|
|
|
انواع سی دی و نرم افزار های جدید |
لینک های داغ |
|
|
|
| | |

اخبار روز :: دوستان ::
تهران مانیا :: پزشکی :: بالاشهر :: ایران من
ایران 20
:: امواج ::
هفت ستاره :: تهران وب :: پرشین تاپ ::
طنز ::
ایران شادی :: خنده :: لینک باکس
:: دنیای خنده
|
|
|
خيلي وقت بود منتظر امير بودم تا قدم آخر را بردارد و براي خواستگاري پا پيش بگذارد. اطمينانم به امير و قصد ازدواجش بيش از هر چيز ديگري در دنيا بود.
به خاطر همين، بارها صحنه ورود او با يك سبد گل رز صورتي را پيش چشم مجسم ميكردم و ميديدمش كه با شوخ طبعي هميشگي مجلس سرد خواستگاريرا پر از شادي ميكند. امير پسر دايي مادرم بود و شريك برادرم كه از سالها پيش توجه خاصي به من داشت. هر چند روز يك بار از بهنام سراغم را ميگرفت. درمهمانيها كنارم مينشست و هر بار كه سفر ميرفت براي خانوادهام سوغاتي ميآورد. جوكهاي دست اول امير هميشه در حضور من گفته ميشد و بهترين وعجيبترين رستوران هايي كه كشف ميكرد، با من و بهنام و خانوادهام مورد امتحان قرار ميگرفت. همين رفتارها باعث شده بود كه همه از علاقه امير به منحرف بزنند و از محاسن او پيش من بگويند. البته ناگفته نماند كه من به اين تعريفها احتياجي نداشتم و تصميم خود را گرفته بودم. خانوادهام نيز امير را دوستداشتند و بيش از همه به او توجه ميكردند. اما او برخلاف تصورات همه ما، بيسر و صدا رفت و دختر ديگري را عقد كرد و كارت دعوت به جشن نامزديشان رابراي ما فرستاد.
پاك گيج شده بودم و نميدانستم چه كار كنم. دلم ميخواست براي هميشه از شهرمان بروم تا ديگر مجبور نباشم كسي را ببينم. ولي اين كار شدني نبود. بايدظاهر را حفظ ميكردم و پيش همه چنان نشان ميدادم كه ازدواج امير برايم اهميتي ندارد. شكست غرورم، بيش از اين صحيح نبود.
در نامزدي امير لباس خيلي شيكي پوشيدم و بر خلاف هميشه به آرايشگاه رفتم. از اول تا آخر مجلس هم از مهمانها پذيرايي كردم تا شبههاي در ذهن كسيپيش نيايد. اما ميشنيدم كه پشت سرم چه حرف هايي زده ميشود. آنها ميگفتند: امير دو سال تمام به خانه فيروزه اينها رفت و آمد و آخر سر هم دستدخترك را گذاشت توي پوست گردو و ديگري را براي زندگي برگزيد. خانواده امير به همه ميگفتند: پسرمان فيروزه را ميخواست اما به خاطر رفتار مادرش ودخالتي كه در زندگي بچههايش ميكند پشيمان شد. حالا هم خدا را شكر كه عروس ساكتي نصيبمان شده و خانوادهاش جز «هر چه شما بگوييد، چيزي بر زباننميآورند.» اين حرفها اينقدر چرخيد و چرخيد كه خيلي از خواستگارهاي خوبم را منصرف كرد و به آنها باوراند كه حتما خانواده من مشكلي دارد.
نميتوانستم امير را ببخشم. از او متنفر شده بودم. خودم را فريب خورده ميديدم و ميخواستم براي بستن دهان مردم و خانواده امير هم كه شده هر چه زودتربا شخصي كه از هر نظر به امير سر باشد و بتواند شكست مرا جبران نمايد، ازدواج كنم. بدجوري از مجرد ماندن ميترسيدم و از اين كه مجبور شوم جوانيام را درخانه پدرم بگذرانم و شاهد خوشبختي ديگران باشم واهمه داشتم. به خاطر همين شب و روز دعا ميكردم تا هر چه زودتر پاي سفره عقد بنشينم و زودتر از اميرو همسرش، زندگي مشترك خود را شروع كنم.
در يك چنين شرايطي وحيد به خواستگاريام آمد. پسري به مراتب جوانتر، زيباتر و پولدارتر از امير. همين كافي بود. نه او را شناختم و نه خواستم بشناسم.نبايد ميگذاشتم دير شود و حرفهاي مربوط به گذشته به گوش وحيد برسد پس خيلي سريع جواب بله را گفتم و از خانوادهام خواستم تاريخ عروسي را قبل ازتاريخ ازدواج امير تعيين كنند. ديگر همه دهانها بسته شده بود. خانواده وحيد پولدار بودند و چنان هديههايي برايم ميخريدند كه در تمام فاميل سابقهنداشت. بعد هم سر مراسم عروسي چنان خريدي برايم كردند و آنها را ميان پارچههاي ترمه اصل به در خانهامان فرستادند كه تا مدتها نقل همه آشناها شد. بهمادرم گفتم به خانواده امير كه هنوز عروسشان را نياورده بودند، زنگ بزند تا بيايند و خريدها را ببينند و سليقه را ياد بگيرند. خلاصه، به جاي شناختن همسرمو نقاط ضعف و قوت اخلاقياش، فقط فكرم به دنبال اين بود كه چيزي كمتر از همسر امير نداشته باشم و از او چيزي كم نياورم. در اين دور باطل چشم و همچشمي داشتم آيندهام را ميباختم.
در فاصله كمتر از دو ماه بعد، جشن مفصلي در يكي از گرانترين سالنها گرفتيم و به خانهاي كه لبريز از جهيزيه من بود رفتيم. دو سه ماه اول، سرمان به پاگشاهاو مهمانيها گرم بود و معني زندگي مشترك را درك نميكرديم. اما وقتي مهمانيها تمام شدند، ديدم با يك همسر بچه صفت و وابسته تنها ماندهام. تمام داراييهمسرم كه آن همه براي من اهميت داشت، متعلق به پدر بزرگش بود و او در شركت پدربزرگ بيشتر نقش يك راننده شخصي را بازي ميكرد البته درآمدش بدنبود. ولي موقعيت كاري و پيشرفت چنداني نداشت. زندگي ما وابسته به نظر پدربزرگ وحيد بود كه اگر يك ماه غضب ميكرد و حقوق كمتري به نوهاش ميداد،حسابي لنگ ميمانديم و ناچار به فروش سكهها ميشديم. اين نحو زندگي با آنچه من ميخواستم خيلي فرق داشت. نميتوانستم مطابق ميلم خرج كنم ومهماني بگيرم. در مهمانيها و جشنها نيز ناچار بودم لباسهاي تكراري بپوشم و در مقابل طعنه ديگران حرف نزنم. البته تقصير خودم بود. آن اول آنقدر پزداده بودم كه حالا همه توقع داشتند با يك پرنسس مواجه شوند نه زن جواني كه براي به هم رساندن خرج و دخل ماهانه منزلش با مشكل روبروست.
كافي بود بشنوم همسر امير وسيله جديدي مثل يك مايكروويو يا سرخ كن برقي براي خانهاشان خريده كه تا چند روز اعصابم خراب باشد و با وحيد جر و بحثكنم تا پولش را به من بدهد و من هم بتوانم عين همان وسيله را تهيه كنم. حالا اين كه ما به آن جنس احتياج داشتيم يا نه و پول آن از كجا تأمين ميشد،موضوعي بود كه جنجالهاي بعدي را به خود اختصاص ميداد. همه زندگيمان داشت با ناراحتي و اوقات تلخي ميگذشت. مدام حواسم به رنگ و لعاب ظاهريديگران بود. وسيله خانه، لباس، ماشين، متراژ و مكان منزل و... همينها داشت مرا از پا ميانداخت. درد دلهايم را به مادرم ميگفتم ولي او به جاي راهنماييكردن و دعوت به صبر، با وحيد دعوا ميكرد و خيلي راحت ميگفت: تو كه عرضه زن نگه داشتن نداري، براي چه عروسي كردي. خب، اين حرفها هم به شوهرم برميخورد و او با وجود تمام جوانياش خرد ميشد. وحيد انتظار داشت حداقل من گاهي اوقات او را درك كنم. ولي اين كار از دست من برنميآمد چون ازدواج كردهبودم تا روي ديگران را كم كنم، نه اين كه خودم زندگيام را بسازم.
كم كم رفتار وحيد هم عوض شده بود. از حرفها و رفتارم ايراد ميگرفت و پيش همه مسخرهام ميكرد. ظاهر سازي ام را احمقانه ميناميد و اگر ميتوانست آنهارا فاش ميكرد. پس از مشورت با مادر به اين نتيجه رسيدم كه بايد هر چه زودتر بچهدار شوم و با بچه دست و پاي شوهرم را ببندم. آخر او مثل خيلي ازقديميها اعتقاد داشت كه زن تا وقتي فرزندي به دنيا نياورده باشد، جايگاهش در خانه همسر محكم نيست ولي بعد از آن ديگر دستش باز است و هر چقدر كهبخواهد ميتواند بتازاند. وحيد موافق نبود. بچه نميخواست. ميگفت ما هنوز خودمان بچه هستيم و نميتوانيم حرف همديگر را بفهميم آن وقت تو ميخواهييكي ديگر را هم بيچاره كني. سر همين موضوع دعواي سختي كرديم. دعوايي كه به قهر من از خانه و جدايي انجاميد.
اصلا نفهميدم چه شد، فقط ديدم همسرم به هيچ نحوي راضي به ادامه زندگي نميشود و نميخواهد يك فرصت ديگر به من بدهد. ميگفت طي يك سال و نيمزندگي مشترك مان مجبور شده حدود هفت ميليون تومان قرض بگيرد و براي برآوردن خواستههاي من خرج كند. ميگفت: حوصله غرغرهاي من و مادرم راندارد و نميخواهد بقيه عمرش را اين طور بگذراند و...
به همان سرعتي كه عروسي كرده بوديم، طلاق گرفتيم و راهمان را جدا كرديم. جهيزيهام را در همان خانهاي كه داشتيم به حراج گذاشتم و به خانه پدرم برگشتم.جايي كه از آن فرار كرده بودم.
بله اين سرنوشت پرنسس خيالي است كه به جاي ساختن زندگي، به دور باطل چشم و همچشمي افتاده بود
| |
مطلب بعدی
::
مطلب قبلی
|
|
|
| |
|
|
| |