|
|
|
انواع سی دی و نرم افزار های جدید |
لینک های داغ |
|
|
|
| | |

اخبار روز :: دوستان ::
تهران مانیا :: پزشکی :: بالاشهر :: ایران من
ایران 20
:: امواج ::
هفت ستاره :: تهران وب :: پرشین تاپ ::
طنز ::
ایران شادی :: خنده :: لینک باکس
:: دنیای خنده
|
|
|
روز بعد، ماریا در کلاس زبان فرانسه که صبح ها برگذار می شد ثبت نام کرد. در آنجا او با مردمی با عقاید، احساسات و سن های مختلف آشنا شد، مردانی که لباس های رنگ روشن می پوشیدند و مقدار زیادی دست بند طلا از خود آویزان کرده بودند، زنهایی که همیشه روسری به سر داشتند، بچه هایی که خیلی سریع تر از بزرگ ترها یاد می گرفتند، در صورتی که باید برعکس می بود، چون بزرگترها دارای تجربه ی بیشتری بودند. او احساس غرور می کرد وقتی فهمید همه کشورش- جشن ها، سامبا، فوتبال، و مشهورترین فرد دنیا،پله- را می شناختند. در ابتدا ماریا خواست فرد مطلوبی به نظر برسد و سعی کرد تا تلفظ آنها را صحیح کند(آن پله است!پله) اما بعد از مدتی از آنجایی که آنها حتی پافشاری می کردند که او را ماریو صدا کنند(با هیجانی که تمام خارجی ها سعی دارند اسم خارجی ها را عوض کنند و باور داند که حق با آنهاست) خسته شد و آن را رها کرد
بعد از ظهر ها، به هدف تمرین زبان، برای اولین بار به دور آن شهر دو اسمه رفت. شکلات های بسیار خوشمزه ای کشف کرد، و البته پنیری که تا به حال نخورده بود، فواره ای بسیار بزرگ وسط دریاچه، برف(که هیچ کس در شهر او حتی لمس نکرده است)، لک لک، و رستوران هایی با منقل( اگر چه او داخل آنها نشد اما دیدن آتش به او احساس شادابی می داد). ماریا هم چنین توجه کرد که همه ی تابلو های مغازه ها تبلیغ ساعت نبودند، بلکه بین آنها بانک هم پیدا می شد، اگر چه ماریا نمی فهمید چرا تعداد زیادی بانک برای آن جمعیت کم وجود دارند و به ندرت کسی داخل آنها دیده می شد. در هر صورت او تصمیم گرفت که سوالی نپرسد
بعد از سه ماه که ماریا کنترل شدیدی در محیط کار بر خود داشت، خون برزیلی او- همان قدر نفسانی و شهوانی که همه فکر می کنند- به جوش آمد؛ او عاشق یک عرب شد که با او در یک دوره زبان فرانسوی می خواندند. این عشق بازی تا سه هفته طول کشید تا اینکه یک شب ماریا تصمیم گرفت به خودش مرخصی دهد و به دیدن کوهی در حاشیه ی ژنو برود؛ و این باعث شد روز بعد به محض اینکه پایش را در محل کار بگذارد به دفتر راجر احضار شود
به محض ورود به دفتر،خیلی خلاصه به خاطر آن که مثال بدی برای بقیه دخترها که آنجا کار می کردند بوده، راجرقصد به اخراج او کرد. او عصبانی گفت که بار دیگر شکست خورده- زنهای برزیلی نمی توانند مورد اطمینان باشند-( اوه عزیز، همان هیجان برای عمومیت دادن همه چیز). ماریا سعی کرد که به او بگوید که تب شدیدی به علت تغییرناگهانی آب و هوا داشته، اما مرد ملایم تر نشد و حتی اظهار داشت که باید مستقیم به برزیل برگردد تا جایگزینی پیدا کند، و اینکه بهتر است به فکر استفاده از موسیقی و رقاصه های یوگوسلاو باشد که زیباتر و قابل اطمینان تر بودند
شاید ماریا جوان بود اما احمق نبود، بخصوص که معشوقه ی عربش به او گفته بود قانون استخدام سوییس بسیار سخت گیر است و از آنجا که کلوپ شبانه مقدار زیادی از حقوق او را نگه داشته بود، او می توانست به راحتی ادعا کند از او مثل یک غلام کار کشیده شده است
او دوباره به دفتر راجر برگشت، این بار با زبان فرانسه مستدل، که شامل کلمه ی '' وکیل'' می شد. مقداری توهین و پنج هزار دلار نصیب او شد- پولی که هیچ گاه دربهترین رویاهایش هم نمی دید- و همه ی این ها به خاطر کلمه ی جادویی ''وکیل'' بود. او حالا آزاد بود که وقتش را با معشوقه ی عربش بگذراند، چند هدیه بخرد، چند عکس از برف بیاندازد و پیروزمندانه به خانه بازگردد
×××××××
اولین کاری که ماریا کرد تماس با همسایه ی مادرش بود تا به آنها بگوید که او شاد است، شغل عالی دارد و نیازی نیست که خانواده اش نگران او باشند. سپس، از آنجا که باید پانسیونی که راجر برای او تدارک دیده بود را ترک می کرد، هیچ چاره ای ندید جز آنکه به دوست پسر عربش پناه آورد، به عشق ابدی اش قسم بخورد، به دین او ایمان آورد و با او ازدواج کند، حتی اگر مجبور شود یکی از آن روسریهای عجیب را به سر کند؛ از همه مهم تر، همان طور که همه می دانند، عربها بی نهایت ثروتمند هستند و همین کافی است
اگر چه پسر عرب دیگر خیلی دور بود، ممکن است در عربستان، کشوری که ماریا حتی اسمی از آن نشنیده بود، و ماریا در دلش از مریم مقدس تشکر کرد که مجبور نشده به دینش خیانت کند. حالا او می توانست در حد کافی و معقولی زبان فرانسه صحبت کند، پول کافی برای بلیط برگشت، اجازه کار به عنوان رقصنده سامبا و ویزا داشت؛ از آنجا که او می دانست هر زمان که بخواهد می تواند به خانه برگردد و با رئیسش ازدواج کند تصمیم گرفت با استفاده از ظاهرش پولی بدست آورد
او اتاق کوچکی اجاره کرد(بدون تلویزیون، او باید تا قبل از اینکه پول زیادی بدست آورد با صرف جویی زندگی می کرد) و از روز بعد در آژانس ها به دنبال کار می گشت. همه ی آنها می گفتند که او به چند عکس حرفه ای نیاز دارد، بعد از مدتی به این نتیجه رسید رویاها ارزان به دست نمی آیند. قسمت زیادی از پولش رو صرف یک عکاس عالی کرد که خیلی کم حرف می زد اما مجموعه ی بزرگی لباس در استدیواش داشت. ماریا ژست ها و لباس های مختلفی را امتحان کرد، میتن و سنگین، باز و غیر معقول، او حتی بیکینی را امتحان کرد که مسئول امنیت هتل در ریو دو ژنیرو می توانست به آن افتخار کند. ماریا چند کپی اضافه از عکس ها خواست و آنها را همراه با نامه ای که در آن توضیح داده بود چه قدر به او در آنجا خوش می گذرد برای خانواده اش فرستاد. همه ی آنها فکر خواهند کرد که ماریا ثروتند و صاحب گنجینه ی حسادت انگیزی از لباس است و او به برجسته ترین دختر شهرش تبدیل خواهد شد. اگر همه چیز طبق نقشه پیش می رفت(او به اندازه کافی کتاب در مورد تفکر مثبت خوانده بود که خودش را قانع کند پیروزیش حتمی است)، سعی خواهد کرد که شهردار را تشویق کند تا میدانی به اسم او در شهر بنا کند
از آنجا که او آدرس ثابتی نداشت، یک تلفن همراه از نوعی که از کارت های از پیش پرداخت شده استفاده می کرد خرید و در روزهای بعد منتظر پیشنهادهای کار شد. در رستوران چینی (که ارزان ترین بود) غذا خورد، و برای گذران زمان به صورت عصبی به مطالعه پرداخت
اما زمان می گذشت و زنگ تلفن به صدا در نیامد. ماریا تعجب می کرد از اینکه وقتی کنار دریاچه قدم می زد به جز چند فروشنده ی مواد که همیشه در مکان مشابهی زیر پلی که باغچه ی زیبای شهر را به قسمت جدید تری از شهر وصل می کرد، بودند، هیچ کس مزاحم او نمی شد. او به ظاهر خودش شک کرده بود تا اینکه همکار قدیمی اش( که به طور شانسی در یک کافه به هم برخورد کردند) به او گفت که مشکلی از سمت او نیست، و این مشکل مردم سوییس است، که به هیچ وجه مزاحم بقیه و خارجی ها نمی شوند زیرا می ترسیدند که به جرم آزار جنسی دستگیر شوند- مساله ای که روابط زن و مرد را حتی بیشتر پیچیده کرده بود
از دفترچه ی خاطرات ماریا، شبی که تمام اشتیاقش برای بیرون رفتن، زندگی یا منتظر ماندن برای زنگ تلفن را از دست داده بود
امروز را در یک پارک گذراندم. از آنجایی که نمی توانم پولم را هدر دهم، فکر کردم بهترین آن است که بقیه مردم را تماشا کنم. زمان طولانی را کنار قطار(ترن)هوایی گذراندم و متوجه شدم بیشتر مردم به دنبال هیجان سوار آن می شوند ولی وقتی آن شروع به حرکت می کند، آنها وحشت می کنند و درخواست می کنند تا ماشین بایستد
آنها چه انتظاری دارند؟ وقتی ماجراجویی را انتخاب می کنند، آیا نباید خودشان را برای همه ی راه آماده کنند؟ یا فکر می کنند انتخاب عاقلانه این است که از بالا و پایین رفتن ها پیشگیری کنند و تمام زمانشان را بر روی یک چرخ فلک روی نقطه ها بچرخند و بچرخند
در حال حاضر، خیلی بیش تر از آنی تنها هستم تا در مورد عشق فکر کنم، اما باید باور کنم که آن اتفاق می افتد و باور کنم که من شغلی پیدا خواهم کرد. من اینجا هستم زیرا این سرنوشت را انتخاب کردم. ترن هوایی زندگی من است؛ زندگی یک بازی سریع و سرگیجه آور است؛ زندگی پریدن با پاراشوت است؛ شانس های مختلفی دارد، به زمین افتادن و دوباره برخواستن؛ مثل کوهنوردی می ماند، خواستن تا رسیدن به قله ی خودت و احساس عصبانی و ناراضی بودن وقتی به آن نمی رسی
دور بودن از خانواده ام و زبانی که با آن می توانم خودم و احساساتم را بیان کنم سخت است، اما، از این به بعد، هر وقت که احساس افسردگی کنم، آن پارک را بیاد خواهم آورد. اگر خوابم برده باشد و یک دفعه روی آن ترن هوایی بیدار شوم چه احساسی خواهم داشت؟
خوب، حس در دام افتادن، ترس در هر خمیدگی، تقاضا برای پیاده شدن. اگر چه، اگر باور کنم آن شیارها سرنوشت ما هستند و خدا مسئول ماشین ها است، آن وقت آن کابوس به هیجان تبدیل خواهد شد. به چیزی که واقعا است، یک ترن هوایی، یک اسباب بازی امن و قابل اطمینان که در آخر توقف خواهد کرد، اما تا زمانی که سفر طول می کشد من باید به مناظر اطراف و صدای جیغ ها که هیجان انگیز هستند توجه کنم
| |
مطلب بعدی
::
مطلب قبلی
|
|
|
| |
|
|
| |