پرويز جوان 20 ساله شوشتري که براي خريد وسايل خانه به بازار رفته بود، اجناس خريداري شده را پشت در گذاشت و زنگ خانه را به صدا در آورد. وقتي پدر پرويز در را باز کرد، زنبيل را پشت در ديد ولي از پرويز خبري نبود. او زنبيل را به خانه برد. مادر پرويز وقتي اجناس خريداري شده را از داخل زنبيل بيرون مي آورد، نامه اي توجهش را به خود جلب کرد. پرويز خطاب به پدر و مادرش نوشته بود: از شدت خجالت ديگر به خانه نخواهد آمد. واقعه چنين بود که پرويز هنگامي که از خريد به منزل مي گشت ناگهان متوجه دختري خوش اندام چادري شد که از حمام محله بيرون آمد و توي کوچه به راه افتاد. پرويز ناگهان قدم هايش را تند کرد تا به يک قدمي دخترک رسيد و در حالي که تماشاي پيچ و تاب اندام دختر او را از خود بي خود کرده بود دست انداخت تا چادر دختر را از سرش بکشد و در همين لحظه متلک بسيار رکيکي نثار دختر کرد. دخترک ناگهان به عصبانيت برگشت و يک سيلي محکم به گوش پرويز زد و در همين لحظه ناگهان هر دو بر جاي خود ميخکوب شدند، چون دختري که از حمام به طرف خانه مي رفت عصمت، خواهر پرويز، بود.