|
|
|
انواع سی دی و نرم افزار های جدید |
لینک های داغ |
|
|
|
| | |


اخبار روز :: دوستان ::
تهران مانیا :: پزشکی :: بالاشهر :: ایران من
ایران 20
:: امواج ::
هفت ستاره :: تهران وب :: پرشین تاپ ::
طنز ::
ایران شادی :: خنده :: لینک باکس
:: دنیای خنده
|
|
|
وقتي پخش محاکمه خسرو گلسرخي از تلويزيون به پايان رسيد و من هنوز مبهوت به صفحه تلويزيون چشم دوخته بودم، فرزاد حسني بر صفحه ظاهر شد و کلامي در ستايش از مردانگي اين مارکسيست لنينيست مبارز دهه 50 گفت. مستقيم و روبه دوربين... در برنامه فوق العاده.
فرزاد حسني همواره آماج احساسات متناقض مخاطبانش بوده است. ستايشگران پر و پا قرصي دارد که توجه ما را به حضور ذهن، حافظه، حاضرجوابي، تحرک و تسلطش بر احاديث و روايات از سويي و اشعار و ترانه ها از سويي ديگر جلب مي کنند. و منتقدان خشمگيني دارد که او را به اجراي سفارشي و اداي جملات فرمايشي متهم مي کنند.
اين هويت متناقض را فرزاد حسني در چهره و ظاهرش نيز حمل مي کند. يک جوان امروزي(کاملا امروزي) که به سر و وضعش، صورت و آرايش مو اهميت مي دهد و از آن سو مي تواند در طرفه العيني همچون يک واعظ و مداح روايتي را به روايتي ديگر وصل کند و نتايج اخلاقي بگيرد.
برنامه «فوق العاده» با اجراي فرزاد حسني احتمالا بهترين ويژه برنامه انقلاب طي 28 سال گذشته بود. خطوط قرمز در اين برنامه بارها و بارها شکسته شدند و چند گفت و گوي بسيار جنجالي در اين برنامه انجام شد که در هيچ کدام نمي توان اجراي حسني را ناديده گرفت. گفت وگوي او با هاشمي رفسنجاني و يا صفار هرندي و دو بار پخش محاکمه خسرو گلسرخي، براي هر بيننده اي جذابيت هاي خاص خود را داشت.
وقتي تصميم گرفتم درباره چند و چون معماي فرزاد حسني تحقيق کنم، با پيشنهاد او روبه رو شدم: قرار شد مصاحبه او با هاشمي رفسنجاني را با هم ببينيم و بعد کمي هم گپ بزنيم. از همان اول قرارمان بر اين شد که بحث را فقط به محدوده هويت متناقض او محدود کنيم و روشن کنيم که حسني يک استعداد صادق و متفاوت اجراي تلويزيون است يا يک مجري که مجبور است در همان کادر و چهارچوب مشخص شده تلويزيون حرکت کند؟
وقتي گفت وگو را شروع مي کنيم، فرزاد کارم را ساده مي کند. خودش کوله باري از شکايت نسبت به روزنامه نگارهايي داشت که او را مدام به اجراهاي سفارشي متهم مي کنند. او در عوض به جاي تاکيد بر وجه امروزي خود اصرار دارد که بر بسترهاي سنتي و مذهبي اش صحه بگذارد. صحبت ما اين گونه شروع شد:
فرزاد تو همين قدرمذهبي هستي که به نظر مي رسد يا يک مجري هستي که به بهترين نحو سفارشات انجام شده از سوي تهيه کننده و مديران شبکه را انجام مي دهي؟
من واقعا همين قدر مذهبي هستم که مي بينيد. تظاهري در کار نيست. من آن چيزي را مي گويم که بهش اعتقاد دارم. قسم مي خورم که تا با حال هرگز و هرگز يک جمله سفارشي در برنامه ام نگفته ام، هر چند به هر حال کار در تلويزيون چهارچوب و قواعد خاص خودش را دارد که من نمي توانم از آنها تخطي کنم.
خب، اگر حرفت را قبول کنيم بايد بگويم پس بدشانسي آورده اي، چون در متر و معيار تماشاگران به خصوص روشنفکران، اين نوع کلمات و اجرا با اين تيپ و قيافه سازگار نيست.
ببين من بچه خاني آبادم. کوچه قندي. نزديکي بستني آقا رضا. از يک خانواده کاملا مذهبي. به خصوص مادرم که به شدت مذهبي بود. من در دل فرهنگ آن حوزه و آن دوران بزرگ شدم. به عنوان مثال بزرگ ترين عشق دوران کودکي من حضرت امام بود. من از همان بچگي عکس هاي امام را جمع مي کردم و موثرترين شيوه براي ساکت کردن من، اهداي عکس امام بود. الان هم آرشيو کامل عکس هاي امام را دارم. وقتي در 11-12 سالگي شاگرد اول شدم، جايزه اي که پدرم برايم خريد يک دوره کامل سيماي نور بود که به عکس هاي امام اختصاص داشت. حتي يک بار يکي از اقوام، يک عبا برايم خريد تا من از کودکي بيشتر و بهتر بتوانم حرکات امام را انجام دهم.
اما...
اما چي... من چي کار کنم که فلان متولد 65 از من مي پرسد که آقاي حسني واقعا امام را اين قدر دوست داري؟! من چي را بايد ثابت کنم؟ من با درس هاي قرآن قرائتي بزرگ شدم. مسئله من دعاي کميل آيت الله دستغيب بود. مسئله نوجواني من، شهادت آيت الله قدوسي بود، من با اين چيزها بزرگ شدم، حالا بايد چه چيز را به چه کسي ثابت کنم؟
در آن خانواده مذهبي، مثلا مي توانستي موسيقي گوش بدهي؟
نه، در خانه ما موسيقي نبود، تا مدت ها. اولين کاست موسيقي که به خانه ما راه يافت، نهانخانه دل با صداي بيژن بيژني بود و بعدش هم شور عشق افتخاري.
اما تو الان يک ترانه سراي حرفه اي هستي. پس چگونه به ترانه گفتن علاقه مند شدي؟
اولين ترانه اي که شنيدم در خانه دايي ام بود. از يک خواننده پاپ قديمي. هنوز هم شعر و آهنگش را حفظ هستم: به چه جرمي، چه گناهي، تو مرا سوزوندي...
پس آخر تغذيه فرهنگي تو چي بود؟
همه آن چيزهايي که در اوايل دهه 60 در اين مملکت در دسترس بود. من يک روزنامه خوان حرفه اي بودم. تا پايان دبيرستان روزي چهار تا پنج ساعت روزنامه و مجله مي خواندم. همه چيز از اطلاعات هفتگي و پاورقي هايش بگير تا نشريات طنز هفتگي. فکاهيون، طنز و کاريکاتور، دوره هاي قديمي مجله بهلول، من حتي مجله صف را هم مي خريدم. (مجله ارگان ارتش!) اما حس موسيقيايي و ميل به ترانه، نه با کاست هاي موسيقي پاپ که با نوارهاي قصه بارور شد که آن سال ها بزرگ ترين تفريح کودکان بود. نوار قصه هاي شرکت 48 داستان و يا بيتا. تمام کودکي من با صداي اين نوار ها پر شده است. عليمردان خان، جن پينه دوز، گربه هاي اشرافي، سيندرلا، سندباد، پينوکيو. من به آوازهايشان گوش مي دادم و با آنها بزرگ مي شدم. کارهاي درخشاني بود. هنوز هم بسياري از آوازها را حفظ هستم. (چند تايي از آنها را مي خواند.)
تسلطت بر احاديث و روايات را از کجا آوردي؟
خب، اين هم ادامه همان ماجراست. يکي از بزرگ ترين مشغوليت هاي من، خواندن رساله است. از آن سو عاشق حديث هستم. احاديث را مي خوانم و حفظ مي کنم و به آنها فکر مي کنم. در سه سال برنامه کوله پشتي، 95 درصد موضوعاتم را از احاديث انتخاب کردم.
مي داني مشکل اينجاست که اين دلبستگي عميق مذهبي با چهره ات سازگار نيست!
اين مشکل من است اما تقصيري ندارم. من همين هستم که مي بينيد. يکي از دوستان روشنفکرم مي گفت تو آدم تحصيل کرده اي هستي، چرا اين قدر برنامه هايت را با «قال» شروع مي کني، به جايش از کانت و همينگوي نقل قول بيار. من چه جوري بگويم که حرفي از همينگوي و کانت را قبول دارم که با آن احاديث منطبق باشد. نه برعکس!
متون عربي را خيلي سليس روايت مي کني.
باز هم اين به عشق کودکي من برمي گردد. در تابستان ها وقتي هم سن و سال هاي من مي رفتند کلاس انگليسي، من کلاس عربي مي رفتم. جامع المقدمات را هم کامل خوانده ام. همين طور کتابي به نام زبان قرآن که مرجع تدريس قرآن در دانشگاه هاست. به عربي هميشه عشق ورزيده ام. زبان عجيبي است و به غايت حساس. يک فتحه و ضمه اشتباه، يک عدم رعايت حروف قمري و شمسي، کل جمله را عوض مي کند. من ارتباط حسي بسيار خوبي با عربي دارم و واقعا معتقدم اگر اين ارتباط حسي را با اين زبان برقرار کني، احتمال اشتباهت در تلفظ به صفر مي رسد.
ديپلم را از چه مدرسه اي گرفتي؟
با معدل 18 و خورده اي از مدرسه امام صادق.
خب، پس شد عشق به امام، حديث، عربي، درس هايي از قرآن، نوارهاي قصه، روزنامه، مجلات طنز، ترانه پاپ در خانه دايي و ... چيز ديگري هم هست؟
آره، من دلبستگي عميق به ادبيات محاوره اي قديمي تهران دارم. پدر، مادر، پدربزرگ و مادربزرگ من، تهراني هاي اصيل بودند. خانه اي که در خاني آباد داشتيم، از آن مدل خانه هاي قديمي و تيپيک تهران بود. با حوضي در وسط و راه پله هاي دور حياط و دالان و زيرپله و ... . يکي از همسايه هاي ما (فرزاد تاکيد دارد بگويد همساده!) پيرزني بود به نام خجه خانم، خديجه خانم نه، خجه خانم. در يک اتاق ديگر پيرزني ديگر بود به نام زهرا خانم که کارش آباب کشي بود! در اين فضا، گوش من پر شد از آوا و کلمات قديمي تهراني. يکي از دوستان منتقد به من ايراد مي گرفت که چرا در برنامه ام مي گويم طياره. اين تو ياد من مانده که مادربزرگم مي گفت طياره پريد! من ديگر نمي توانم خودم را راضي کنم بگويم هواپيما. اين طياره است! مثلا تهراني ها به جاي هنوز مي گويند هنو (بدون ز) يا مي گويند سيفيد (سفيد) زيرزيمين ( زيرزمين) سيب زيميني (سيب زميني). من به جاي دوازده (با فتح دال) دوست دارم بگويم دوازده (با ضم دال). اين لهجه قديمي تهران است. کسي به من زنگ زد و گفت اين شنفتن را از کجا آوردي؟ يعني چي؟ اين خانم نمي دانست که خود حافظ، شنفتن را با گفتن هم قافيه کرده است. اما استفاده از اين کلمات و اين نوع گويش دوستان را عصباني مي کند. اما من تاکيد دارم که از اين زبان استفاده کنم.
در کودکي ات پدر و مادرت در مورد شکل لباس پوشيدنت محدوديتي برايت ايجاد نمي کردند؟
نه... الحمدالله هيچ وقت پدر و مادرم در اين مسائل قيد و بندي برايم نمي گذاشتند. در حال حاضر هم بهترين مشاور من در لباس پوشيدن مادرم هست و من از او راهنمايي مي گيرم.
پس فرزاد حسني اين گونه شکل گرفت... خب حالا که اين هويت متناقض را ترسيم کرده ايم، فکر نمي کني نحوه اجراي تو برخي اوقات به اين سو»تفاهمات دامن مي زند و گزک دست کساني مي دهد که تو را به کار فرمايشي متهم مي کنند؟
مثلا چه کاري؟ آن نويسنده اي که به بهانه نقد اجراي من، از فرم دماغ و ابروي من فکت مي آورد، مگر برايش مهم است من چگونه و با چه شيوه اي برنامه اجرا مي کنم؟
مثلا چرا موقعي که با چهره هاي سياسي شوخي مي کني، چهره ات متبسم است؟ يا چرا در مصاحبه هايت بيش از حد از کلمات تعارف آميز استفاده مي کني؟
خب، وقتي موقع مزاح نمي خندم، دو تا اتفاق مي افتد; يا شوخي ام گرفته نمي شود يا سو»تفاهم پيش مي آيد که دارم گستاخي و بي ادبي مي کنم.
دوم آن که من در گفت وگوهايم شغل، جايگاه و همين طور شان فرد مقابل را حفظ مي کنم. مثلا اگر طرفم يک عضو قوه مجريه است قاعدتا سوال هايم بر محور «پس چي شد؟» مي گردد، اما وقتي مثلا با هاشمي رفسنجاني مصاحبه مي کنم، تمام تلاشم بر اين است که احترام و شان هاشمي را حفظ کنم. آن هم در عين اين که فضا را مفرح و شاد نگه دارم.
و اين داستان فرزاد حسني بود؟
دقيقا. داستان کسي که هنوز از شنيدن خاطره يک شهيد دلش غنج مي رود و از آن سر از شنيدن يک ترانه پاپ خوب به شوق مي آيد. باور کنيد همين است. هيچ تظاهري هم در کار نيست. من اين جوري ام.
| |
مطلب بعدی
::
مطلب قبلی
|
|
|
| |
|
|
| |