موضوع: پند زندگي ازدواج عابد فقير با دختر اشراف زاده
ابوميسر عابد، شخصي بود که دنيا را به کلي ترک گفته بود و شبانه روز در مسجد براثا، به طاعت و بندگي خداوند متعال مشغول بود.روزي دختري اشراف زاده با شوکت و عظمت خيره کننده اي عبورش به مسجد براثا مي افتد. همين که چشم دختر به وضع ساده و حالات روحاني ابوميسر مي افتد، منقلب مي شود و از مرکب خود پياده مي شود و نزد ابوميسر مي آيد. بعد از تعارفات معمولي و احوالپرسي، دختر از وي سوال مي کند: چرا دنيا را با تمام لذائد و شيريني هايش ترک گفتي و بدين جا آمدي؟ ابوميسر گفت: من ديدم دنيا آخرش فاني است، چه بهتر که از همان اول رهايش کنم و زحمت جمع آوري آن رابه خود ندهم. دختر که از صفاي قلب و حالات خوش ابوميسر عابد که از دنيا فقط يک حصير داشت، گفت: به يک شرط، حاضرم که تو را به ازدواج خود درآورم. آن شرط اين است که با همين حصير بسازي و با وضع فقيرانه زندگي کني و گرنه با وضع اشرافي تو ازدواج ما جور در نمي آيد.
دختر قبول کرد و مراسم ازدواج با سادگي هر چه تمامتر برگزار شد. وقتي وارد حجله شدند، دختر گفت: ابوميسر، اگر مي خواهي با همديگر باشيم و براي خدا زندگي بکنيم، بيا بين بدنمان و خاک هيچ فاصله اي نباشد. اين حصير را هم کنار بگذار. بيا روي خاک مانند شب اول قبر ازدواج کنيم.