|
|
|
انواع سی دی و نرم افزار های جدید |
لینک های داغ |
|
|
|
| | |

اخبار روز :: دوستان ::
تهران مانیا :: پزشکی :: بالاشهر :: ایران من
ایران 20
:: امواج ::
هفت ستاره :: تهران وب :: پرشین تاپ ::
طنز ::
ایران شادی :: خنده :: لینک باکس
:: دنیای خنده
|
|
|
و اینگونه دوره ی نوجوانی ماریا گذشت. او زیبا و زیبا تر می شد و رفتار غمگینانه و مرموزش بر زیبایی او می افزود. با وجودی که به خودش قول داده بود دیگر عاشق نشود با یک پسر بیرون رفت، و با یکی دیگرـ خیال بافت و زجر کشید. و در یکی از همین روزها باکرگی خود را روی صندلی عقب یک ماشین از دست داد. او و دوست پسرش در حال لمس همدیگر بودند- بیشتر از حال عادی- دوست پسرش خیلی هیجان زده شد و ماریا خسته از این که تنها باکره بین گروه دوستانش بود به او اجازه داد که به او نزدیکی کند. برعکس خودارضایی، که او را به حس بهشتی می رساند، نزدیکی برایش دردناک بود و باعث شد که یک لکه خون بر دامن او پدیدار شود که آن را شست. هیچ چیز شبیه حس معجزه آسای اولین بوسه ی او نبود. هیچ مرغ ماهی خواری در حال پرواز، غروب خورشید، موسیقی... اما او ترجیح می داد به این مسائل فکر نکند
او برای چند بار دیگر با همان پسر عشق بازی کرد، با وجودی که هر بار مجبور بود اول پسر را تهدید کند که اگر حاضر به عشق بازی نباشد او به پدرش می گوید که پسر به او تجاوز کرده. او از پسر مثل وسیله یی برای یاد گیری استفاده کرد، همه ی راه ها را امتحان کرد تا دریابد که عشق بازی با یک پسر چه حس لذت بخشی خواهد داشت. اما ماریا این را نفهمید. خودارضایی باعث درد کمتر و لذت بیشتری بود. اما همه ی مجله ها، برنامه های تلویزیونی، کتاب ها، دوست دخترهایش، همه چیز، مطلقا همه چیز، می گفتند که یک مرد ضروری و اصل است. ماریا فکر می کرد باید دارای مشکل جنسی ِ غیر قابل بیانی باشد، برای همین او تمرکز بیشتری روی مطالعه کرد و برای مدتی همه چیز را در مورد آن چیز حیرت آور و کشنده که عشق می نامیدنش فراموش کرد
:از دفترچه ی خاطرات ماریا وقتی هفده ساله بود
هدف من این است که عشق را بفهمم. وقتی عاشق بودم، احساس زنده بودن می کردم و می دانم هر چیزی که الان دارم، هر چه قدر هم جالب به نظر برسند اما من را هیجان زده نمی کنند
اما عشق چیز وحشتناکی است: دوست دخترهایم را می بینم که زجر زیادی می کشند و نمی خواهم در وضعیت مشابهی باشم. آنها به من و پاکی ام می خندیدند، اما حالا از من می پرسند که من چگونه می توانم مرد ها را خوب کنترل کنم. من می خندم و چیزی نمی گویم؛ چون می دانم که پیشگیری زجرآور تر از دردهای بعدش است: من به طور ساده اصلا عاشق نمی شوم. هر روز که می گذرد من بیش تر متوجه می شوم مردها چه قدر موجودات ضعیفی هستند، چه قدر بی ثبات، نا امن وغافلگیر کننده هستند....چند تا از پدرهای دوست دخترانم به من پیشنهاد عشق بازی داده اند، اما من همیشه درخواست آنها را رد می کنم. اوایل از رفتارشان شوکه می شدم، اما حالا فکر می کنم همه ی مردها این طوری هستند
اگر چه هدف من این است که عشق را بفهمم، و اگر چه برای من فکر کردن در مورد آدم هایی که قلبم را به آنها داده ام زجرآور است، اما متوجه شده ام آنها که قلب مرا لمس کرده اند از برانگیختن جسم من عاجز بوده اند، و آنها که جسم مرا برانگیختند از لمس قلب من عاجز بودند
××××
او نوزده ساله شد، دبیرستان را تمام کرد و در یک پارچه فروشی کار پیدا کرد، جایی که رئیسش بی درنگ عاشق او شد. در آن زمان ماریا می دانست چگونه از مردها استفاده کند، بدون آنکه از خودش استفاده شده باشد. اگر چه همیشه عشوه گر بود و از قدرت زیبایی خود خبر داشت اما هرگز به او اجازه نداد که ماریا را لمس کند.
قدرت زیبایی: برای زنان زشت جهان چگونه است؟ او دوست دخترانی داشت که هیچ کس در پارتی ها به آنها توجه نمی کردند و هیچ وقت از آنها درخواست نمی شد. اما به طور غیر قابل قبولی آنها برای کمترین عشقی که دریافت می کردند ارزش قائل بودند. وقتی از طرف کسی رد می شدند، در خلوت خود زجر می کشیدند و سعی می کردند به چیز مهم تری به جزاین که همه چیزشان را برای یک نفر فدا کنند ، فکر کنند. آنها مستقل تر بودند، و به خودشان توجه بیشتری می کردند، اما در تصور ماریا، دنیای آنها باید غیر قابل تحمل باشد
او می دانست که چه قدر جذاب است، با وجودی که خیلی کم به مادرش گوش می داد اما هیچ وقت این حرف او را فراموش نمی کرد: '' عزیز من، زیبایی زیاد پایدار نیست''. در حالی که این جمله همیشه در گوشش بود در حالی که از نزدیکی زیاد با رئیسش پرهیز می کرد، سعی می کرد که زیاد نیزاو را نا امید نکند. و این باعث شد که حقوق او به مقدار زیادی افزایش پیدا کند (ماریا نمی دانست تا کی رئیسش با اندکی امید که روزی با ماریا همبستر خواهد شد با او خواهد ساخت، اما لااقل در همان موقع ماریا داشت پول خوبی به دست می آورد). همچنان او به ماریا برای کار اضافی می پرداخت ( رئیسش دوست داشت ماریا همیشه دور و برش باشد، شاید می ترسید اگر او شب ها بیرون رود ممکن است عشق بزرگی برای زندگیش پیدا کند). ماریا دو سال تمام با نیرو کار کرد، هر ماه مقداری پول به خانواده اش برای نگهداری از او می داد، و در آخر، موفق شد! برای رفتن و گذراندن یک هفته تعطیلی اش در شهر رویاهایش پول جمع کرد، جایی که ستاره های فیلم و تلویزیون زندگی می کردند، تصویر روی کارت های پستال: ریو دو ژنیرو
رئیسش به او پیشنهاد کرد که با او برود و همه ی هزینه های او را بپردازد، اما ماریا به دروغ به اوگفت که از آنجا که دارد به یکی از خطرناک ترین مکان های دنیا می رود مادرش تنها به شرطی قبول کرده، که ماریا به خانه ی یکی از عموزاده هایش که جودو آموزش دیده بود برود
''در کنار این آقا....''،ماریا گفت:'' شما نمی توانید مغازه را بدون اینکه فرد مطمئنی پیدا کنید رها کنید
مرد گفت: '' من را آقا صدا نکن''. ماریا در چشم های او چیزی دید که می شناخت. شعله ی عشق. و این باعث تعجب ماریا شد، چون همیشه فکر می کرد او فقط به سکس با او علاقمند است، ولی چشم هایش چیز کاملا متفاوتی می گفتند، مثل فکر کردن در مورد آینده : ''من می توانم به توخانه دهم، خانواده و پول برای خانواده ات''، ماریا تصمیم گرفت آتش را تند تر کند
او گفت که واقعا دلش برای شغل تنگ می شود، و همین طور برای همکارانش که کار کردن با آنها را دوست دارد (ماریا سعی کرد از که از هیچ فرد خاصی اسم نبرد، و رازی را برای رئیسش به جا بگذارد، آیا منظورش از همکار او بود؟) و قول داد که مواظب کیف پول و آبرویش باشد. اما واقعیت متفاوت بود: او نمی خواست هیچ کس، به هیچوجه هیچ کس، اولین هفته ی آزادی مطلق او را خراب کند. او می خواست همه کار کند. شنا کردن در دریا، حرف زدن با غریبه ها، به پنجره ی مغازه ها نگاه کردن، و منتظر ماندن برای یک شاهزاده فریبنده تا او را به سمت موفقیت و چیزهای خوب ببرد
با یک لبخند اغوا کننده پرسید :'' بعد از همه ی اینها چه هفته یی است؟''، '' مثل نور می گذره و من ''خیلی زود به کار برخواهم گشت
رئیسش اول پافشاری کرد، اما در نهایت تصمیم او را قبول کرد، و درآن لحظه نقشه می کشید به محض این که ماریا بازگردد از او خواستگاری خواهد کرد، غمگین شده بود اما نمی خواست با نشان دادن یک چهره ی زورگو همه چیز را خراب کند
××××
مسافرت ماریا با اتوبوس چهل و هشت ساعت طول کشید، در یک هتل ارزان در کوپاکابانا اتاقی اجاره کرد( کوپاکابانا! آن ساحل، آن آسمان...) و قبل از اینکه حتی کیف هاش را باز کرده باشه، بیکینی(1) که خریده بود را برداشت، و با وجود هوای ابری مستقیم به ساحل رفت. با ترس به دریا نگاه کرد، و با سختی خودش را به آب زد
هیچ کس توجه نمی کرد که این اولین تماس ماریا با اقیانوس بود، با جریان آب ها، با موج های خروشان، و در آن طرف اقیانوس اطلس، با ساحل آفریقا وشیرهایش. وقتی از آب بیرون آمد به زنی نزدیک شد که سعی می کرد ساندویج دست نخورده ای را بفروشد، و مرد خوش تیپی که او پرسید آیا می خواهد آن شب را با او بیرون رود، و مرد دیگری که که یک کلمه پرتقالی حرف نمی زد و با ادا و اشاره از ماریا پرسید که آیا آب نارگیل می خواهد
ماریا یک ساندویچ خرید، چون خجالتی تر از آن بود که نه بگوید، اما با دو مرد غریبه حرف نزد. ناگهان از خودش ناامید شد؛ حالا که فرصت آن را داشت که هر چه می خواهد انجام دهد، چرا انقدر مسخره برخورد می کرد؟ هیچ توضیح خوبی پیدا نکرد، آنجا نشست و منتظر آن شد که خورشید از پشت ابرها بیرون بیاید، هنوز از شجاعت خودش و سردی آب( حتی در وسط گرمای تابستان) هیجان زده بود
مردی که نمی توانست یک کلمه پرتغالی حرف بزند در حالی که نوشیدنی به همراه داشت دوباره ظاهر شد و نوشیدنی را به او تعارف کرد. راحت از این که لازم نیست با او حرف بزند، نوشیدنی را قبول کرد و به او خندید، مرد نیز با لبخند به او جواب داد. برای یک مدت آنها آن گفتگوی راحت و بی معنی( لبخند زدن) را ادامه دادند تا اینکه مرد یک دیکشنری کوچک از جیبش در آورد و با لهجه ی عجیبی گفت: ''بونیتا''...''زیبا''، ماریا دوباره لبخند زد، اگرچه او می خواست حد اقل شاهزاده اش به زبان پرتغالی صحبت کند و کمی جوان تر باشد
مرد صفحه ای را ورق زد:
''شام... امشب؟''
:سپس گفت
''سوییس!''
:و جمله اش را با کلماتی تمام کرد که در هر زبانی شبیه زنگوله هایی در بهشت بودند
''کار! دلار!''
ماریا هیچ رستورانی را نمی شناخت که نام آن سویس باشد. آیا واقعا می شد انقدر همه ی رویاها زود برآورده بشه؟ ماریا خواست تا احتیاط کند:'' ممنون برای دعوتتان، اما من در حال حاضر کار دارم و ''علاقه ای به پول در آوردن ندارم
مرد که یک کلمه هم از حرف های او را نفهمیده بود، کم کم ناامید می شد، بعد از رد و بدل کردن چند لبخند دیگر مرد او را برای چند دقیقه تنها گذاشت و با یک مترجم برگشت. از طریق مترجم به ماریا توضیح داد که'' از سویس است( کشور، نه رستوران) و تمایل دارد که با ماریا شام بخورد تا در مورد یک پیشنهاد شغلی با هم صحبت کنند.'' مترجم که خود را به عنوان مسئول توریست های خارجی و امنیت هتلی که مرد در آن اقامت داشت معرفی کرده بود، اضافه کرد:'' اگر جای شما بودم قبول می کردم. او مدیر یک تماشاخانه ی مهم است که برای افراد با استعداد برای کار در اروپا جستجو می کند. اگر شما دوست دارید می توانم شما را به چند نفر دیگر که دعوت ایشان رو قبول کرده اند آشنا کنم که همگی ثروتمند شده اند و ازدواج کرده و صاحب بچه هستند و نیازی ندارند که نگران این باشند که ''فریب بخورند یا بی کار بمانند
بعد در حالی که سعی کرد که ماریا را با دانش خود از فرهنگ های بین الملی تحت تاثیر قرار دهد ''گفت:'' در کنار اینها سویس شکلات و ساعت های عالی می سازد
تنها تجربه ی ماریا در صحنه، بازی کردن در نقش فروشنده ی آب بود که هر سال در هفته ی مقدس بوسیله ی شورای محلی برای این نقش انتخاب می شد. او به سختی در اتوبوس خوابیده بود، اما از دیدن دریا هیجان زده شده بود، از خوردن ساندویج بیزار بود- دست نخورده یا هر چیز دیگر- و از این که کسی را نمی شناخت آشفته بود و
دنبال دوستی می گشت. او قبلا هم در وضعیت مشابهی قرار گرفته بود، که یک مرد قول همه چیز می دهد اما در آخر هیچ چیز نمی داد، بنابراین می دانست تمام حرف ها ی مرد درباره ی نمایش تنها راهی بود که ماریا را علاقمند کند
متقاعد شده بود که پرهیزگاری هایش باعث این شانس شده بود، و او می بایست از هر لحظه از این تعطیلات استفاده کند، دیدن یک رستوران خوب می توانست موضوعی برای او باشد که وقتی به خانه برگشت در آن مورد صحبت کند، او تصمیم گرفت که دعوت را قبول کند، به این شرط که مترجم هم آنها را همراهی کند، چون از رد و بدل لبخند و تظاهر به این که حرف های مرد را می فهمد خسته شده بود
تنها مشکل بدترین آنها بود: او هیچ چیز مناسبی برای پوشیدن نداشت. یک زن هیچ وقت به چنین چیزی راضی نمی شود( او ترجیح می داد شوهرش به او خیانت کند تا اینکه از وضعیت گنجه ی لباس های او اطلاع پیدا کند)، اما از آنجا که او هیچ کدام از این مردم را نمی شناخت و ممکن بود دیگر هیچکدام از آنها را دوباره نبیند، احساس کرد که چیزی برای از دست دادن ندارد
'' من تازه از شمال شرقی رسیده ام و لباس مناسب برای اینکه در رستوران بپوشم ندارم''
از طریق مترجم، مرد به او گفت که نگران نباشد و آدرس هتل او را پرسید. هنگام عصر، او لباسی دریافت کرد که در تمام زندگی خود ندیده بود، به همراه یک جفت کفش که به نظر می رسید به اندازه حقوق تمام سال او قیمت داشته باشد
××××
ماریا حس می کرد این آغاز جاده ای بود که برای آن راه طولانی ازسرتاوو ، سرزمین دور افتاده ی برزیلی، پشت سر گذاشته بود: تحمل تنگ دستی همیشگی، پسرهایی بدون آینده، شهر فقیر اما صادق، سکون، زندگی تکراری: او حاضر بود که به پرنسس جهان تبدیل شود. مرد به او کار و دلار داده بود، یک کفش بیش از حد گران و لباسی شبیه لباس های در افسانه ها داده بود. تنها چیزی که کم داشت، آرایش بود. یکی ازکارکنان هتل دلش برای او سوخت و به او کمک کرد، در حالی که ابتدا به او اخطار داده بود که فرض نکند که هر خارجی فرد قابل اطمینانی است یا اینکه همه ی مردهای آنجا دزد هستند
ماریا به اخطاراو بی توجهی کرد، هدیه های بهشتی اش را به تن کرد و ساعت ها در مقابل آیینه نشست، در حالی که تاسف می خورد چرا یک دوربین به همراه نیاورده تا این لحظات را ثبت کند، تا وقتی که تشخیص داد برای ملاقات دیر کرده است. او مثل سیندرلا به سمت هتلی که مرد سوییسی اقامت داشت شروع به دوویدن کرد
در حالی که ماریا غافلگیرشده بود، مترجم گفت که آنها را همراهی نمی کند
'' در مورد زبان نگران نباش، آن چه که اهمیت دارد آن است که آیا او با تو راحت است یا نه''
''اما او چه طور می تواند راحت باشد وقتی که زبا ن من را نمی فهمد؟''
احتیاجی نداری که صحبت کنی، مسئله مهم اثری که بر او می گذاری است
ماریا منظور او را نفهمید. جایی که ماریا از آن آمده بود مردم با هم کلمه، جمله، سوال و پاسخ رد و بدل می کردند. اما ملسون- نام مترجم و مامور امنیت هتل- به او اطمینان داد که در ریو دی ژنیرو و بقیه دنیا همه چیز فرق دارد
'' او احتیاجی ندارد که بفهمد، فقط کاری کن که احساس راحتی کند.زن او مرده و بچه ای ندارد؛ او صاحب یک کلوپ است و به دنبال زنان برزیلی که می خواهند خارج کار کنند است. من به او گفتم که تو از آن نوع نیستی، اما او پافشاری کرد، می گفت از وقتی که تو را دیده که از آب خارج می شدی ''عاشقت شده. او همچنین فکر می کند که بیکینی تو زیباست
او درنگ کرد
اما، صراحتا ، اگر می خواهی اینجا یک دوست پسر پیدا کنی، باید یه بیکینی دیگر بخری، هیچ کس ''دیگر به جز این مرد سوییسی از آن خوشش نخواهد آمد. آن مدل واقعا قدیمی است
ماریا تظاهر کرد که نشنیده است. ملسون ادامه داد: فکر نکنم او فقط بخواهد جفتک پرانی کند. او گمان می کند تو صاحب چیزی هستی که می توانی کشش اصلی کلوپش شوی. البته او تو را در حال خواندن یا رقص ندیده است، اما از آنجایی که که با زیبایی به دنیا آمده یی می توانی همه آن ها را یاد بگیری. همه ی این اروپایی ها مثل هم هستند، آنها به اینجا می آیند و تصور می کنند همه ی زنها برزیلی خوش گذران هستند و می دانند چگونه سامبا برقصند(2). اگر او جدی بود، نصیحتت می کنم که قبل از ترک کشور با او قرارداد ببند و صحت امضا را در کنسولگری سوییس تایید کن. اگر خواستی در مورد چیزی با من صحبت کنی من فردا کنار ساحل خواهم بود، روبروی هتل
مرد سوییسی بازوی ماریا را گرفت و اشاره کرد که تاکسی منتظر آنها می باشد
'' اگر او منظور دیگری داشت ، و تو هم همین طور، قیمت برای هر شب سیصد دلار است. از این کمتر ''را قبول نکن
××××
قبل از آن که ماریا بتواند چیزی بگوید، آنها به سمت رستوران راه افتادند، در حالی که مرد دوباره کلماتی که می خواست بگوید را تکرار می کرد
'' کار؟ دلار؟ ستاره ی برزیلی؟''
ماریا هنوزدر مورد آنچه مترجم گفته بود فکر می کرد:'' سیصد دلار برای یک شب''. آن یک اقبال بود. او نیازی نداشت که برای عشق زجر بکشد. می تونست از این مرد استفاده کند در حالی که رئیش را هنوز داشت، ازدواج می کرد، بچه دار می شد و برای خانواده اش زندگی راحتی فراهم می کرد.چه چیزی برای از دست دادن داشت؟ مرد سوییسی پیر بود و زود می مرد و بعد او ثروتمند می شد- این مردهای سوییسی مطمئنا ثروت زیادی دارند اما زن کافی در کشورشان ندارند
آنها کمی از غذا صحبت کردند- و تبادل لبخند- ماریا کم کم داشت منظور ملسون را از''اثرات'' می فهمید. مرد به او آلبومی نشان داد که در آن به زبان های مختلفی که او نمی دانست نوشته شده بود، تصویر زنان در بیکینی ( بدون شک زیبا تر و گستاخانه تر از آنچه او پوشیده بود)،تکه های روزنامه، نشریه های زننده که تنها کلمه ای که ماریا تشخیص داد برزیل بود، که اشتباه نوشته شده بود. ماریا به مقدار زیادی نوشید، ترسیده از آن که مرد به او پیشنهاد دهد که با هم بخوابند( با این که هرگز این کار را قبلا در زندگی اش انجام نداده بود، اما هیچ کس نمی تواند در مقابل سیصد دلار خودش را کنترل کند و همه چیز وقتی مست هستی آسان تر به نظر می رسند، به خصوص اگر بین غریبه ها باشی). اما مرد مثل یک جنتلمن واقعی رفتار کرد، حتی هنگام نشست و برخواست صندای ماریا را جا به جا کرد. در آخر ماریا گفت که خسته است و قرار ملاقاتی کنار ساحل برای روز بعد با او گذاشت(با اشاره کردن به ساعتش، زمان را به او نشان دادن، با دستانش شکل موج را در آوردن و گفتن:''آ-ما-نها''...'' فردا''-(خیلی آهسته
او به نظر خوشنود می آمد و به ساعتش نگاه کرد(احتمالا سوییس)، ودر مورد زمان موافقت کرد
××××
ماریا به خواب نرفت. او فکر می کرد که همه ی این ها فقط یک رویا می باشد. وقتی از خواب برخواست، دید که آن رویا نبوده: لباس روی صندلی در اتاق معمولی او، کفش های زیبا و وعده گاهش در ساحل
:از دفترچه ی یادداشت ماریا، روزی که مرد سوییسی را ملاقات کرد
همه به من می گویند که دارم تصمیم اشتباهی می گیرم، اما اشتباه کردن بخشی از زندگی است. جهان از من چه می خواهد؟ آیا می خواهد که هیچ ریسکی نکنم، و به جایی برگردم که از آن آماده ام چون جرٱت آن که به زندگی ''بله'' بگویم را نداشتم؟
من اولین اشتباهم را در یازده سالگی کردم، وقتی آن پسر از من پرسید که آیا می توانم به او مداد قرض دهم؛ از آن زمان، تشخیص دادم که بعضی اوقات تو هیچ شانس دومی به دست نمی آوری و بهترین این است که هدایایی که دنیا به تو می دهد را قبول کنی.البته ریسکی در این کار است، اما آیا این ریسک بزرگتر از چهل و هشت ساعت دراتوبوس نشستن تا اینجا و وقوع این حادثه است؟ اگر من قرار است به کسی یا چیزی وفادار باشم، اول از همه باید نسبت به خودم با وفا باشم. اگر من به دنبال عشق واقعی می گردم، ابتدا باید توانایی یک عشق متوسط را در خودم کشف کنم، تجربه ی کمی که از زندگی دارم به من درس داده که هیچ کس صاحب هیچ چیز نیست، همه چیز یک فریب است، و این مورد همانند چیزهای غیرمادی در مورد مادیات هم صادق است. تمام کسانی که چیزی را از دست داده اند همیشه فکر می کنند آن چیز برای همیشه ماندگار است(که بارها برای خود من هم اتفاق افتاده)و در آخر نتیجه گرفته اند هیچ چیز واقعا به آنها تعلق ندارد.
و اگر هیچ چیز به من تعلق ندارد، هیج دلیلی ندارد که وقتم را برای جستجوی چیزهایی که برای من نیستند، تلف کنم. بهترین آن است که جوری زندگی کنم که امروز روز اول و آخر زندگی ام است
| |
مطلب بعدی
::
مطلب قبلی
|
|
|
| |
|
|
| |