|
|
|
انواع سی دی و نرم افزار های جدید |
لینک های داغ |
|
|
|
| | |

اخبار روز :: دوستان ::
تهران مانیا :: پزشکی :: بالاشهر :: ایران من
ایران 20
:: امواج ::
هفت ستاره :: تهران وب :: پرشین تاپ ::
طنز ::
ایران شادی :: خنده :: لینک باکس
:: دنیای خنده
|
|
|
وزير ديگر
نيمهشب بود و نخستوزير تنها در دفترش نشسته بود، داشت يك گزارش را ميخواند ولي چيز از مطالبي را كه به ذهنش راهميافت را متوجه نميشد. او منتظر يك تماس تلفني از رئيس جمهور يك كشور خيلي دور بود، از اين متعجب بود كه مردك چرا تماس نميگيرد، سعي ميكرد كه به خاطرات ناگواري كه به ذهنش ميرسيد بي اعتنا باشد، هفته پركار و يختي را پشتسر گذاشته بود، در ذهنش جاي زيادي براي فكر كردن به چيز ديگر باقي نمانده بود. هر چه بيشتر نخستوزير تلاش ميكرد كه بر روي كاغذهاي روبرويش تمركز كند، واضحتر چهرة يكي از رقباي سياسياش را ميديد. اين رقيب او هر روز در خبرها ظاهر ميشد تا نه تنها اتفاقات ناگواري را كه در همين هفته رخ داده بود يادآوري كند - طوري كه به نظر ميرسيد كه هر كسي بايد اين كار را بكند- بلكه او داشت توضيح ميداد كه همة اين اتفاقات چگونه تقصير دولت است.
نخستوزير در فكرش داشت به اين اتهامات ميپرداخت، براي اينكه همة آنها دروغ بودند و هيچكدام درست نبودند. چطوري ميشد كه دولت در زمينه فرو ريختن آن پل مقصر باشد؟ حرف غير قابل باور اين بود كه آنها براي آن پل به اندازه كافي وقت صرف نكردند. پل دهسالي از عمرش ميگذشت، حتي براي خبرهترين كارشناسان هم مشكل بود كه توضيح دهند كه چگونه به دو نيم شده و يك دوجين از ماشينها را به اعماق آبهاي رودخانهاي كه زير آن بوده فرستاده. و چطور يك نفر ميتوانست استنباط كند كه قتلعام عمومي مردم به علت نبودن پليس كافي در سطح شهر بود؟ يا اينكه دولت بايد به طريقي تندبادي را كه در غرب كشور خيلي ناگهاني به وجود آمد و به اشخاص و املاك فراواني آسيب جدي رسيد پيش بيني ميكرد؟ و اينكه اين تقصير يكي ار وزاي كابينه او، هربرت چورلي است كه اين هفته تصيميم گرفته كه اين همفته را كمي بيشتر با خانوادهاش باشد.
« وحشت تمام گشور رو فرا گرفته.» رقيبش موفق شده بود، الان هم پنهاني داشت به ريش او ميخنديد.و متاسفانه هم كاملاً درست ميگفت. نخستوزير خودش هم اين را حس كرده بود؛ مردم پريشانتر از هميشه بودند. حتي هوا هم عجيب و غريب شده بود؛ مههاي سرد آن هم درست در وسط جولاي... صحيح نبود، اصلاً عادي نبود.....
او به صفحة دوم ياداشت نگاهي انداخت، ديد كه خيلي بيشتر توضيح داده و بيشتر هم از خرابي كارها خبر ميداد. دستانش را روي پيشانياش گذاشت، دور اطراف دفترش را نگاه كرد. اتاق زيبايي بود، با شومينهاي مرمرين كه در مقابل آن پنجرهاي قفل شده بسياري قرار داشت كه در مقابل سرماي بيموقع ايستادگي ميكردند. به خودش ميلرزيد، نخستوزير از جايش بلند شد و به كنار پنجره رفت، به مه رقيقي كه خودش را به شيشه چسبانده بود نگاه كرد. درست در همين موقع كه پشتش به اتاق بود صداي سرفة آرامي را از پشت سرش شنيد.
خشكش زد، به به تصوير ترسان خودش در شيشههاي سياه خيره شد. اين سرفه را ميشناخت. قبلاً هم آن ر شنيده بود. برگشت، خيلي آرام، تا به اتاق خالي نگاه كند.
« سلام؟؟؟؟» اين را گفت، سعي ميكرد كه صدايش شجاعتر از آن چيزي كه خودش بود به نظر بيايد.
براي لحظهاي به خيال اينكه كسي جوابش را نميدهد آرام گرفت. اگرچه صدا در همان لحظه جواب او را داد، خشك ، صداي قاطعي كه انگار داشت از روي يك متن آماده ميخواند. همانطوري كه نخستوزير از همان لحظة اول هم متوجه صاحب سرفه شده بود از جانب مرد قورباغه مانندي بود كه كلاهگيس نقرهاي به سر داشت و در نقاشي رنگ روغني كه گوشة اتاق سر و كلهاش پيدا شده بود.
« به نخست وزير مشنگها، يك قرار ملاقات اضطراري. لطفاً سريع جواب بديد. ارادتمند شما، فاج.» مردي كه در نقاشي بود به نخستوزير براي گرفتن جواب نگاه ميكرد.
« هوم.» نخست وزير گفت،« گوش كن... الان وقت مناسبي براي من نيست... من منتظر يه تماس تلفنيام، ميبيني ... از رئيسجمهور»
« دوباره ميتونين برنامهريزي كنين،» تابلو سريع جواب داد. قلب نخست وزير فرو ريخت. او از همين ميترسيد.
« اما من واقعاً دلم ميخواد كه صحبت كنم.»
« ما ترتيب اون رو داديم كه رئيسجمهور فراموش كنه كه تماس بگيره. به جاي اون فردا منتظر تلفن باشيد.» مرد كوتوله اين را گفت.« خواهسمندم كه جواب آقاي فاج رو فوراً به من بديد.»
« من... اه... خب باشه،» نخستوزير سست جواب داد،« آره، من آقاي فاج رو خواهم ديد.»
او سريع پشت ميزش نشست و كرواتش ار صاف كرد. وقتي كه شعلههاي زمردي رنگ در شومينه مرمري خاموش و خالي جان گرفت، به سختي به روي صندلياش بند ميشد و ميخواست كه به صورتش حالتي را بدهد كه سيمايش را آرام و راحت نشان بدهد. او همينطور تماشا ميكرد، سعي ميكرد كه خودش را متعجب يا وحشتزده نشان ندهد، در همين حين مرد موقري در ميان شعلهها پديدار شد، مثل يك فرفره سريع به دور خودش ميچرخيد. چند ثانيهبعد، او پاهايش را بر روي قاليچه عتيقه نفيس گذاشته بود، داشت خاكسترها را از روي آستينها و كت راهراه بلندش پاك ميكرد، كلاه لبه دار سبز ليموئياش در دستش بود.
« آقاي نخست وزير» كرنليوس فاج اين را گفت، با قدمهاي بلند درحالي كه دستانش را از هم باز كرده بود به سمتش رفت.« خوشحالم كه دوباره ميبينمتون.»
نخست وزير نميتوانست صادقانه اين تعارفات به او پس بدهد، به همين خاطر هم چيزي نگفت. او از اينكه فاج را ميديد زياد خوشحال نبود، با آن سر و وضع عجيب و غريبش، انگار كه اصلاً از سرووضع خودش به وحشت نميافتاد، كه بنظر ميآمد به اين ترتيب بايد انتظار شنيدن اخبار بدي را داشته باشد.بدتر از همه اين كه خود فاج هم مضطرب بود. او لاغرتر، تاستر و گرفتهتر شده بود و صورتش هم كاملاً در هم مچاله شده بود. نخست وزير قبلاً هم چنين قيافهاي را در سياستمداران ديده بود، كه اصلاً نشانة خوبي نبود.
« من چطوري ميتونم كه بهتون كمك كنم؟» اين را گفت و دست فاج را خيلي سريع تكان داد و به او اشاره داد كه بر روي سختترين صندلي كه در مقابل ميزش بود بنشيند.
« خيلي مشكله، نميدونم از كجا بايد شروع كنم،» فاج منمن ميكرد، به سمت صندلي رفت، روي آن نشست و كلاه لبهدار سبز رنگش را بر روي پاهايش گذاشت.« چه هفتهاي بود، چه هفتهاي...»
«شما هم يه سختش رو گذرونديدن، اينطوره؟» نخستوزير خيلي خشك اين را پرسيد، اميدوار بود كه اينطوري به او بفهماند كه او به اندازه كافي مشكل دارد و بدون اينكه بخواهد به مشكلات ديگر فاج رسيدگي كند.
« آره، البته،» فاج گفت، چشمانش را ماليد و با ترشروئي به نخستوزير نگاه كرد. « من هم يك هفته درست مثل شما داشتم، نخستوزير پل بروكدل .... قتلهاي بونز و ونس ... احتياجي هم به ذكر كردن نداره كه اون خرابيهاي غرب كشور...»
« شما بوديد، شما، منظورم اينه كه بگم، يه عده از مردم شما در اين ماجراها دخالت داشتن ، درسته؟»
فاج حرف نخستوزير را با نگاه سردي تصحيح كرد.
« البته كه اونا بودن، گفت،« مطمئناً شما فهميدين كه چه اتفاقي افتاده؟»
« من...» نخستوزير مكث كرد. اين دقيقاً همان رفتاري بود كه باعث ميشد كه او از ملاقاتهايش با فاج متنفر باشد. او هر چه كه بهود، به هر حال نخستوزير بود، دوست نداشت كه احساس كند كه با مثل يك احمق و بچه مدرسهاي رفتار ميكنند. اما هميشه همينطور بوده، از زماني كه عصر روز نخستوزيرياش اول بار با فاج ملاقات كرد. او كاملاً آن را به ياد ميآورد انگار كه همين ديروز يود و اين را هم ميدانست كه تا موقعي هم كه بميرد آن را بياد دارد.
او تنها در فترش نشسته بود، داشت مزه اين پيروزي را كه سالها به دنبال آن بود را و خوابش را ميديد را ميچشيد، كه صداي سرفةاي را از پشت سرش شنيده بود، درست مثل همين شب، برگشت و ديد كه تابلوي شخصي در آن تابلوي زشت دارد با او صحبت مي كند، اين نكته را تذكر مي داد كه وزير وزارت سحر و جادو الان ميرسد و خودش را معرفي ميكند.
طبيعتاً او فكر ميكرد كه بعد از آنهمه مبارزه و درگيريهاي انتخاباتي ديوانه شده است. وقتي كه ديد تابلو دارد با او حرف ميزند كاملاً وحشتزده شده بود. با اين وجور اين در مقابل اينكه ديد جادوگري بدون خبر از درون شومينه بيرون آمد و دستش را فشرد هيچ بود. او در هنگامي كه فاج داشت برايش توضيح ميداد كه آنها جادوگران و ساحرههايي هستند كه به سور سري در اين دنيا زندگي ميكنند زبانش كاملاً بند آمده بود، و به او در اين زمينه اطمينان مي داد كه او نميخوهد كه غصةاش را بخورد چون وزارت سحر و جادو تمامي مسئوليت جامعة جادوگران را به عهده ميگيرد و غير جادوگران را از آسيب آنها حفظ مي كند. فاج ميگفت كه كار مشكلترين كار اين است كه قوانيني را براي استفاده از جارو براي كنترل جمعيت اژدهاها تهيه كنند.( نخست وزير خوب به ياد داشت دستش را به ميز گزفته بودتا افتادن خودش جلوگيري كند. فاج هم به خيلي پدرانه دستش را به روي شانه نخستوزير مات و مبهوت زده بود.
« نميخواد كه نگران باشي،» اين گفت،« عجيب اينه كه منو دوباره ببيني. من فقط در صورتي مزاحم شما ميشم كه اتفاق واقعاً مهمي افتاده باشه، چيزي كه براي جامعة مشنگها- غير جادوگرها ضروري باشه كه من بايد بگم. و اين رو هم بايد بگم كه شما از نفر قبلي خيلي بهترين. اون ميخواست منو از پنجره بندازه بيرون چون فكر مي كرد كه من يه شوخيام كه رقيباش براش ترتيب دادن.»
با اين حرف نخستوزير متوجه شد كه صدايش را دوباره بازيافته.
« پس تو، تو شوخي نيستي؟»
اين آخرين اميدش نيز از بين رفت.
« نه،» فاج مؤدبانه گفت،« من متاسفم كه اينطور نيست، نگاه كنين.» فنجان چاي نخست وزير به يك موش صحرائي تبديل شد.
« اما؟ نخست وزير در حالي كه نفسنفس ميزد، به فنجان چايش نگاه ميكرد كه داشت گوشة سخنراني بعديش را مي خورد،« اما چرا، چرا هيچكسي چيزي به من نگفت؟»
وزير سحر و جادو تنها خودش رو به آقا يا خانوم نخست وزير وقت نشون ميده.» فاج اين را گفت و چوبدستياش را دوباره در جيب خودش گذاشت،« من فهميديم كه اين بهترين راه براي اينه كه رازمون رو فاش نكنيم،»
« بعدش چي،» نخست وزير ناله ميكرد، « چرا نخستوزير قبلي چيزي به من نگفت؟» با اين حرف فاج يكدفعه شروع به خنديدن كرد.
« نخستوزير عزيز، شما ميخواين همچين چيزي رو به همه بگين؟»
هنوز ميخنديد، او پودري را در شومينه ريخت، و در ميان شعلههاي زمردي رنگ ايستاد و بعد با صداي سوتي ناپديد شد. نخستوزير هم كاملاً بيحركت آنجا ايستاده بود، با خودش عهد كرد كه هيچگاه چنين چيزي را براي هيچ موجود زندهاي تعريف نكند، چه كسي در اين دنياي بزرگ بود كه حرفهايش را در اين مورد باور كند؟
كمي لرزيد و بعد به خودش آمد. خيلي سعي كرد كه به خودش بقبولاند كه فاج وهم و خيالي بود كه بر اثر كمبود خواب كه در مبارزات انتخاباتي داشت به سراغش آمده. او تلاشهاي بيهوده بسياري هم براي از ياد بردن اين ديدار غيره منتظره انجام داد، موشصحرائي را به بچة يكي از قوم و خويشانش سپرد و به منشي مخصوصش دستور داد كه تابلوي مرد كوتولة زشت را كه آمدن فاج را خبر ميداد بردارند. اما چيزي كه باعث وحشت نخستوزير شده بود اين بود كه هرچقدر كه سعي كردند تابلو بر جاي خودش باقي ماند. وقتي كه چندين نجار، دو سه تا بنا، يك متخصص آثار باستاني و همچنين رئيس خزانة پادشاهي تمام سعيشان را براي اين كار كردند ولي ناموفق بودند، نخستوزير بالاخره تسليم شد و تنها اميدوار بود كه در طول دوره نخستوزيرياش ديگر با اين مسئله مواجه نشود.
بعضي مواقع او به خودش لعنت ميفرستاد وقتي كه از گوشة چشمش ميديد كه نقاشي ساكن خميازه ميكشيد يا اينكه دماغش را ميخاراند، حتي بعضي از مواقع قابش را ترك ميكرد و جاي خالي به رنگ قهوهاي خاكي رنگي روي پارچة بوم ميماند. دز هر حال او سعي ميكرد زياد به عكس نگاه نكند و هميشه هم اگر چيزي ميديد وانمود مي كرد كه خطاي ديد بوده.
بعد سه سال بعد از آن بود يك شب درست مثل همين شب، نخستوزير باز تنها در دفترش بود و تابلو دوباره آمدن فاج را به او اطلاع داد، كه يك دفعه از توي شومينه بيرون پريد، مضطرب و خيس بود. قبل ازاينكه نخستوزير بتواند از او بپرسد كه چرا تمام دفتر نخستوزيري را خيس آب كرد، فاوچ شروع كرد و در زنداني كه نخستوزير تا بحال اسمش را نشنيده بود، و فردي به نام سيريوس بلك، و چيزهاي در مورد هاگوارتز و پسري كه زنده موند به نام هري پاتر گفت كه هيچ كدام آنها معني خاصي براي نخستوزير نداشتند.
« ... من همين الان دارم از آزكابان مييام.» فاج نفس نفس ميزد، قطرهاي آب بسياري از لبة كلاه لبهدارش به روي جيبهايش ميريخت، « وسط درياي شمالي، ميدونين پرواز بدي داشتم.... ديووونه سازها به هم ريختن،» ميلرزيد،« تا حالا همچين چيزي سابقه نداشته، به هر حال، من بايد مياومدم پيش شما نخستوزير. بلك يك مشنگ كشه و شايدم ميخواد به اسمشونبر بپيونده.... البته شما كه نميدونين اسمشونبر كيه! با نااميدي به نخستوزير خيره شده، بعد گفت، « خب، بشين،بشين، من بهتره كه در اين مورد روشنت كنم.... ويسكي دارين...»
نخستوزير از اينكه كسي در دفترش به او امر كند كه بنشيند متنفر بود، چه رسد به اينكه كسي به جز خودش سفارش ويسكي بدهد، ولي با اين وجود نشست.فاج چوبدستيش را درآورد و دو گيلاس از نوشيدني كهربايي رنگ را ريخت، يك را به دست نخستوزير داد و خودش بر روي صندلي نشست.
فاج بيش از يك ساعتي صحبت كرد، اما در يك مورد او از بلند گفتن اسم خاصي طفرهميرفت و به جاي آن اسم را بر روي يك تكه كاغذ نوشت، كه آن را با دست خالي كه ويسكي در آن نبود به دست نخستوزير داد. وقتي هم كه فاج بلند شد كه برود، نخستوزير هم سر پا ايستاد.
« پس شما فكر ميكنين كه ....» او به اسمي كه در دست چپش بود نيمنگاهي انداخت،« لرد ول...»
« اين اسمشونبره!» فاج دندانهايش را بر روي هم ميسابيد.« متاسفم.... پس شما فكر ميكنيناين اسمشونبر هنوز زندهاس؟»
« خب، دامبلدور ميگه كه همينطوره،» فاج اين را گفت و در همين حين داشت شنل راهراهش را زير چانهاش گره ميزد،» اما ما هيچوقت پيداش نكرديم، اگه از من ميپرسين اون بدون افرادش هيچكاري نميتونه بكنه، پس ما بايد در مورد بلك نگاران باشيم، پس شما او اعلان خطر رو پخش ميكنين؟عالي شدو خب، من اميدوارم كه ديگه همديگه رو ملاقات نكنيم، نخستوزير شب بخير!»
اما آنها باز هم ديگر را ديدند. كمتر از يك سال بعد فاج را خسته در اتاق كابيه ملاقات كرد كه يك دفعه آنجا ظاهر شد تا به نخستوزير اطلاع بدهد كه آنها در هنگام اجراي جام جهاني كويديچ( اين چيزي بود كه فكر ميكرد شنيده.) با مشكل مواجه شدند كه چندين مشنگ در اين مورد دخالت داشتند، اما نخستوزير نميخواهد كه نگران چيزي باشد، در واقع ديده شدن علامت شوم اسمشونبر موضوع خاصي نبوده؛ فاج مطمئن بود كه اين يك شايعة بياساس بوده و اداره استفاده نامناسب از اسباب مشنگي در زمينه تصحيح حافظه كارش رو به خوبي انجام خواهد داد.
«آه، من داشتم فراموش ميكردم،» فاج اين را هم اظافه كرد،« ما براي برگزاري مسابقة سه جادوگر سه تا اژدهاي خارجي و يه ابولهول رو وارد كشور كرديم، كاملاً عادي بود. اما سازمان قوانين و كنترل حيوانات جادوئي گفت كه بر اساس قانون اين سازمان من بايد در مورد ورود اين جانوران خطرناك به كشور شما رو مطلع كنم.»
« من، چي، اژدها؟»
نخستوزير منمن ميكرد.
« آره، سه تا،» فاج گفت:« و يه ابولهول، روز خوبي داشته باشين.»
نخستوزير فكر ميكرد كه اژدها و ابولهول بدترين مشكلات او بودند، اما نه. دو سال بعد فاج دوباره در ميان آتش پيدايش شد. اينبار با خبري كه يك فرار دسته جمعي از آزكابان را اطلاع ميداد.
« يه فرار دسته جمعي؟» نخستوزير با عصبانيت تكرار كرد.
« نيازي نيست كه نگران بشين. نيازي نيست كه نگران بشين!» فاج داشت فرياد ميزد در حالي كه يك پايش در آتش بود. « ما بزودي اونا رو ميگيريم، فقط ميخواستم كه شما در جريان باشين!»
وقبل از اينكه نخستوزير فرياد بزند، « حالا، براي يه لحظه صبر كن!» فاج با جرقههاي سبز ناپديد شده بود. بر خلاف آن چيزي كه روزنامهها و رقبايش ميگفتند، نخستوزير آدم احمق نبود. اين از نظر او دور نشده بود كه برخلاف آن چيزي كه فاج در برخورد اولشان گفته بود، آنها همديگر را بيش از يك بار ديده بودند، و هر بار هم فاج پريشانتر از قبل ميشد. با اين او وجود او كمي در مورد وزير سحر و جادو فكر كرد ( يا همانطور كه هميشه فاج را در ذهن خودش صدا مي كرد، وزير ديگر)، نخستوزير نميتوانست كمكي به خودش بكند و از اينكه بار بعدي فاج با خبري بسيار بدتر به سراغش ميآمد ميترسيد.
بنابراين هنگامي كه يكبار ديگر از آتش بيرون آمد و فهميد كه نخستوزير نميداند كه او براي چه آنجا آمده كاملا پريشان. عصباني و عبوس شد، به اين خاطر كه بدترين چيزها در اين هفته تاريك و افسرده رخ داده بود.
« من چطوري ميتونستم كه از حوادثي كه توي جامعة جادوگرا افتاده مطلع باشم؟» حالا نخستوزير يكباره شروع كرد،« من يه كشور دارم كه بايد اداره كنم و اينقدر شكل دارم كه بدون»
« ما هر دو با يه مشكل روبروئيم.» فاج وسط حرفش پريد،« پل بروكدل همينطوري خراب نشد. اون هم يه گردباد واقعي نبود. قتلها كار مشنگها نبود و هربرت چورلي هم اگه پيش خونوداهاش نباشه براي خانوادهاش بهتره. ما تماماً برنامه ريزي كرديم كه اون رو به سنت مانگو انتقال بديم كه مخصوص اين بيماريها و آسيبهاي جادوئيه. امشب انتقالش ميدن.»
« تو چي كار... من متاسفم من.... چي؟» نخستوزير داشت جارو جنجال به راه ميانداخت.
فاج نفس عميقي كشيد و گفت:« نخستوزير، من متاسفم كه اين را بايد به شما بگم كه اون برگشته، اسمشونبر برگشته.»
« برگشته، وقتي كه ميگي برگشته ... اون زندهاس؟ منظورم»
نخستوزير در خاطراتش به دنبال جرئيات صحبت وحشتناكي كه سه سال پيش داشتند ميگشت، وقتي كه فاج براي او از جادوگري گفته بود كه همه از او ميترسيدند، جادوگري كه هزارها جنايت وحشتناك را قبل از اينكه پانزده سال پيش آنطور مرموزانه ناپديد شودانجام داده بود.
« آره زندهاس.» فاج گفت:« اينكه، من درست نميدونم، اين مرد الان زندهاس و كسي هم نميتونه اونو بكشه؟ منم اينو متوجه نشدم، و دامبلدور هم بيشتر از اين توضيح نداد، اما به هرحال، اون الان يه بدن داره كه راه ميره، حرف ميزنه و ميكشه، خب پس ميتونم بگم، در موضوعي كه ما داريم در موردش بحث ميكنيم، آره، اون زندهاس.»
نخستوزير نميدانست كه چه چيزي بايد بگويد ولي هميشه عادت داشت كه به جرئياتي كه از آنها مطلع نبود بپردازد.
« آيا اين سيريوس بلك با اسمشونبره؟»
« بلك؟ بلك؟» فاج با حواس پرتي اين را گفت، كلاه لبهدارش را در دستش ميچرخاند.«سيريوس بلك رو منظورتونه؟ به ريش مرلين، نه. بلك مرد. معلوم شد كه ما در مورد اون اشتباه مي كرديم. اون تمام اين مدت بيگناه بود و اون با اسمشونبر هيچ ارتباطي هم نداشت. منشورم اينه،» در دفاع از خودش اضافه كرد، كلاه را سريعتر ميچرخاند،« ما پنجاه نفر شاهد در اين مورد داشتيم، اما به هر حال همونطوري كه گفتم مرده. در واقع به قتل رسيد. توي ماجراي وزارت سحر و جادو. البته، تحقيقاتي هم در اين مورد انجام شده....»
برخلاف چيزي كه انتظارش را داشت نخستوزير هم در اين مورد با فاج همدردي ميكرد. اگر چه اين احساس هم با كمي فكر كردن به آن همانند اولين اشعه خورشيد كه با ظاهرش شدنش كسوف به پايان ميرسده ازبين رفت، اين فكر كه اون هم در دنياي بيرون از شومينهها داشت منطقهاي را اداره ميكرد ولي هيچوقت در هيچكدام از وزارتخانههايش هيچ قتلي رخ نداده بود...البته نه هنوز...
در هنگامي كه نخست وزير داشت مخفيانه دستانش را بر روي چوب ميزش مي كشيد، فاج ادامه داد،« اما الان ديگه موضوع بلك نيست. موضوع اينه كه، ما توي جنگيم، نخستوزير، و قدمهامون بايد با هم ديگه تنظيم بشن.»
« توي جنگ؟» نخستوزير با نگراني حرفش را تكرار كرد، « مطمئناً شما دارين در اين مورد غلو ميكنين؟»
اسمشونبر و كساني رو كه دنبالش ميكنن و ژانويه از آزكابان فرار كردن به هم ملحق شدن.» فاج اين را گفت و پشت ير هم شروع به صحبت كرد، كلاهي كه در دستش بود همچنان ميچرخيد طوري كه انگار يك گوي سبز ليموئي است.« تا اينكه اونا خودشون رو نشون دادن و به طور علني دست به خرابكاري زدن. پل بروكدل، كار اون بود، نخستوزير، اون تهديد كرده كه اگه من جاي خودم رو به اون ندم به قتلعام مشنگها ادامه ميده.»
« خوبه پس گفتي كه تقصير شماست كه اون مردم كشته شدن و من اينجا بايد در مورد اينكه اون طنابها پوسيده بودن و اطلاعاتي در مورد ساختمان و هزار كوفت و زهرمار ديگه جواب پس بدم.» نخستوزير با عصبانيت بسياري اين را گفت.
« تقصير من!» فاج اين را گفت، رنگش پريد. « يعني شما ميخواين اينطوري از دست اون خراب كارها راحت بشين؟»
« شايدم نه. »نخستوزيراين را گفت، بلند شد و در اتاق شروع به قدم زدن كرد، « اما من ميخوام اقداماتي رو براي گرفتن خرابكارها ترتيب بدم تا دوباره نتونن همچين كاري رو تكرار بكنن!»
« شما فكر ميكنين كه من در اين مورد كوتاهي كردم!» فاج با حرارت گفت،« تمام كاراگاهان وزارت به دنبال اون و افرادش ميگردن، ولي ما داريم در مورد قدرتمندترين جادوگر زمان صحبت ميكنم، جادوگري كه سي ساله كسي نتونسته اونو بگيره!»
« من مطمئنم كه تو ميخواي به من بگي كه مقصر اصلي در گردباد غرب كشور هم اون بوده؟» اين را نخستوزير گفت و عصبانيتش هر لحظه بيشتر و بيشتز مي شد.اين عصبانيت به اين خاطر بود كه او متوجه شده بود كه منشاء تمام اين بدبختيها از كجا بود ولي اين را نميتوانست آن را در جامعه مطرح كند؛ بدتر از همه باز هم همة تقصيرها متوجه دولت بود.
« اون گردباد نبود، » فاج با بدبختي گفت.
« ببخشيد!» نخستوزير ديگر صدايش در آمده بود و مدام به اينطرف و آنطرف ميرفت،« درختها ريشهكن شدن، سقف خونهها كنده شده، تيرهاي چراغ برق خم شدن، خسارات وحشتناكي داشتيم،»
« اونا مرگخوار بودن،» فاج گفت،« طرفداراي اسمشونبر و ... ما فكر ميكنيم كه يه درگيري غولي رخ داده.»
« در گيري چي؟»
فاج دهنش را كج كرد،« اون بار آخر از يه غول كمك گرفته بود، براي اينكه ميخواست تاثير خوبي از خودش به جا بذاره. اداره تفسيرهاي نابجا اطراف ساعت كار ميكنند و تصحيح كنندههاي حافظه هم در حال پاك كردن خاطرات كساني هستن كه اين ماجرا رو ديدن، ما تمامي افرادمون در در اداره كنترل جانوران جادوئي رو به اطراف سامرست فرستاديم ولي نتونستيم غول رو پيدا كنيم، باعث شرمندگيه.»
« تو خودت نگفتي!» نخستوزير با خشم گفت.
« من تكذيب نميكنم كه تمام كساني كه اونجا بودن همه از افراد دونپايه وزارت بودن،» فاج گفت، « با همة اينها، ما آمليا بونز رو هم از دست داديم.»
« كي رو؟»
« آمليا بونز. رئيس ادارة قوانين اجرائي جادوئي. ما فكر ميكنيم كه اسمشونبر اونو توي زندان به قتل رسونده، به اين خاطر كه اون يك ساحره با استعداد و جنگجوي ماهري بود؛» فاج صدايش را صاف كرد، به نظر ميآمد كه ديگر كلاهش را نميچرخاند، « اما دربارة اون قتل در روزنامة ما نوشته بودن،» نخستوزير اين را گفت، كمكم داشت از آن حالت عصبانيتش خارج ميشد،« توي روزنامة ما، آميليا بونز ... نوشته شده بود كه زن ميانسال تنهايي به قتل رسيد. قتل خيلي ناجوري بود، اينطور نيست؟ خيلي جارورجنجال به خاطرش به پا شد. پليس گيج شده بود، ميبيني.»
فاج آهي كشيد، « خب البته كه اينطوري بود. توي يه اتاق كشته بودنش كه درش از داخل قفل مي شد، همينطوره؟ ما كاملاً ميدونم كه اون رو چطوري كشتن، اما حتي اينها هم به ما براي گرفتن اون كمك نكرد، و بعد از اون اميلي وانس بود، ممكنه كه در مورد اون چيزي نشنيده باشين،»
« آه، آره شنيدم، » نخستوزير گفت،« در واقع يه گوشهاي همين اطراف اتفاق افتاد. روزنامهها تيتر اون روز رو نوشتن، طلوع خورشيد با ازدحام در حياط پشتي مقر نخستوزيري.»
« و مثل اينكه به همينها هم راضي نبودن،» فاج اين را گفت و كاملاً به نخستوزير گوش ميداد.« ما در عين حال مشكل ديوانهسازها رو هم داريم كه به مردم چپ و راست حمله ميكنن...»
در زماني كه نخستوزير شادتر از اين موقع بود اين حرفها برايش معني نداشتند، اما حالا هوشيارتر شده بود. « من فكر كردم كه ديوانهسازها از آزكابان محافظت ميكنن؟» اين حرف ار هوشمندانه گفت.
« اونا ميكردن،» فاج خسته گفت،« اما نه ديگه، اونا زندان رو ترك كردن و به اسمشونبر پيوستن. كه من نميگم كه در اين مورد آسيب نديديم،»
« اما،» نخستوزير گفت، ترس سراسر وجودش را فرا گرفته بود،« مگه به من نگفتي كه اين موجودات اميد و شاديهاي مردم رو ميخورن؟»
« درسته، اونا توليد مثل كردن. اين همون دليليه كه اين مهها رو به وجود آورده.»
نخست وزير در خودش فرو ريخت، زانوانش سست شده بودند، بر روي نزديكترين صندلي نشست. اين فكر كه موجوداتي نامرئي در شهرها و حومه در حركتند و نااميدي و افسردگي را با خودشان به ارمغان ميآورند، او را كاملاً ضعيف كرده بود.
« خب حالا ببين، فاج، تو بايد يه كاري بكني! اين مسئوليت به عهدة وزير وزارت سحر و جادوئه!»
« نخستوزير عزيز شما واقعاً فكر ميكني كه من بعد از اينهمه هنوز وزير سحر و جادو هستم؟ من سه روز پيش استعفا دادم! تمامي ادارات من به مدت دوهفتهاس كه ازمن ميخوان كه استعفا بدم، من هيچوقت يك چنين اتحادي رو در تمام طول خدمتم نديدم!» فاج اين را گفت و سعي ميكرد كه شجاعانه لبخند بزند.
نخستوزير در آن لحظه حرفي براي گفتن نداشت. با وجود اينكه نسبت به موقعيتي كه در آن گير كرده بود بسيار عصباني بود ولي نسبت به مرد رنجوري كه در مقابلش بود احساس همدردي ميكرد.
« من خيلي متاسفم،» بالاخره گفت،« كاري ميتونم براتون انجام بدم؟»
« نظر لطف شماست، نخستوزير، ولي هيچ چي نيست. من فقط اومدم اينجا كه شما رو در جريان تمام اتفاقاتي كه افتاده قرار بدم و بعد شما رو به جانشين خودم معرفي كنم. من فكر ميكنم كه اون الان ديگه بايد پيداش بشه، البته بايد بگم كه اون خيلي سرش شلوغه، به خاطر جرياناتي كه هست.»
فاج به تابلو نگاه كرد كه مرد كوتوله درون تابلو يك كلاهگيس نقرهاي فرفري بلند به سرش زده بود، كه با نوك قلم( نقاشي ) از گوشهايش بيرون زده بودند.
تابلو از نگاه فاج فهميد و گفت، « اون همين الان ميياد، تازه نامهاش رو به دامبلدور تموم كرده.»
« براش آرزوي موفقيت مي كنم،» فاج اين را گفت، براي اولين بار لحني طعنهآميز به خودش گرفت.« من توي اين دو هفته روزي دو بار براي دامبلدور نامه مينوشتم، ولي اون كاري نكرد، اگه اون پسره رو به اين كار تشويق ميكرد من هنوز ... خب، شايد اسكريمجور در اين مورد بيشتر موفق باشه.»
فاج سكوت كرد، سكوتي كه بيشتر توافقي به نظر ميآمد،اما آن هم خيلي زود توسط تابلو در هم شكسته شد، كه يكدفعه با همان لحن خشك و اداراياش صحبت كرد.
« به نخستوزير مشنگها. درخواست ملاقات. فوري، خواهشمند است سريع پاسخ داده. روفوس اسكريمجور، وزير سحر و جادو.»
« اره، آره،باشه.» نخستوزير اين را گفت و كاملاً اماده بود در همين هنگام بود كه شعلههاي آتش دوباره با سبز زمردي تبديل شدند و يكي ديگر از اين جادوگران تا لحظات ديگر چرخان ميآمد و پايش را بر روي فرش عتيقه ميگذاشت. فاج از سر جايش بلند شد و بعد آن نخستوزير هم با كمي تامل همين كار را انجام داد، به تازه وارد نگاه ميكرد كه داشت گرد و خاك را از روي رداي سياهش ميتكاند و به اطراف نگاه ميكرد. نخستوزير در لحظه اول به طرز احمقانهاي فكر كرد كه روفوس اسكريمجور يك شير پير است. رگههاي خاكستري در موهاي گندمگون و ابروهاي پر پشت او بود؛ چشمانش متمايل به زرد بودند و عينك سيمي روي چشمانش بود كه كاملاً گرد بودند، هنگام راه رفتن انگار كه كمي ميلنگيد؛ نوعي زيركي و هوشياري سريع نسبت به محيط اطرافش پيدا كرده بود؛ نخستوزير با خودش فكر ميكرد كه بالاخره فهميده كه چرا جامعه جادوگران ترجيح ميدادند كه اسكريمجور در اين موقعيت خطرناك رهبري آنها را به عهده بگيرد.
« حالتون خوبه؟ » نخستوزير مؤدبانه اين را گفت و دستش را دراز كرد. اسكريمجور آن را سريع گرفت، و با چشمانش به دور و اطراف اتاق نگاه كرد، بعد چوبدستياش را از زير ردايش بيرون آورد.
« فاچ همه چيز رو به شما گفته؟» او اين را پرسيد و با چوبدستش ضربهاي به سوراخ كليد زد، نخستوزير صداي قفل شدن آن را شنيد.
«هوم، آره؛» نخستوزير گفت.« و اگه اشكالي نداشته باشه من ميخوام كه اون در باز باشه.»
« من دلم نميخواد كسي مزاحم بشه.» اسكريمجور خيلي كوتاه گفت. « يا نگاهمون كنه،» اين را اضافه كرد و چوبدستش را به سمت پنجره گرفت و پردهها افتادند.« درسته، خب، من خيلي سرم شلوغه، پس هر چه زودتر به كارمون برسيم. اول از همه بايد در مورد امنيت شما بحث كنيم.»
نخستوزير ميخواست كه مرتبهاي را كه در آن بود را به خوبي نشان بدهد به همين خاطر هم جواب داد. « من كاملاً راضيام، از اين ماموراي امنيتي كه دارم كاملاً راضيام، خيلي خيلي از شما»
« خب، ما نيستيم.« اسكريمجور حرفش را قطع كرد، « من يك آدم بدرد نخور براي مشنگها به حساب ميام اگه نخست وزيرشون با يك نفرين شوم مواجه بشه. يك محرم راز بايد در دفتر بيروني هم داشته باشين»
« من بايد بگم كه من كينگزلي شكلبولت رو مرخص نميكنم، اگه منظورتون اونه!» نخستوزير با گرمي اين را گفت،« اون كاملاً در كارش وارده، دو برابر اوناي ديگه برام كار انجام ميده.»
« اين بخاطر اينه كه اون يك جادوگره،» اسكريمجور گفت، بدون اينكه قاهقاه به او بخندد. « يكي از خبرهترين كارآگاههاي، كه براي محافظت از شما مأمور شده.»
« حالا، يه دقيقه صبر كنين!» نخستوزير اين را گفت.« شما همينطوري نميتونين افرادتون رو وارد ادارات من بكنين، من كسي هستم كه تصميم ميگيرم كه چه كسي برام كار كنه.»
« من فكر ميكردم كه شما از شكلبولت راضي هستين؟» اسكريمجور با سردي اين را گفت.
« هستم، بايد بگم كه بودم.»
« پس ديگه مشكلي نيست، هست؟ » اسكريمجور اين را گفت.
« من.... خب، تا موقعي كه شكلبولت به كارش ادامه ميده.... هوم... عاليه،» نخستوزير عاجزانه اين را گفت، ولي اسكريمجور بنظر مي امد كه حرف او را كاملاً شنيده است.
« حالا، در مورد هربرت چورلي معاون وزارت خونه،» او ادامه داد،« كسي كه در جلوي روي مردم سعي كرد به تقليد از يك غاز مردم رو به خنده واداره.»
« اون چش شده بود، » نخستوزير پرسيد.
« اون توسط يكي از نفرينهاي شوم به اين بلا گرفتار شده بود،« اسكريمجور گفت. « كه در مغز اون نفوذ كرده بود، ولي هنوز كه هنوزه اون ميتونه خطرساز باشه.»
« اون كواك كواك ميكرد؟»نخستوزير اين را با ضعف گفت. « مطمئناً يه كم استراحت... شايدم يه كم نوشيدني...»
« يه گروه از شفادهندههاي سنت مانگو بيمارستان مربوط به بيماريها و حوادث جادوئي در همين حيني كه من و شما داريم صحبت ميكنيم دارن اون رو معاينه مي كنن، هر چي باشه اون ميخواست هر سه نف رو خفه كنه،» اسكريمجور گفت. « من فكر مي كنم كه بهتره كه براي مدتي اون رو از جامعة مشنگي دور نگه داريم.»
« من... خب ... اون حالش خوب ميشه، نميشه؟» نخستوزير با دلواپسي اين را گفت. اسكريمجور فقط شانههايش را بالا انداخت، آماده شده بود كه به سمت شومينه برود.
«خب، اين تما چيزهايي بود كه من بايد ميگفتم. من شما رو در جريان پيشرفتها قرار ميدم، جناب نخستوزير يا حداقل، اگر هم سرم خيلي شلوغ بود، براي هر موضوع فاج رو ميفرستم اينجا. او از اينكه در مكاني باشه كه ازش مشورت بخوان خوشش مياد.»
فاج سعي كرد كه لبخند بزند، ولي ناموفق بود؛ قيافهاش شبيه كساني شده بود كه انگار دندان درد دارند. سكريمجور داشت در جيبهايش به دنبال همان پودر مرموز ميگشت كه شعلههاي آتش را سبز ميكردند. نخستوزير نااميدانه براي لحظهاي به آنها خيره شد، بعد كلاماتي را كه از عصر تابحال با آنها دست و پنجه نرم كرده بود برزبان آورد.« اما به خاطر خدا، شما جادوگرين! شما ميتونين جادو كنين! مطمئناً شما ميتونين از عهده، خب ، همه چيز بر بياين!»
اسكريمجور با اين حرف به آرامي برگشت و نگاه ناباورانهاي به فاج كرد، كه اين سعي كرد كه لبخند بزند و در حالي كه خيلي مهربانه ميگفت، « مشكل اينجاست، اون طرفيها هم ميتونن جادو كنن، نخستوزير.»
با اين حرف، دو جادوگر يكي بعد از ديگري درون آتش سبز رنگ رفتند و ناپديد شدند
| |
مطلب بعدی
::
مطلب قبلی
|
|
|
| |
|
|
| |