بعد از هر سلام قلبمدرد مي گيردو امتداد اين درد تا اشنايي ديگر روحم را مي ازارد تا ديگر گفتن خداحافظ برايم سخت نباشد. عمر در بيشه زار عمر بچه گانه راه مي رفتم وبزرگساليم در کوير عمر ترک خورد و قدمهايم در نرمي خاک کوير محو شد . طراوت جوانيم در لابه لاي تابش انوار خورشيد به يغما رفت، تازه عشق را فهميدم که در خانه ي قلبم به صدا در امد و ايينه قلبم شکست وقتي پير مردي گوژپشت در ان محاسن سفيدش را شانه مي زدو در ان لحظه قلبم همچون زمين کوير ترک خورد