انواع سی دی و نرم افزار های جدید

      لینک های داغ

 
   
  





تهران وب
اخبار روز :: دوستان :: تهران مانیا :: پزشکی :: بالاشهر :: ایران من
ایران 20 :: امواج :: هفت ستاره :: تهران وب :: پرشین تاپ :: طنز :: ایران شادی :: خنده :: لینک باکس :: دنیای خنده

ادبيات :: داستان هاي مختلف

موضوع: یازده دقیقه فصل دوم

سه سال گذشت. او جغرافی و ریاضی یاد گرفت. در مدرسه اولین مجله‌ی پورنو اش را خواند.در همان زمان، شروع به نوشتن یادداشت های روزانه در مورد زندگی کسالت بار خود و تمایلش برای تجربه کردن چیزهای جدید و دست اول که در مدرسه به او گفته بودند کرد؛ اقیانوس، برف،‌مردها با عمامه، زنان زیبا که پوشیده از جواهرات هستند. اما از آن جا که هیچ کس نمی تواند در رویاهای غیر ممکن خود زندگی کند، به خصوص اگر مادرش یک خیاط باشد و پدرش به ندرت در خانه پیدا شود، او به زودی تشخیص داد که باید توجه بیشتری به ٱنچه در اطرافش می گذرد داشته باشد. او به تحصیل پرداخت تا بتواند در زندگی موفق شود و در همان زمان به دنبال کسی می گشت که بتواند رویاهایش را با او شریک شود.وقتی او پانزده ساله شد، عاشق پسری شد که در دسته های هفته ی مقدس (1) شداو اشتباه بچگی اش را تکرار نکرد: آنها با هم راه رفتند و دوست شدند. و شروع کردند به سینما و جشن رفتن.اما مثل دفعه اول، او متوجه شد که به پسر در حالی که غایب بود بیشتر از هنگامی که او حضور داشت عشق می ورزید. او برای دوست پسرش به شدت دلتنگ می شد، ساعت ها به خیال پردازی درباره آنچه که آنها در دیدار بعدی در باره اش حرف خواهند زد می پرداخت و هر ثانیه از لحظاتی که با هم بودند را به خاطر می آورد.سعی می کرد تا کارهایی که اشتباه یا درست انجام داده است را تشخیص دهد. او دوست داشت به خودش مثل یک بانوی جوان باتجربه نگاه کند، که اجازه داد بود یک علاقه ی شدید فهم او را از بین ببرد و با دردی که این مسائله باعث می شد آشنا بود. او تصمیم گرفته بود با تمام قدرت برای این مرد و ازدواج با او بجنگد. فکر می کرد او مرد ازدواج و بچه و خانه‌ی کنار دریا بود.او تصمیم گرفت با مادرش حرف بزند که خیلی ''جدی به او گفت: ''اما تو هنوز خیلی جوان هستی، عزیز من''تو وقتی با پدرم ازدواج کردی که شانزده ساله بودی''مادرش ترجیج داد که به او توضیح ندهد که ازدواج آنها به خاطر بارداری ناخواسته اش بوده: ''در آن زمان همه چیز فرق می کرد'' و سعی کرد که بحث را خاتمه دهد
××××
روز بعد، ماریا و دوست پسرش برای قدم زدن به حومه شهر رفتند. کمی صحبت کردند. ماریا از او پرسید آیا علاقه ای به سفر کردن دارد اما به جای جواب او ماریا را در آغوش گرفت و او را بوسیداولین بوسه‌ی او! همانگونه که آن لحظه را خیال می کرد! در منظره ای زیبا- پرنده های ماهی خوار در حال پرواز، غروب آفتاب، منطقه ای نیمه خشک زیبا و وسیع، صدای موسیقی از دور دست ها. ماریا تظاهر کرد که خودش را عقب می کشد، اما بعد او را در آغوش کشید و چیزهایی که در درفیلم های سینما و تلویزیون و مجله ها دیده بود تکرار کرد: لب هایش را با کمی خشونت به لبهای او مالید، در حالی که سرش را به این طرف و آن طرف تکان می داد. نیمی ریتمیک و نیمی دیوانه وار. او احساس می کرد که دندان های پسر را با زبان خود لمس می کندپسر ناگهان بوسیدن او را متوقف کرد و پرسید: تو نمی خواهی؟
او چه جوابی باید می داد؟آیا او هم می خواست؟ مطمئنن او هم می خواست. اما یک زن نباید خودش را این گونه آشکار کند، به خصوص نه به همسر آینده‌ی خود، و گرنه او بقیه عمر خود را به شک کردن خواهد گذراند که او ممکن است به هر چیزی به همین راحتی بله بگوید. او تصمیم گرفت که جواب ندهدپسر او را دوباره بوس کرد. این بار با اشتیاق کمتری.دوباره ایستاد،با صورت قرمز، و ماریا فهمید چیز اشتباهی اتفاق افتاده است.اما او می ترسید که بپرسد آن چیست. او دست پسر را گرفت و آنها به شهر برگشتند،مثل آن که هیچ اتفاقی نیافتاده استآن شب، با استفاده از کلمات سخت و نامتداول- چون مطمئن بود که کسی دیگر هم آن دفترچه را می خواند، و چون معتقد بود چیز مهمی اتفاق افتاده-در دفترچه ی خاطراتش نوشت

وقتی ما کسی را می بینیم و عاشق می شویم، احساس می کنیم که همه ی دنیا با ما است. من امروز این اتفاق را حس کردم ، وقتی خورشید غروب می کرد. ولی اگر چیز اشتباهی اتفاق بیافتد، هیچ چیزی باقی نمی ماند! هیچ مرغ ماهی خواری! هیچ موسیقی از راه دور، نه حتی مزه ی لب های او. چگونه ممکن است این همه زیبایی در یک آن ناپدید بشوند؟زندگی خیلی سریع حرکت می کند.با یک ماجرا در یک ثانیه ما را از بهشت به جهنم می رساند

××××روز بعد او با دوست دخترهایش صحبت کرد. همه ی آنها او را در حالی که با ''نامزده'' آینده اش بیرون می رفت دیده بودند.بعد از همه ی اینها، این کافی نیست که یک عشق بزرگ در زندگی داشته باشی، تو باید مطمئن باشی که هر کسی می داند تو چه آدم مطلوب و خواستنی ای هستی. آنها داشتند می مردند که بدانند چه اتفاقی افتاده و ماریا، با خودپسندی، گفت که بهترین قسمت وقتی بود که زبان او دندان های ماریا را لمس کرد.یکی از دختر ها خندید و گفت''تو دهنت را باز نکردی؟''''یک دفعه همه چیز واضح شد. سوال پسر، ناامیدی او''''برای چه؟''''که به او اجازه بدهی زبانش را داخل کند''''چه فرقی می کند؟''''این چیزی نیست که تو بتوانی توضیح دهی. مردم این جوری همدیگر را بوس می کنند''آنها خندیدند و مسخره اش کردند. حس ترحم و شادی ِِ انتقام دخترهایی که هرگز با پسری در عشق نبودند. ماریا وانمود کرد که اهمیت نمی دهد و او هم خندید. اگرچه روح او در حال گریه بود. در دلش به فیلمی که در سینما دیده بود نفرین می کرد، از آن یاد گرفته بود که چشمهایش را ببندد، دست هایش را بر سر مرد قرار دهد، و آهسته سرش را به چپ و راست تکان دهد. اما او مساله ضروری را رعایت نکرده بود و مهمترن چیز را نشان نداده بود. او یک معذرت خواهی عالی ساخت(من نمی خواستم که یک باره خودم را عرضه کنم. چون مطمئن نبودم، اما حالا تشخیص داده ام که تو عشق زندگی من هستی) و منتظر فرصت بعدی شداو پسر را تا سه روز بعد ندید، در یک جشن در کلوپ محلی، در حالی که پسر دست یکی از دوست های ماریا را نگه داشته بود.دوستی که از ماریا در مورد بوسه هایشان پرسیده بود.ماریا دوباره وانمود کرد که اهمیت نمی دهد. تا پایان گفتگویش با دیگر دوستان دخترش در مورد ستاره های فیلم ها و بقیه ی پسر های محل تحمل آورد. و سعی کرد به نگاه های دلسوزانه ی دوستانش توجه نکند.وقتی به خانه رسید، دنیایش به ناگاه فرو ریخت. تمام شب را گریه کرد و هشت ماه تمام زجر کشید تا به این نتیجه رسید که آن عشق مطمئنن برای او ساخته نشده بود و او برای عشق ساخته نشده.و به این فکر کرد که برای باقی عمرش یک راهبه می شود و بقیه زندگیش را وقف عشقی می کند که صدمه نمی زند و جای زخم هایش روی قلب نمی ماند- عشق برای مسیح. در مدرسه، آنها درباره ی مبلغ مذهبی که به آفریقا سفر کرده بود یاد گرفتند. او فکر کرد که این راهی می تواند باشد برای رهایی از وجود گرفته و بی فایده اش. او نقشه کشید که به یک صومعه وارد شود. کمک های اولیه را فراگرفت(خیلی از معلم ها می گفتند آدم های زیادی در آفریقا می میرند)، در کلاس های مذهبی اش سخت تر کار کرد، و شروع کرد به تصویربافی از خودش به عنوان یک فرد مقدس مدرن که زندگی ها را نجات می دهد و به جنگل هایی می رود که شیرها و ببرها در آن ها زندگی کرد.××××اگر چه در پانزده سالگی او یاد گرفت باید با دهان باز بوس کرد و این که عشق بالاتر از هر چیزی باعث آزار می شود، اما او مسئله ی سومی را نیز کشف کرد: خود ارضایی. این مسئله اتفاقی پیش آمد. در حالی که منتظر بود مادرش بیاید آلت تناسلی اش را لمس می کرد. او وقتی بچه بود این کار را انجام می داد و از این حس خوشش می آمد.تا اینکه یک روز پدرش او را در حال این عمل دید و به او سیلی محکمی زد، بدون این که به او توضیح دهد چرا. او هیچ وقت کتک خوردن به آن شدت را فراموش نکرد ولی یاد گرفت که نباید خودش را جلوی بقیه ی مردم لمس کند. و از آنجایی که نمی توانست آن را در وسط خیابان انجام دهد و برای خودش اتاقی هم نداشت، همه چیز را درباره ی آن حس خوشایند فراموش کردتا آن بعد از ظهر، حدود شش ماه بعد از آن بوسه ها. مادرش دیر کرده بود و او هیچ کاری برای انجام دادن نداشت. پدرش تازه با یکی از دوستانش بیرون رفته بود.و از آنجایی که هیچ چیز جالبی از تلویزیون پخش نمی شد، او شروع به تجسس بدن خودش کرد. به این امید که شاید بتواند موی اضافه ای پیدا کند که بیدرنگ آن را بکند. که در حال شگفتی یک غده بالای مبهل خود پیدا کرد. او شروع به لمس آن کرد و فهمید که نمی تواند این کار را متوقف کند. احساسات بسیار تحریک کننده و مطبوعی داشت. و همه ی بدن او به خصوص قسمتی که لمس می کرد سفت و کشیده شده بود. او حس می کرد که به بهشتی وارد می شود. احساساتش به شدت افزایش می یافتند. تا جایی که او متوجه شد نمی تواند به طور واضح ببیند با بشنود. همه چیز به سایه زردی تبدیل شده بود. او ناله ای سر داد و اولین ارگاسمش را تجربه کرد
!ارگاسم
مثل شناور شدن به آسمان و بهشت و دوباره آهسته به زمین برگشتن. بدن او خیس عرق بود. اما او کاملا حس راضی شدن و پر انرژی بودن می کرد. پس آن سکس بود! چه قدر شگفت آور! نه شبیه مجله های اورتیک که هر کسی در مورد لذت و خوشی حرف می زد اما به نظر می آمد که در درد شکلک در می آورد. نیازی هم به مردی نبود که بدن زن را دوست دارد و وقتی برای احساسات او ندارد. او می توانست این کار را با خودش کند. او دوباره آن کار را انجام داد. این بار تصور می کرد که یک ستاره مشهور سینما او را لمس می کند و دوباره به بهشت رفت و برگشت. و احساس کرد حتی انرژی بیشتری دارد. درست وقتی می خواست برای بار سوم این کار را انجام دهد مادرش به خانه آمد.ماریا با دوست دخترانش در مورد این موضوع صحبت کرد البته بدون این که به آنها بگوید فقط چند ساعت قبل آن را کشف کرده است. همه ی آنها بجز دو نفر می دانستند او در مورد چه چیزی صحبت می کند. اما هیچ کدام هیچ وقت جرات نکرده بود که این بحث را پیش بیاورند. و این بار نوبت ماریا بود که مثل یک انقلابی، احساس کند که رهبر یک گروه است که بازی مسخره ی ''اقرار به رازها'' را کشف کرده است، که شامل این می شد که از هر کسی بپرسد شیوه ی مطلوب او برای خودارضایی چیست؟ او تکنیک های مختلف را یاد گرفت، مثل خوابیدن زیر لحاف در گرمای شدید تابستان( چون یکی از دوستانش او را مطمئن کرد که عرق کردن کمک خواهد کرد)، استفاده کردن از چیزی شبیه غاز برای لمس آنجایش( او هنوز نمی دانست اسم آنجا چیست)، به یک پسر اجازه دادن که این کار را برایش بکند(ماریا فکر کرد این ضروری نیست)، استفاده از آب در وان حمام ( آنها در خانه نداشتند اما او به محض دیدن یکی از دوستان ثروتمندش آن را امتحان خواهد کرد) به هر حال، وقتی او خود ارضایی را کشف کرد و چند تا از پیشنهاد های دوستانش را اجرا کرد، ایده‌ی زندگی مقدس را برای همیشه کنار گذاشت. خود ارضایی به او لذت بزرگی داده بود، وکلیسا به این مطلب تاکید می کرد که سکس بزرگترین گناه است. او افسانه های زیادی را از دوست دخترهایش شنیده بود که: خودارضایی باعث خال می شود،یا می تواند باعث شود که دیوانه یا حتی باردار شود. با وجود همه ی این ریسک ها او لا اقل هفته ای یک بار این لذت را به خودش می داد، به خصوص چهارشبنه ها که پدرش برای کارت بازی با دوستانش بیرون می رفتدر همین زمان او بیشتر و بیشتر در رابطه هایش با پسرها متزلزل می شد. و بیشتر و بیشتر به این فکر می کرد که محل زندگی اش را ترک کند. او برای بار سوم و چهارم عاشق شد، او حالا می دانست چگونه باید ببوسد، و وقتی با دوست پسرهایش تنها بود آنها را لمس می کرد و به آنها اجازه می داد او را لمس کنند. اما همیشه چیز اشتباهی اتفاق می افتاد و درست زمانی که او احساس می کرد انسانی را یافته که می خواهد بقیه ی زندگی اش را با او بگذراند همه چیز تمام می شد. بعد از مدتی او به این نتیجه رسید که مردها فقط درد ، ناامیدی، رنج با خود به همراه می آورند و کشنده ی زمان هستند. یک بعد از ظهر، وقتی به یک مادر نگاه می کرد که با پسر دو ساله ی خود بازی می کند، فکر کرد او هنوز می تواند به یک همسر، فرزند و خانه ای با منظره ی دریا فکر کند، اما او هرگز دوباره نباید عاشق شود زیرا عشق همه چیز را خراب می کند
توضیحات فصل دوم: (1) هفته ی مقدس: هفته ی قبل از عید پاک که یاد آورآخرین هفته ی زندگی مسیح قبل از به صلیب کشیدن اوست

مطلب بعدی   ::  مطلب قبلی

   


 

  نوکر دولت شدم دستم دراز است پیش او
  هشت عنوان مؤثر در تبليغات
  بروموكريپتين BROMOCRIPTINE
  آيه هاي زميني
  آدامس و سلامت دندان
  آسيبهاي ناشي از تزريقات Needlestick injury
  بازي مهناز افشار و محمدرضا گلزار در فيلم حاتمي كيا
  چرا بايد از عينك آفتابى استفاده كنيم
  All Cleaner 6.5
  تاخير ازدواج من تا اتمام تحصيلات
پرونده عاملان قتل شهردار
عوامل موثر در از هم پاشيدگي زندگي زناشوئي
زن متولد بهمن
نكات مهم در فرآيند خواستگاري
لطيفه هايي از ملا نصرالدين-4
ايران در دوره پارينه سنگي
آموزش فتوشاپ (بخش 4)
کاهش وزن بدون خطر
شعر خلوت يك شاعر
خاموش كردن كامپيوتر با استفاده از كيبورد
 
صفحه اول  : تقشه سایت : لینک باکس