انواع سی دی و نرم افزار های جدید

      لینک های داغ

 
   
  





تهران وب
اخبار روز :: دوستان :: تهران مانیا :: پزشکی :: بالاشهر :: ایران من
ایران 20 :: امواج :: هفت ستاره :: تهران وب :: پرشین تاپ :: طنز :: ایران شادی :: خنده :: لینک باکس :: دنیای خنده

خانه و خانواده :: داستان عبرت آموز

موضوع: همسر نامهربان من

درسم‌ كه‌ تمام‌ شد، رفتم‌ سربازي‌. مادر روز شماري‌ مي‌كرد كه‌ سربازي‌ام‌ هر چه‌ زودتر تمام‌ شود و برايم‌ زن‌ بگيرد. همه‌ اميدش‌ به‌ من‌ بود. گل‌ سرسبد خانه‌ بودم‌.دو خواهر بزرگترم‌ هر كدام‌ با خانواده‌هاي‌ اعيان‌ عروسي‌ كرده‌ بودند. مادر مي‌خواست‌ زن‌ من‌ چيزي‌ كمتر از آنها نداشته‌ باشد. من‌ خودم‌ اصلا توي‌ فكر ازدواج‌نبودم‌. دلم‌ مي‌خواست‌ كار خوب‌ پيدا كنم‌ و به‌ زندگي‌ام‌ سر و سامان‌ بدهم‌. از سربازي‌ كه‌ آمدم‌ با دوستانم‌ يك‌ شركت‌ كامپيوتري‌ ايجاد كرديم‌. از صبح‌ تا شب‌ كارمي‌كردم‌ و شبها هم‌ همراه‌ مادرم‌ به‌ خواستگاري‌ مي‌رفتم‌. اولش‌ موضوع‌ را جدي‌ نگرفتم‌ برايم‌ حكم‌ مهماني‌ رفتن‌ را داشت‌. مادر بود كه‌ دخترها را برانداز مي‌كردو بعد هم‌ يا مي‌پسنديد و يا نمي‌پسنديد. اما من‌ تمام‌ فكر و ذكرم‌ اين‌ بود كه‌ اوضاع‌ شركت‌ را هر چه‌ بيشتر روبراه‌ كنم‌. اين‌ طور نمي‌شد كه‌ كار را شوخي‌ گرفت‌ تاشايد در آينده‌ معجزه‌اي‌ پيش‌ بيايد و وضع‌ زندگي‌ام‌ روبراه‌ شود. اما مادر به‌ كار من‌ مثل‌ يك‌ كار نگاه‌ نمي‌كرد. چون‌ از پدر ارث‌ زيادي‌ به‌ من‌ رسيده‌ بود، براي‌همين‌ مادر اين‌ طور تلقي‌ مي‌كرد كه‌ من‌ نيازي‌ به‌ كار و فعاليت‌ زياد ندارم‌. ولي‌ واقعيت‌ اين‌ بود كه‌ كار براي‌ من‌ مثل‌ نفس‌ كشيدن‌ بود. شايد درآمدم‌ از خرج‌ مادرم‌هم‌ خيلي‌ كمتر بود ولي‌ خوشحال‌ بودم‌ كه‌ خودم‌ در مي‌آورم‌ و خودم‌ دارم‌ زندگي‌ام‌ را مي‌سازم‌. دلم‌ نمي‌خواست‌ توي‌ خانه‌اي‌ زندگي‌ كنم‌ كه‌ از ارث‌ پدر به‌ من‌رسيده‌ و بي‌شك‌ چشم‌ دو تا دامادها هم‌ دنبال‌ آن‌ است‌. 16 ساله‌ بودم‌ كه‌ پدرم‌ فوت‌ كرد ولي‌ خوب‌ يادم‌ مي‌آمد كه‌ مي‌گفت‌: كار براي‌ مرد مثل‌ جواهر مي‌ماند. اوتا آخرين‌ روز كار كرد و هيچ‌ وقت‌ به‌ غرغرهاي‌ مادرم‌ گوش‌ نمي‌داد. دلم‌ مي‌خواست‌ آدمي‌ باشم‌ مثل‌ او. پسري‌ كه‌ بتوانم‌ اسم‌ پدرم‌ را زنده‌ نگه‌ دارم‌. او براي‌ همه‌قابل‌ احترام‌ بود چون‌ از دسترنج‌ خود خرج‌ مي‌كرد و هيچ‌ وقت‌ به‌ چيزهايي‌ كه‌ داشت‌ فخر نمي‌فروخت‌. ولي‌ خب‌ مادر جور ديگري‌ بود. دلم‌ نمي‌خواست‌ دلش‌ رابشكنم‌. براي‌ همين‌ مي‌گذاشتم‌ هر كاري‌ كه‌ دلش‌ مي‌خواهد انجام‌ بدهد. تا اين‌ كه‌ بالاخره‌ يك‌ روز به‌ خواستگاري‌ شبنم‌ رفتيم‌. همان‌ دم‌ در ديدم‌ كه‌ مادرم‌ چه‌نفس‌ پراشتياقي‌ كشيد. همان‌ سر درشان‌ براي‌ مادر كافي‌ بود تا نديده‌ دخترشان‌ را بپسندد. تو دل‌ گفتم‌: خدا رحم‌ كند و وارد خانه‌ شدم‌. پذيرايي‌ خيلي‌ گرمي‌شديم‌ و بعد از نيم‌ ساعتي‌ شبنم‌ آمد. دختر ظريف‌ و تا حدي‌ لوس‌. از طرز حرف‌ زدنش‌ هم‌ بدم‌ مي‌آمد. انگار داشتم‌ با يك‌ دختر بچه‌ هشت‌ ساله‌ حرف‌ مي‌زدم‌.ولي‌ مادر از همه‌ اين‌ رفتارها لذت‌ مي‌برد. از آنجا كه‌ بيرون‌ آمديم‌، مادر گفت‌:
اين‌ همان‌ عروس‌ دلخواه‌ من‌ است‌، مهدي‌ نه‌، نگو، بگذار دم‌ آخري‌ با دل‌ خوش‌ بميرم‌. خانه‌ شان‌ را ديدي‌؟ دلم‌ نيامد بهش‌ چيزي‌ بگويم‌ و اين‌ شايد بزرگترين‌اشتباه‌ زندگي‌ من‌ بود. چند شب‌ بعد آنها به‌ خانه‌ ما آمدند و تا به‌ خودم‌ آمدم‌ ديدم‌ دارند حرفهاي‌ جدي‌ مي‌زنند. در مورد عروسي‌، وضع‌ كار من‌، ميزان‌ ارثيه‌اي‌كه‌ به‌ من‌ رسيده‌ بود...
داشت‌ حالم‌ از اين‌ حرفها بهم‌ مي‌خورد. وقتي‌ رفتند با مادر جر و بحث‌ كردم‌. بهش‌ گفتم‌ كه‌ بدم‌ مي‌آيد مردم‌ بنشينند و ارثيه‌ پدر من‌ را حساب‌ كنند. ولي‌ مادرهمه‌ اينها را مايه‌ افتخار مي‌دانست‌. مي‌گفت‌ اينها نشان‌ مي‌دهد كه‌ من‌ چه‌ پدر بزرگي‌ داشته‌ام‌. حالم‌ داشت‌ از اين‌ همه‌ گزافه‌ گويي‌ها بهم‌ مي‌خورد ولي‌ انگارافتاده‌ بودم‌ در چاله‌ و هيچ‌ كاري‌اش‌ نمي‌شد كرد. گفتم‌ شايد در مراحل‌ بعدي‌ بهم‌ بخورد، مخصوصا وقتي‌ فهميدم‌ شبنم‌ يك‌ بار عقد كرده‌ و طلاق‌ گرفته‌ است‌. امامادر به‌ اين‌ هم‌ اهميتي‌ نداد. تنها به‌ مادرم‌ گفته‌ بودند كه‌ پسره‌ نالايقي‌ بوده‌ آنها هم‌ زود فهميدند و در همان‌ دوران‌ عقد، طلاق‌ دخترشان‌ را گرفته‌اند. مادرم‌مي‌گفت‌ تازه‌ اين‌ از بخت‌ خوب‌ تو بود. اصلا شبنم‌ قسمت‌ تو بوده‌، اگر با صد تا پسر هم‌ عقد مي‌كرد، به‌ سرانجام‌ نمي‌رسيد،... نمي‌دانستم‌ چكار بايد بكنم‌. تا جر وبحثمان‌ بالا مي‌گرفت‌، مادر قلبش‌ درد مي‌گرفت‌ و من‌ مجبور بودم‌ كوتاه‌ بيايم‌. آنقدر كوتاه‌ آمدم‌ كه‌ يكدفعه‌ خودم‌ را سر سفره‌ عقد ديدم‌. خيلي‌ وحشتناك‌ بود.داشتم‌ با دختري‌ عروسي‌ مي‌كردم‌ كه‌ اصلا دوستش‌ نداشتم‌. او هم‌ از من‌ خوشش‌ نمي‌آمد. ولي‌ جواهرهايي‌ كه‌ به‌ گردنش‌ انداخته‌ بودم‌ وسوسه‌اش‌ كرده‌ بود.خلاصه‌ زندگي‌ ما بعد از يك‌ ماه‌ عسل‌ كوتاه‌ شروع‌ شد. از صبح‌ مي‌رفتم‌ سركار تا شب‌. شب‌ هم‌ كه‌ به‌ خانه‌ مي‌آمدم‌، شبنم‌ نبود. بهانه‌ مي‌آورد كه‌ حوصله‌اش‌ سرمي‌رود و براي‌ همين‌ در خانه‌ نمي‌ماند. خب‌ من‌ هم‌ مي‌پذيرفتم‌ ولي‌ وقتي‌ بعد از دو سه‌ ماه‌ خرج‌ خانه‌ام‌ را حساب‌ كردم‌، ديدم‌ رقم‌ها غيرقابل‌ باور است‌. بهش‌اعتراض‌ كردم‌. يك‌ اعتراض‌ ساده‌ و او آنقدر عصباني‌ شد كه‌ رفت‌ خانه‌ پدرش‌ و به‌ هيچ‌ قيمتي‌ حاضر نبود برگردد. رفتم‌ شخصا از او عذرخواهي‌ كردم‌. پدر ومادرش‌ كلي‌ بهم‌ بد و بيراه‌ گفتند و من‌ سرم‌ را پايين‌ انداختم‌ و هيچ‌ نگفتم‌ و بالاخره‌ بعد از اين‌ كه‌ همه‌ شرط و شروطها را كردند، به‌ دخترشان‌ گفتند برگردد سرخانه‌ و زندگي‌اش‌. همان‌ موقع‌ كه‌ خوشحال‌ بودم‌ و فكر كردم‌ همه‌ چيز تمام‌ شده‌، مادر گفت‌: پس‌ بهتر است‌ شما برويد از طلا فروشي‌ سر خيابان‌ هديه‌اي‌ براي‌شبنم‌ بخريد، تا آشتي‌ كنيد و درس‌ عبرتي‌ هم‌ باشد كه‌ بدانيد اگر زنتان‌ قهر كرد، به‌ اين‌ آساني‌ همه‌ چيز تمام‌ نمي‌شود.
از خانه‌ بيرون‌ آمدم‌ تا دستبندي‌، گوشواره‌اي‌ برايش‌ بخرم‌. توي‌ مغازه‌ بودم‌ كه‌ به‌ خودم‌ آمدم‌. ديدم‌ دارم‌ چكار مي‌كنم‌. انگار بايد پول‌ مي‌دادم‌ تا زنم‌ برگردد.اصل‌ قضيه‌، اصلا همين‌ بود، برگشتم‌. هيچ‌ چيز نخريدم‌. رفتم‌ خانه‌، صداي‌ تلفن‌ بلند شد. مادرزنم‌ بود، با تعجب‌ پرسيد كه‌ كجا هستم‌؟ نگرانم‌ شده‌ بودند. گفتم‌كه‌ از رفتارشان‌ هيچ‌ خوشم‌ نيامد و اصلا ترجيح‌ مي‌دهم‌ شبنم‌ به‌ خانه‌ برنگردد. مادر شبنم‌ هم‌ از عصبانيت‌ سرم‌ داد كشيد و تلفن‌ را قطع‌ كرد.
شب‌ عيد بود. همه‌ در حال‌ تدارك‌ عيد و من‌ مانده‌ بودم‌ معطل‌ كه‌ با شبنم‌ چه‌ بكنم‌. تا اين‌ كه‌ يك‌ شب‌ كه‌ به‌ خانه‌ برگشتم‌ ديدم‌ او آنجاست‌. خوشحال‌ شدم‌. فكر كردم‌ خودش‌ برگشته‌ و بعد متوجه‌ شدم‌ مادرم‌ رفته‌ دنبالش‌ يك‌ سرويس‌ جواهر برايش‌خريده‌. از او بيشتر بدم‌ آمد. مادرم‌ مجبورم‌ كرد كه‌ براي‌ عيد باز هم‌ برايش‌ هديه‌ بخرم‌. زندگي‌ ما هيچ‌ وقت‌ روال‌ عادي‌ نداشت‌. نمي‌دانستم‌ شبنم‌ از صبح‌ تا شب‌چكار مي‌كند. فقط مي‌دانستم‌ كه‌ هزينه‌ زندگي‌ام‌ بيش‌ از درآمدم‌ است‌. شبنم‌ هيچ‌ وقت‌ نمي‌توانست‌ همسر و يا شريك‌ زندگي‌ باشد. او به‌ هر قيمتي‌ كه‌ مي‌شدمي‌خواست‌ از من‌ پول‌ و يا طلا و جواهر بگيرد. تا اين‌ كه‌ اواسط تابستان‌ بود من‌ دچار سرگيجه‌هاي‌ بدي‌ شدم‌. اولش‌ فكر كردم‌ حتما عصبي‌ است‌. به‌ اصراردوستانم‌ به‌ يك‌ پزشك‌ متخصص‌ مراجعه‌ كردم‌ و علايم‌ بدي‌ در نوارهاي‌ مغزي‌ من‌ ديدند. احتياج‌ به‌ يك‌ عمل‌ سريع‌ بود كه‌ بدون‌ شك‌ هزينه‌ بالايي‌ هم‌ داشت‌.مادرم‌ خواست‌ خانه‌ را بفروشد تا با پول‌ آن‌ هر چه‌ زودتر من‌ عمل‌ كنم‌. اما يك‌ دفعه‌ اعتراض‌ شبنم‌ بلند شد. نيمي‌ از خانه‌ جزء جهيزيه‌ شبنم‌ بود. حاضر نشدخانه‌ را بفروشيم‌. من‌ روز به‌ روز حالم‌ بدتر مي‌شد و او حاضر نبود هيچ‌ كمكي‌ به‌ من‌ بكند. بالاخره‌ خانه‌ فروخته‌ شد و نيمي‌ از پول‌ آن‌ را به‌ شبنم‌ دادند و با بقيه‌آن‌ من‌ عمل‌ كردم‌. پيغام‌ فرستادم‌ كه‌ هرگز نمي‌خواهم‌ شبنم‌ به‌ خانه‌ام‌ برگردد و او بدون‌ توجه‌ به‌ پيغام‌ من‌، وقتي‌ سه‌ ماه‌ شد آمد كه‌ به‌ قول‌ خودش‌ از من‌ نفقه‌بگيرد. من‌ هم‌ حاضر نشدم‌ ريالي‌ به‌ او بدهم‌. مادرم‌ كه‌ حالا خيلي‌ خوب‌ شبنم‌ را شناخته‌ بود از من‌ شرمنده‌ بود. حالا هم‌ فهميده‌ بودند كه‌ من‌ با چه‌ عفريته‌اي‌عروسي‌ كردم‌. پدر زنم‌ هم‌ كلاهبرداري‌ بزرگي‌ كرد و مفقود شد. من‌ هم‌ تصميم‌ گرفتم‌ شبنم‌ را طلاق‌ بدهم‌. او هم‌ به‌ دادگاه‌ مراجعه‌ كرد و تقاضاي‌ مهريه‌اش‌ راداشت‌ و كلا پرداخت‌ نيمي‌ از بهاي‌ خانه‌ را به‌ او، كاملا كتمان‌ كرد. وكيل‌ گرفتم‌ و بالاخره‌ در دادگاه‌ ثابت‌ كردم‌ كه‌ او مهريه‌اش‌ را گرفته‌. قاضي‌ آخرين‌ حرفي‌ را كه‌ به‌شبنم‌ زد اين‌ بود:
برو دعا كن‌ خداوند از تقصيرهاي‌ تو بگذرد.
بالاخره‌ حكم‌ طلاق‌ صادر شد و وقتي‌ دوستان‌ و فاميل‌ خبردار شدند، برخلاف‌ عرف‌ معمول‌ همه‌ بهم‌ تبريك‌ مي‌گفتند. همه‌ ناگفته‌هاي‌ زيادي‌ از شبنم‌ داشتند تازماني‌ كه‌ همسر من‌ بود، زبانها خاموش‌ بود و هيچ‌ كدام‌ را به‌ من‌ نگفته‌ بودند. نمي‌خواستند عامل‌ جدايي‌ ما باشند ولي‌ حالا كه‌ از رفتارهاي‌ او در بيرون‌ از خانه‌خبرهايي‌ مي‌شنوم‌، خوشحالم‌ كه‌ چنين‌ زني‌ را از زندگي‌ام‌ بيرون‌ كردم‌ قبل‌ از اين‌ كه‌ بچه‌اي‌ به‌ وجود بيايد و كار مشكل‌تر شود.
امسال‌ عيد، در خانه‌اي‌ كوچكتر اما ساده‌تر زندگي‌ مي‌كنم‌. احساس‌ آرامش‌ خوبي‌ دارم‌. خداوند سلامتي‌ام‌ را كاملا بر گردانده‌ و در جستجوي‌ همسري‌ نجيب‌ ومهربان‌ هستم‌ تا بهاري‌ ديگر را با او آغاز كنم‌.

مطلب بعدی   ::  مطلب قبلی

   


 

  58ent Evil 4 بازي زيبا و هيجان انگيز رزيدنت اويل 4
  امکان سرایت ایدز در آرایشگاهها
  شهريار غفاري » کوچه خورشيد » کوچه خورشيد
  قدم رنجه » قدم رنجه
  مخلوط گل سنتي مرطوب
  شوره سر در مردان شايعتر از زنان است
  دوران زندگی انسان
  اس-ام-اس21
  تاثیر شیوه‌های صحیح زندگی در افزایش عمر
  آف ها و اس-ام-اس هاي عاشقانه-14
ب امگا 3 در بدن باعث ريزش مو و ضايعات پوستي مي شود
فنون ريلاكس تراپي تخيلات ذهني آرام بخش ( 5 )
نقش آموزش در توسعه اطلاعاتي جامعه دانش مدار
ده ويروس مخرب ماه مارس معرفي شدند
محسن چاوشي » لنگه كفش » راه كربلا
تنباکوي كوهي
سيروان » تو خيال کردي بري... » رسم دنيا (حسرت)
نکاتی برای موفقیت در قرار ملاقات باید رعایت کنید
اس-ام-اس طنز-4
فراتر از خيال روزمره
 
صفحه اول  : تقشه سایت : لینک باکس