|
|
|
انواع سی دی و نرم افزار های جدید |
لینک های داغ |
|
|
|
| | |

اخبار روز :: دوستان ::
تهران مانیا :: پزشکی :: بالاشهر :: ایران من
ایران 20
:: امواج ::
هفت ستاره :: تهران وب :: پرشین تاپ ::
طنز ::
ایران شادی :: خنده :: لینک باکس
:: دنیای خنده
|
|
|
هيچ وقت كلاس زبان انگليسى را دوست نداشتم چون زبانم خيلى ضعيف بود و هر جلسه هم ناچار بوديم تمرين ها را در خانه حل كنيم و بدتر از همه، سر كلاس بخوانيم.
اين كار براى من كه هر سال با بدبختى از درس انگليسى نمره قبولى مى آوردم، در حكم يك عذاب تدريجى بود كه هر هفته سر كلاس انگليسى گريبانم را مى گرفت.
اوضاع آنقدر وخيم شد كه يك ترم با همه زحمات بى وقفه اى كه كشيدم، نتوانستم نمره ناپلئونى بگيرم و در نهايت از درس انگليسى نمره نياوردم و به اصطلاح افتادم.
آن روز حسابى به غيرتم برخورد و با خودم عهد كردم اين فاجعه را جبران كنم. روز بعد در يك كلاس زبان اسم و رسم دار ثبت نام كردم. اول خيلى سخت بود. احساس مى كردم وقتى معلم با لهجه انگليسى اش از من درس مى پرسد از شدت ناراحتى گوش هايم زرشكى مى شود. اما كم كم راه افتادم و ديگر درس انگليسى برايم در حكم طناب دار نبود.
اگر آدم در هر چيزى تعادل داشته باشد زندگى زيباتر مى شود. كارى كه من نكردم و نتيجه اين شد كه هر ? كلمه فارسى كه حرف مى زدم يك كلمه انگليسى هم پارازيت مى انداختم. اوايل احساس خوشايندى داشتم يا بهتر بگويم حس «باكلاسى» مى كردم بخصوص در مقابل كسانى كه از انگليسى سر درنمى آوردند احساس قدرت مى كردم و دائم كلمات انگليسى را كه در ذهنم فروكرده بودم، غلط و درست بلغور مى كردم. تا در دلشان بگويند «اى ول! عجب آدم باسواد و با فرهنگى!»
بعد از مدتى وقتى به مدرسه مى رفتم به جاى سلام «Hi» و موقع خداحافظى «bye» مى گفتم و از اين كار خودم احساس شعف مى كردم. بچه ها هم از اين كار من استقبال گرمى به عمل مى آوردند و حسابى تحويلم مى گرفتند. كم كم براى هر كلمه فارسى يك جايگزين انگليسى پيدا كردم و تلفظ آن كلمات را بين بچه هاى كلاس هم ترويج دادم.
احساس كردم ديگر به زبان فارسى علاقه اى ندارم و ترجيح مى دهم انگليسى حرف بزنم. حتى در خانه با مادرم انگليسى حرف مى زدم و وقتى با عصبانيت مى گفت «جورى حرف بزن كه ما هم بفهميم» خنده اى از سر غرور مى كردم و از اين كه مى توانم طورى حرف بزنم كه مادرم متوجه نمى شود بر خود مى باليدم. بعد از آن، نمره هايم در درس انگليسى عالى شد.
اما كاش همه ماجرا همين قدر خوب تمام مى شد. موضوع اين بود كه من از آن طرف بام افتاده بودم.
باورم نمى شد اما آن ترم از درس زبان فارسى نمره قبولى نياوردم. وقتى نمره را گرفتم از تعجب خشكم زد. چنين توقعى نداشتم دچار افسردگى شده بودم. فكر مى كردم خانم معلم با من لج كرده كه اين نمره را به من داده. ? نمره اى نبود كه انتظارش را داشته باشم.
اما اين اتفاق افتاده بود و متأسفانه بجز خودم هيچ كس در اين رخداد مقصر نبود.
وقتى معلم ادبيات سر كلاسمان آمد از خجالت سرم را بلند نكردم، آن روز موضوع درس، رستم و سهراب بود.
خانم معلم با شيوايى كلامش گفت:
كنون رزم سهراب گويم درست
از آن كين كه با او پدر باز جست
جملات خانم معلم بدجورى در ذهنم اثر مى گذاشت. وقتى در حين درس اشعار فردوسى را مى خواند دلم مى لرزيد.
چنين است رسم سراى درشت
گهى پشت بر زين، گهى زين به پشت
از فردوسى هم خجالت مى كشيدم. احساس مى كردم چقدر از دست من عصبانى است. لابد با عصبانيت به من مى گويد:
بسى رنج بردم در اين سال سى
عجم زنده كردم بدين پارسى
حس مى كردم من يكى زحمات سى ساله فردوسى را بدجورى به باد داده ام. دلم نمى خواست اينطور فكر كنم اما دست خودم نبود. عذاب وجدان گرفته بودم.
حس كردم روى نقشه جغرافيا جايى هست كه من فراموشش كرده ام و هيچ كس به خاطر به ياد نياوردنش سرزنشم نكرده، اما امروز شعر فردوسى مرا سرزنش مى كرد.
نمى خواستم اين وضع را ادامه دهم خانم معلم بيت ديگرى را خواند:
به كام صدف، قطره اندر چكيد
ميانش يكى گوهر آمد پديد
با تمام وجود حس كردم زبان زيباى مادرى ام، فارسى گوهر صدف درون من است و من در هر كجاى دنيا كه باشم بايد زبان زيبايم را زنده نگه دارم.
فردا صبح كه سر كلاس رفتم بچه ها طبق عادت هميشگى جلو آمدند و گفتند (Hi) اما اين بار من دلم نمى خواست اين كلمه را از زبان آنها بشنوم پس با عصبانيت گفتم «Hi» نه، سلام...
| |
مطلب بعدی
::
مطلب قبلی
|
|
|
| |
|
|
| |