|
|
|
انواع سی دی و نرم افزار های جدید |
لینک های داغ |
|
|
|
| | |

اخبار روز :: دوستان ::
تهران مانیا :: پزشکی :: بالاشهر :: ایران من
ایران 20
:: امواج ::
هفت ستاره :: تهران وب :: پرشین تاپ ::
طنز ::
ایران شادی :: خنده :: لینک باکس
:: دنیای خنده
|
|
|
ماریا انتخاب کرد که جستجو گری به دنبال گنج باشد-احساساتش را به کناری گذاشت- هر شب گریه کردن را متوقف کرد و فردی که قبلا بود را فراموش کرد. او کشف کرد که اراده ی کافی دارد که تظاهر کند تازه به دنیا آمده و بنابراین دلیلی برای دلتنگی برای کسی نداشت. احساسات می توانستند صبر کنند، در حال حاضر او نیاز به پول داشت، و اینکه آن کشور را بشناسد و پیروزمندانه به خانه برگردد
در کنار اینها، همه چیزها در اطراف او خیلی شبیه به برزیل، و شهر کوچک آنها بود: زنها به پرتقالی صحبت می کردند، در مورد مردها می نالیدند و از ساعت کارشان شکایت می کردند، دیر به کلوپ می رسیدند، با رئیس می جنگیدند، فکر می کردند که زیبا ترین زن در دنیا هستند، و در مورد شاهزاده هاشان ، که اغلب مایل ها دورتر زندگی می کردند یا متاهل بودند یا اینکه پولی نداشتند و از آنها پول می گرفتند، قصه ها می گفتند. برعکس آن چه که او با دیدن مجلاتی که راجر با خود آورده بود فکر می کرد، کلوپ دقیقا مانند توصیفات ویوان بود: جو خانوادگی داشت. دخترها- رقصنده های سامبا- اجازه نداشتند که با مشتری ها صحبت کنند یا با آنها بیرون روند. اگر آنها را در حالی گرفتن یادداشتی همراه شماره تلفن می گرفتند، برای دو هفته ی تمام از کار اخراج می شدند. ماریا، که انتظار زندگی بانشاط تر و هیجان انگیز تری را داشت، کم کم تسلیم غم و خستگی شد
در طول دو هفته ی اول، خانه ای که در آن زندگی می کرد را ترک کرد، به خصوص وقتی فهمید که هیچ کس در آنجا زبان او را نمی فهمد حتی اگر- خيــــــــــــلــــي آهســـــــته -صحبت کند. با شگفتی فهمید شهری که در آن زندگی می کند دو اسم دارد- ژنو برای کسانی که آنجا زندگی می کردمد و ژنبرا برای برزیلی ها
در آخر، بعد از گذراندن ساعت های طولانی و ملالت آور در اتاق بدون تلویزیونش، ماریا نتیجه گرفت
(الف) او هرگز نمی تواند به آن چیزی که می خواست برسد اگر نتواند خودش را نشان دهد. و برای این کار او نیاز به آن داشت که زبان محلی آنجا را یاد بگیرد
(ب) از آنجا که همه ی همکارانش به دنبال چیز مشابهی می گردندد، او باید متفاوت باشد. برای این مشکل به خصوص، او هیچ گونه راه حل یا روشی پیدا نکرد
از دفترچه ی خاطرات ماریا، چهار هفته بعد از رسیدن به ژنو/ ژنبرا
زمان بی پایانی را در اینجا گذرانده ام. زبان آنها را صحبت نمی کنم، تمام روزم را از رادیو موسیقی گوش می دهم، و در مورد برزیل فکر میکنم، سعی می کنم دیرتر به پانسیون بازگردم. به زبان دیگر، من در آینده زندگی می کنم نه در حال حاضر
یک روز در آینده، بلیط می گیرم ، به برزیل باز می گردم، با صاحب پارچه فروشی ازدواج می کنم و به نظرهای بدخواهانه دوستانی که هیچ وقت ریسکی نکرده اند و تنها اشتباهات بقیه مردم را می بینند، گوش می دهم. نه!، من نمی توانم این طوری برگردم. ترجیح می دهم وقتی هواپیما از اقیانوس می گذرد خودم را به بیرون پرت کنم
از آنجایی که نمی توان پنجره هواپیما را باز کرد ( من اصلا انتظار آن را نداشتم، چه قدر مسخره که نمی توان در هوای پاک نفس کشید!)، من اینجا خواهم مرد. اما قبلا از آنکه بمیرم، می خواهم برای زندگی بجنگم. اگر می توانم راه بروم، می توانم به هر جا که می خوام بروم
| |
مطلب بعدی
::
مطلب قبلی
|
|
|
| |
|
|
| |