انواع سی دی و نرم افزار های جدید

      لینک های داغ

 
   
  





تهران وب
اخبار روز :: دوستان :: تهران مانیا :: پزشکی :: بالاشهر :: ایران من
ایران 20 :: امواج :: هفت ستاره :: تهران وب :: پرشین تاپ :: طنز :: ایران شادی :: خنده :: لینک باکس :: دنیای خنده

ادبيات :: داستان هاي مختلف

موضوع: یازده دقیقه فصل چهارم


روز بعد، به همراه ملسون-مترجم و مسئول امنیت هتل که حالا در ذهن ماریا به نماینده او تبدیل شده بود-ماریا پیشنهاد مرد سوییسی را به شرطی که پرونده ای در کنسولگری سوییس تشکیل دهند قبول کرد. مرد که به نظر می رسید به چنین خواسته هایی عادت دارد، گفت از آنجایی که ماریا هم به مدرکی نیاز دارد که ثابت کند فرد دیگری در آنجا نمی تواند کاری که او برایش در نظر گرفته شده انجام دهد، او هم با درخواست ماریا موافق است(اثبات این که زنان سوییسی استعداد خاصی برای رقص سامبا ندارند سخت نبود). آنها با هم به مرکز شهر رفتند و مرد مترجم، مسئول امنیت هتل و نماینده، تقاضای سهمی از معامله کرد، سی در صد از پانصد دلاری که ماریا دریافت کرد
این مبلغ فقط حقوق هفتگی می باشد. یک هفته، متوجه می شوی؟ از این به بعد هر هفته پانصد دلار ''دریافت خواهی کرد، بدون هیچ کسری، چون من فقط از اولین حقوق تو سهم گرفتم
تا آن لحظه، سفر و اندیشه ی رفتن به سرزمین های دور فقط یک رویا بود، و رویاها تا لحظه ای لذت بخش هستند که به مرحله ی عمل نرسند. در رویا ما همه ی ریسک ها، نا امیدی ها و سختی ها را نادیده می گیریم، و وقتی که پیر می شویم دیگران را - ترجیا پدر و مادر، همسر یا فرزندانمان – به خاطر کوتاهی خودمان برای تشخیص دادن رویاهایمان سرزنش می کنیم
ناگهان، فرصتی که ماریا مشتاقانه منتظر آن بود، اما آرزو می کرد که پیش نیاید، به وجود آمده بود.او چگونه می توانست با مشکلات و سختی های زندگی جدید برخورد کند؟ چگونه می توانست همه چیز را پشت سرش رها کند؟ چرا یک فرد عفیف می خواست این راه دور را برود؟
ماریا خودش را با فکر این که در هر لحظه ای می توانست تصمیمش را عوض کند، تسلی می داد؛ همه ی آنها مثل یک بازی احمقانه می ماند، چیزی متفاوت که می توانست وقتی به خانه بر می گردد در مورد آن با دوستانش حرف بزند. از همه مهتر، بیشتر از هزار کیلومتر را طی کرده بود و هم اکنون سیصد و پنجاه دلار در کیفش داشت، و هر لحظه که می خواست می توانست فرار کند بدون این که آنها قادر باشند او را پیدا کنند.
×××××××
در بعد از ظهر روزی که آنها از کنسولگری دیدن کردند، ماریا تصمیم گرفت به تنهایی برای قدم زدن کنار دریا رود، به بچه ها، بازیکنان والیبال، فقیر ها، مست ها، فروشندگان صنایع دستی برزیلی(که ساخته ی چین بودند) ، مردمی که سعی می کردند با راه رفتن و ورزش کردند با پیری مبارزه کنند، توریست های خارجی، مادرها با بچه هایشان، بازنشسته ها در حال کارت بازی نگاه می کرد. او به ریو دو ژنیرو آمده بود، به یک رستوران پنج ستاره و کنسولگری رفته بود، با یک خارجی ملاقات کرده بود،‌یک وکیل داشت، به او لباس و کفشی هدیه داده شده بود که هیچ کس، مطلقا هیچ کس در شهر خودش نمی توانست چنین هدیه ای به او دهد
و حالا چه؟
او به دریا نگاه کرد. درس های جغرافی به او می گفتند اگر در خط مستقیمی حرکت کند به آفریقا خواهد رسید، به شیر ها و جنگل های پر از گوریلش. اگر چه اگر کمی به جهت شمالی تری می رفت، به قلمرو مسحور کننده یی که به نام اروپا شناخته شده بود می رسید، به برج ایفل، برج کج پیزا. او چه چیزی برای از دست دادن داشت؟ مثل هر دختر دیگر برزیلی، حتی قبل از آنکه بتواند بگوید'' ما ما'' یاد گرفته بود که سامبا برقصد، اگر آنجا را دوست نداشت، می توانست برگردد. او یاد گرفته بود که فرصت ها را باید قاپ زد
او بسیاری از زندگی اش را به این گذرانده بود که به چیزهایی که دوست داشت جواب مثبت دهد، ''نه'' بگوید، تصمیم گرفته بود فقط چیزهایی را تجربه کند که می توانست کنترل کند. به طورمثال اموری که با مردها داشته بود. او حالا با نشناخته ها بر خورد کرده بود. آنقدر ناشناخته که دریا اولین بار برای یک دریا نورد است، یا به اندازه ی داستهایی که در کلاس تاریخ به آنها می گفتند. او همیشه می توانست ''نه'' بگوید، اما ممکن بود تمام زندگیش را در فکر آن باشد، همان طور که هنوز به خاطره ی پسر بچه یی فکر می کرد که از او مداد قرض خواسته بود و بعد ناپدید شده بود- اولین عشق او؟ او همیشه می توانست ''نه'' بگوید، اما چرا این بار سعی نکند که موافقت کند؟
برای یک دلیل ساده: او یک دختر از سرزمین دور افتاده ی برزیلی بود، بدون تجربه ی زندگی(به جز یک مدرسه ی خوب)، با دانش فراوان از برنامه های تلویزیون و یک حقیقت که او زیبا بود. این برای رویارویی با جهان کافی نبود
ماریا گروهی از مردم را دید که می خندیدند و به دریا نگاه می کردند، اما می ترسیدند که به داخل آب بروند. دو روز قبل، او همین احساس را کرده بود، اما در حال حاضر دیگر نمی ترسید. هرگاه که دلش می خواست به داخل آب می رفت، مثل آنکه آنجا بدنیا آمده بود. آیا اروپا هم همین طوری پیش نخواهد رفت؟
او دعایی در دلش خواند و دوباره از مریم مقدس نصیحت خواست، لحظه ای بعد، او در مورد تصمیمی که گرفته بود احساس سبک بودن می کرد، چون احساس کرد که محافظت می شود. او همیشه می توانست برگردد، اما ممکن بود هیچ وقت دوباره شانس چنین سفری به دست نیاورد. این به ریسک کردنش می ارزید، به شرطی که رویاهاش برای چهل و هشت ساعت در اتوبوس بدون کولر نشستن دوام بیاورند و البته مرد سوییسی پشیمان نشود
او در حال خوبی بود که مرد سوییسی باز او را برای شام دعوت کرد، او خواست که اغوا کننده باشد و دست های مرد را دستانش گرفت، اما او بی رنگ دستهایش را عقب کشید. ماریا - در میان ترس و راحتی- تشخیص داد که مرد در مورد آنچه گفته جدی است
''مرد گفت: ''ستاره ی سامبا''. ''ستاره دوست داشتنی رقص سامبا! مسافرت هفته ی آینده
همه ی این حرف ها خوب بودند اما '' مسافرت هفته ی آینده'' خارج از حرف های آنها بود. ماریا گفت بدون مشورت خانواده اش نمی تواند تصمیمی بگیرد. مرد سوییسی اخم کرد و به او کپی از قراردادشان را نشان داد. و ماریا برای اولین بار ترسید
''مرد گفت: ''قرارداد
با اینکه ماریا مصمم بود که به خانه رود، اما تصمیم گرفت با ملسون مشورت کند؛ به او پرداخت شده بود که به ماریا کمک کند
ملسون بیشتر نگران اغوا کردن توریست آلمانی که تازه رسیده بود، بود که بدون هیچ بالاپوشی کنار ساحل آفتاب گرفته بود ،و فکر می کرد که برزیل آزادترین کشور دنیا است( او دقت نکرده بود که در ساحل او تنها زنی که سینه هایش را نپوشانده بود و همه به سختی به او نگاه می کردند). خیلی سخت بود که ماریا بتواند توجه ملسون را جذب کند
''اما اگر من نظرم را عوض کنم چه می شود؟''
'' من نمی دانم در قرارداد چه نوشته شده است، اما فکر می کنم او می تواند تو را بازداشت کند''
'' او قادر نخواهد بود من را پیدا کند''
''دقیقا، پس چرا نگرانی؟''
از طرف دیگر، مرد سوییسی که پانصد دلار و خرج یک جفت کفش و لباس، شام و مخارج تدارکات در کنسولگری را پرداخته بود، کم کم نگران می شد و از آنجایی که ماریا برای صحبت کردن با خانواده اش پا فشاری می کرد، او تصمیم گرفت که دو بلیط هواپیما به محل زندگی ماریا بگیرد و با او به آنجا برود- البته به شرطی که همه چیز در چهل و هشت ساعت تمام شود و آنها بتوانند هفته ی دیگر به اروپا بروند- که ماریا با این شرط موافقت کرد. در حالی که با یکدیگر تبادل لبخند می کردند، ماریا فهمید که تمام این شروط در قرار داد آمده است و وقتی که مسئله مربوط به احساسات و قرارداد می شود باید آنها را جدی گرفت
××××
برای آن شهر کوچک باعث حیرت و افتخار بود که ماریای زیبا به همراه یک خارجی برگشته بود که قرار بود او را به ستاره ای در اروپا تبدیل کند. تمام همسایه ها می دانستند و دوست قدیمی مدرسه اش از او پرسید
'' چه طور این اتفاق افتاد؟''
'' من فقط خوش شانس بودم''
آنها می خواستند بدانند آیا این اتفاقات همیشه در ریو دو ژنیرو اتفاق می افتد، چون داستانهای مشابهی را در تلوزیون دیده بودند. ماریا نمی خواست توضیح دقیقی بدهد، و دلش می خواست که ارزش زیادی برای تجربه های شخصی خودش بگذارد، بنابراین دوستانش را متقاعد کرد که او فرد خاصی بوده است
او به همراه مرد به خانه اش رفت و مرد نشریه ای که در آن برزیل با ''ز'' نوشته شده بود را به آنها نشان داد، در حالی که ماریا توضیح می داد که او در حال حاضر دارای یک نماینده می باشد و قصد دارد که کارش را به عنوان بازیگر ادامه دهد. مادر ماریا عکس هایی که مرد خارجی به او داده بود و در آن دختر ها بیکینی کوچکی پوشیده بودند را بی درنگ پس داد و ترجیح داد که سوالی نپرسد. همه این ها برای آن بود که دختر او باید شاد و ثروتمند باشد، یا ناشاد اما حداقل ثروتمند باشد
''اسم او چیست؟''
''راجر''
''روجریو! من یک عموزاده داشتم که نامش روجریو بود''
مرد خندید و دست زد، و آنها فهمیدند که مرد حتی یک کلمه هم نفهمیده است. پدر ماریا گفت
'' او حدودا هم سن من است''
مادر ماریا به پدرش گفت که در شادی دخترش دخالت نکند. از آنجایی که تمام دوزنده ها با مشتریانشان در موارد زیادی بحث می کنند و دانش زیادی در مورد عشق و ازدواج بدست می آورند، به ماریا این نصایح را کرد
''عزیز من، بهتر است کنار یک مرد ثروتمند غمگین باشی تا اینکه در کنار یک مرد فقیر شاد باشی، آنجا تو شانس بیشتری خواهی یافت که یک زن ثروتمند غمگین شوی. در کنار اینها، اگر همه چیز خوب ''پیش نرفت می توانی سوار یک اتوبوس شوی و به اینجا باز گردی
با اینکه ماریا از یک روستا بود اما باهوش تر از مادرش و همسر آینده اش بود و برای اینکه آنها را متوجه قضیه کند گفت
'' مامان، از اروپا به برزیل اتوبوسی وجود ندارد. در کنار اینها من دنبال ازدواج نیستم، من به دنبال ''شغل می گردم
مادرش نگاهی با ناامیدی به او کرد
''اگر می توانی به آنجا بروی، همیشه هم راهی برای بازگشت داری. بازیگر بودن برای یک زن جوان مناسب است. اما آن تا زمانی طول می کشد که زیبا هستی، و قیافه از حدود سی سالگی پژمرده می شود. پس بیشتر کارها را الان کن، کسی که صادق و بامحبت است را پیدا کن و با او ازدواج کن. عشق مهم نیست. من اول ها عاشق پدرت نبودم، اما پول همه چیز را می خرد، حتی عشق واقعی را. به پدرت نگاه ''کن، اوحتی ثروتمند هم نیست
نصیحت بدی از طرف یک دوست بود، اما نصیحت خوبی از طرف یک مادر. چهل و هشت ساعت بعد، ماریا به ریو برگشته بود، البته قبل از آن سری به محل کار قدیمی اش زده بود تا استعفا دهد و از زبان صاحب مغازه بشنود که
'' بله، شنیده ام که یک مدیر اپرای فرانسوی می خواهد تو را به پاریس ببرد، نمی توانم تو را از تعقیب ''شادیهایت متوقف کنم. اما میخواهم چیزی را قبل از رفتن بدانی
او مدالی را که به یک زنجیر آویزان بود از جیبش بیرون آورد
'' این مدال معجزه آسای بانوی رحمت ماست. او یک کلیسا در پاریس دارد، به آنجا برو و برای حمایت ''از او نماز بخوان. ببین، کلماتی هستند که دور کلمه ی مقدس حکاکی شده اند
''ماریا خواند:'' سلام بر مریم پاک دامن، برای ما که به سوی تو آمده ایم دعا کن.آمین
'' به خاطر داشته باش که این کلمات را حداقل یک بار در روز تکرار کنی. و''
او درنگ کرد، اما کم کم داشت دیر می شد
اگر روزی برگردی، من منتظرت خواهم ماند. من فرصتم را برای گفتن مساله ی بسیار ساده ای به تو از ''دست دادم: من تو را دوست دارم. شاید الان خیلی دیر شده باشد، اما می خواستم که بدانی
شانس های از دست رفته. او خیلی زود معنی آنها را فهمیده بود. اگر چه ''دوستت دارم'' دو کلمه ای بود که او در دوران بیست و دو سالگی اش زیاد شنیده بود، و هم اکنون آنها برای ماریا به نظر کلمات تهی و بی معنی می آمدند، زیرا هیچ کدام از آنها هیچ وقت به مساله ی عمیق و جدی یا رابطه های ماندگار تبدیل نشده بود. ماریا از او به خاطر کلماتش تشکر کرد، و آنها را در دفترچه یادداشتش یادداشت کرد :هیچ کس نمی داند زندگی برای ما چه ذخیره کرده، خیلی خوب است که همیشه بدانیم در خروج فوری کجاست. او را از گونه بوسید و بدون آن که نگاهی به عقب کند آنجا را ترک کرد.آنها به ریو دو ژنیرو بازگشتند، و طی یک روزپاسپورت او حاضر شد. راجربا چند کلمه پرتغالی و حرکات زیادی گفت: ''برزیل واقعا عوض شده است'' . به کمک ملسون، تمام خریدهای مهم انجام شد(لباس، کفش، لوازم آرایش، هر چیزی که زنی مثل او می خواهد). در شب خروج آنها به سمت اروپا، آنها با یک کلوپ شبانه رفتند، و وقتی راجر او را در حال رقص دید از انتخاب خود خوشنود شد؛ او به طور حتم در حضور ستاره ی آینده ی کاباره ی کالوجنی بود: دختر تیره با چشمان رنگ پریده و موهایی به سیاهی گراونا(پرنده ی برزیلی که اغلب مو سیاه نامیده می شد). اجازه ی کار از طرف کنسولگری سوییس آماده بود، بنابراین آنها وسایلشان را جمع کردند و روز بعد آنها به سرزمین شکولات ها پرواز کردند،درحالی که ماریا به طور پنهانی نقشه می کشید که آن مرد را عاشق خود کند. او پیر، زشت یا فقیر نبود. چه چیز بیشتری می

مطلب بعدی   ::  مطلب قبلی

   


  گروه بچه هاي ايران » زبان فارسي » نازنين
  ترفند هاي ويژه در كار با نرم افزار Word
  شعر زندانيان بي گناه
  شرط طول عمر بيماران ايدزي
  نحوه افزودن متن دلخواه درکنار ساعت ويندوز
  تصوير جديد از يك زادگاه ستارهاي منتشر شد
  بيوگرافي دي کاپريو
  عباس قادري » شيطون بلا » دو دلدار
  بهانه تو
  اختلال هراس
تصاويري از مدل هاي موي عروس-2
موضوع انشاء : پدر خود را توصيف کنيد ...
تصاويري از جديد ترين مدلهاي لباس شب و مهماني-1
ارمغان » گل کينه
بيماري صبحگاهي يا ويار
نازي ناز کن » بدرقه
کرمهاي روده اي
اسفند با اسفند (12+12)
ماهواره ، رسيور ، کارتهاي DVB
کراک چيست ؟
 
صفحه اول  : تقشه سایت : لینک باکس