين المللى اش تمام درها را به روى او باز مى كند. در سال ۱۹۵۵ «يادداشت هاى يك جنايت» را مى ســازد.بعد از اين مرحله او تصميم مى گيرد كه از روى آثار گالدوس فيلم بسازد. براى اين منظور «ناسارين» را انتخاب مى كند كه با آن مجدداً به جايزه نخل طلاى كن دست مى يابد. او تصميم مى گيرد كه آثار ديگرى مثل خرمگس، جانى سلاحش را برداشت، سرزمين تاتارها، زير آتشفشان و مكان بى مرز را نيز به فيلم دربياورد كه در حد پروژه باقى مى مانند. فيلم بعدى او جاه طلبان است. پس از آن در ايالات متحده رابينسون كروزوئه را با بازى دان. اُ. هرلى مى سازد.



مطلب بعدی   ::  مطلب قبلی

   


  بررسى اجمالى مهريه
  اس-ام-اس های دوستانه(فارسی-انگلیسی)
  عشقه سيبري Siberian Ginseng
  كم شنوايي عاملي براي بروز افسردگي در سالمندان است
  دز زندگی فهمیدم که.......
  انتخابات الكترونيكي در دولت الكترونيكي
  قلب زنان با ازدواج موفق بهتر مي تپد
  حميد خندان » شروع قصه » دلم تنگه
  ين ستاره سينماي هند بخاطر تبليغ سيگار عذرخواهي كرد
  ا حاج اقا پا رسه مؤسس شركت توليدي بهدا شتي پاك فوم
نيما » مريم پاييزي » يک کلمه
‌خوابي و نداشتن استراحت متعادل علت 30 درصد كمر درد
ارشادي بازيگر ايراني در فيلم هاليوودي بادبادك باز
شوريدگان بي سرانجام
آنچه كه دختران تمايل دارند پسران بدانند
نوشيدني كيوي و سيب
سوتي هاي گزارشگران ورزشي صدا و سيما
ابر‌داده: مفاهيم و كار‌برد‌ها
گوگل و كسب سود فراوان از هرزهنگاري
مناسبتهاى ماه مبارك رمضان
 
صفحه اول  : تقشه سایت : لینک باکس