انواع سی دی و نرم افزار های جدید

      لینک های داغ

 
   
  





تهران وب
اخبار روز :: دوستان :: تهران مانیا :: پزشکی :: بالاشهر :: ایران من
ایران 20 :: امواج :: هفت ستاره :: تهران وب :: پرشین تاپ :: طنز :: ایران شادی :: خنده :: لینک باکس :: دنیای خنده

ادبيات :: داستان هاي مختلف

موضوع: یازده دقیقه فصل هشت

اگر چه ماریا توانایی نوشتن افکار عاقلانه را داشت، اما از پیروی کردن نصیحت های خود عاجز بود. او به دوره های افسردگی بیشتری مبتلا می شد و تلفن هنوز از زنگ زدن خودداری می کرد. برای این که در زمان بیکاری حواس خود را پرت کند، و همچنین برای تمرین زبان مجله هایی در مورد افراد مشهور می خرید. اما به یک باره تشخیص داد که پول زیادی را صرف خرید این مجله ها می کند و شروع به جستجو برای نزدیک ترین کتابختانه کرد. زنی که مسئول آنجا بود به او گفت که آنها مجله ها را برای اجاره به بیرون نمی دهند و تنها تعداد کمی کتاب که به بهبود بخشیدن فرانسه ی او کمک می کرد به او معرفی کرد
'' من وقت برای خواندن کتاب ندارم''
'' منظورت چه است که وقت نداری؟ مگر چه کاری انجام می دهی؟''
'' خیلی کارها، تمرین زبان، نوشتن خاطرات، و..''
'' و چه؟''
نزدیک بود که ماریا بگوید'' منتظر ماندن برای آنکه تلفن به زنگ در آید''، اما فکر کرد که بهتر است چیزی نگوید
'' عزیز من، تو هنوز خیلی جوانی، همه زندگی در انتظار توست. مطالعه کن. هر چیزی که به تو ''در مورد کتاب ها گفته شده را فراموش کن و فقط بخوان
'' من کتابهای زیادی خوانده ام''
ناگهان ماریا به یاد آورد که ملسون، مسئول امنیت به او چه گفته بود
کتابدار به نظر او فردی مطبوع و حساس بود، کسی که می توانست به ماریا کمک کند. ماریا نیاز داشت که او را به دست آورد. احساسش به او می گفت که ان زن می توانست دوستش باشد. او بلافاصله رویه را عوض کرد
'' اما دوست دارم بیشتر بخوانم. می توانید در انتخاب کتاب به من کمک کنید؟''
زن کتاب شاهزاده کوچولو را برای او آورد. ماریا همان شب شروع به خواندن آن کتاب کرد. در صفحه ی اول کتاب نقاشی بود که به نظر طرح یک کلاه می آمد اما بنا بر آنچه در کتاب نوشته شده بود، بیشتر بچه ها آن را مثل یک مار که درونش یک فیل قرار داشت تصور می کردند.ماریا فکر کرد: '' پس من هیچ وقت یک بچه نبودم''. '' به نظر من بیشتر شبیه یک کلاه است''. در نبود تلویزون او همسفر شاهزاده کوچولو در سفرهایش می شد. هر جا که کلمه ی '' عشق'' (که خود را از فکر کردن به این موضوع منع کرده بود) به میان می آمد، او ناراحت می شد. اگر چه، جدا از احساسات دردناک و رومانتیک بین شاهزاده و روباه و گل رز، کتاب بسیار جذاب بود، و او دیگر هر پنج دقیقه موبایلش را چک نمی کرد(ماریا خیلی می ترسید که به خاطر بی احتیاطی تنها شانسش را از دست بدهد

ماریا مشتری همیشگی کتابخانه شد، جایی که می توانست با آن زن که به نظر می آمد به اندازه ی ماریا تنها باشد گفتگو کند. او از زن تقاضا می کرد که کتاب های بیشتری به او معرفی کند و با او در مورد زندگی و نویسندگان گفتگو می کرد- تا جایی که تشخیص داد پولش در حال ته کشیدن است و تا دو هفته ی دیگر حتی پول خرید بلیط برگشت به برزیل را هم نخواهد داشت
و از آنجایی که زندگی همیشه برای لحظه های بحرانی صبر می کند تا خودش را نشان دهد، بالاخره تلفن به صدا در آمد

سه ماه بعد از کشف کلمه ی ''وکیل'' و دو ماه بعد از بی کاری از طرف یک آژانس مدل با او تماس گرفته شده بود تا بپرسند آیا ماریا هنوز صاحب آن تلفن هست؟ پاسخ یک ''بله'' ی طولانی و از پیش تمرین شده بود که به نظر زیاد مشتاق نیاید. ماریا فهمید که یک مرد عرب که در کشورش در صنعت ''مد'' کار می کند از عکس های او خوشش آمده و می خواهد از او دعوت کند تا در یک شوی لباس شرکت کند
ماریا نا امیدی اخیرش را به یاد آورد اما او شدیدن به پول نیاز داشت
آنها در یک رستوران شیک قرار گذاشتند. مردی برازنده که مسن تر و دلربا تر از راجر به نظر می آد. مرد عرب از ماریا پرسید
'' آیا می دانی صاحب آن نقاشی چه کسی است؟ مایرو. تا به حال چیزی از جان مایرو شنیده ای؟''
ماریا جوابی نداد .تمرکزش بیشتر روی غذا بود که با غذاهایی که معمولن در رستوران چینی می خورد متفاوت بود. اما در ضمن در ذهنش به خاطر سپرد که دفعه ی بعد از کتابخانه کتابی راجع به مایرو قرض بگیرد
اما عرب به حرفهایش ادامه داد
''این میزی است که فلینی همیشه می نشست. آیا در مورد فیلم هایش چیزی می دانی؟''
ماریا گفت که آنها را ستایش می کند. مرد شروع به پرسیدن سوال های بیشتری کرد و ماریا که می دانست در این تست خواهد افتاد تصمیم گرفت که با او رک باشد
'' من نمی خواهم عصرم را به تظاهر کردن با شما بگذرانم. من فقط می توانم تفاوت بین کوکا کولا و ''پپسی را بگویم. من فکر می کردم ما قرار است در مورد یک شوی لباس بحث کنیم
مرد به نظر می رسید که از رک بودن او خوشش آمده است
''ما در آن مورد وقتی نوشیدنی بعد از غذا را می نوشیدیم صحبت خواهیم کرد.''
یک لحظه وقتی به یکدیگر نگاه کردند، در حالی که سعی می کردند ذهن یکدیگر را بخوانند هر دو ''مکثی کردند.مرد عرب گفت:''شما خیلی زیبا هستید
''اگر برای صرف نوشیدنی به اتاق من بیایید به شما هزار فرانک خواهم داد''
ماریا به یک باره فهمید. آیا این تقصیر آژانس بود؟ آیا تقصیر ماریا بود؟ آیا باید بیشتر در مورد دلیل این شام می فهمید؟ تقصیر آژانس یا ماریا نبود. این واقعیت بود. در یک لحظه ماریا دل تنگ شهرش شد. دل تنگ برزیل، آغوش مادرش. او ملسون را به خاطر آورد وقتی به او در مورد سیصد دلار می گفت. او احساس کرد که کسی را در جهان ندارد. او در یک شهر غریب تنها بود. یک دختر تجربه دار بیست و دو ساله. اما هیچ کدام از تجربه هایش در جواب دادن به یاری او نمی آمد
''لطفا شراب بیشتری برای من بریزید''
مرد عرب لیوان او را پر کرد. فکرهای او سریع تر از شازده کوچولو در سفرهایش به تمام آن سیاره ها سفر کرد. او به دنبال ماجراجویی و پول و در صورت امکان شوهر به این سفر آمده بود. او ساده نبود و قبلن فکر می کرد که ممکن است چنین پیشنهاد هایی به او شود. او هنوز به مدل شدن، ستاره شدن، شوهر ثروتمند، خانواده، بچه، نوه، لباس های زیبا فکر می کرد. فکر می کرد که با هوش و اراده و زیبایی خود به موفقیت می رسد
اما واقعیت در این لحظه برای او پدیدار شده بود. در حالی که مرد متعجب شده بود ماریا شروع به گریه کردن کرد. مرد نمی دانست چه عکس العملی نشان دهد، ترسیده بود که افتضاحی به بار آید و از طرف دیگر می خواست ماریا را دلداری دهد. پیشخدمت را صدا کرد تا صورتحساب را بیاورد. اما ماریا او را متوقف کرد
'' نه لطفن. این کار را نکنید. برای من شراب بیشتری بریزید و اجازه دهید برای مدتی گریه کنم.''
ماریا به آن پسر بچه فکر کرد که از او مداد خواسته بود، در مورد آن پسر جوانی که او را بوس کرده بود در حالی که او سعی می کرد دهانش را بسته نگه دارد، در مورد هیجانش وقتی اولین بار به ریو رفته بود، در مورد مردانی که از او استفاده کرده بودند و هیچ چیزی به ماریا نرسیده بود. در مورد عشق که آن را در این راه گم کرده بود. به جز این آزادی ظاهری، زندگی او شامل انتظار بی پایانی برای یک معجزه بود، برای یک عشق واقعی، برای یک ماجرا با پایانی رومانتیک که در فیلم ها دیده بود و در کتاب ها خوانده بود. یک نویسنده نوشته بود تنها زمان و و دانش نمی تواند یک انسان را تغییر دهد، تنها چیزی که می تواند ذهن یک انسان را تغییر دهد عشق است. چه قدر مزخرف! کسی که این را نوشته بود به طور حتم تنها یک روی سکه را دیده است
عشق بدون شک یکی از آن چیزهایی بود که می توانست تمام زندگی یک انسان را تغییر دهد. اما روی دیگر سکه هم بود، چیز دیگری که می توانست تمام راه و هدف یک انسان را تغییر دهد، نا امیدی. البته که عشق می تواند یک انسان را عوض کند، اما ناامیدی می تواند این کار را سریع تر انجام دهد. او چه باید می کرد؟ آیا باید به برزیل برگردد، معلم فرانسه شود و با رئیس قبلی اش ازدواج کند؟ آیا باید یک قدم جلوتر بردارد؛ از همه ی اینها گذشته این فقط یک شب است، در شهری که هیچ کس او را نمی شناسد و او نیز کسی را نمی شناسد. آیا یک شب و آن پول باد آورده معنی اش این است که او به طور حتم به جایی می رسد که راه بازگشتی برایش نباشد؟ چه اتفاقی در حال افتادن بود--- یک فرصت طلایی یا یک آزمایش از طرف مریم مقدس؟
مرد عرب در حال نگاه کردن نقاشی های جان مایرو بود، به جایی که فلینی می نشست، به دختری که کت ها را می گرفت و به بقیه ی مشتری ها که می رسیدند یا ترک می کردند
'' هنوز تشخیص ندادی؟''
ماریا گفت: '' شراب بیشتری لطفن'' در حالی که هنوز اشک می ریخت
ماریا دعا می کرد که پیشخدمت نیاید و پیشخدمت که از دور با گوشه چشم نظاره گر آنها بود دعا می کرد که آنها زودتر آنجا را ترک کنند چون مشتری های زیادی منتظر بودند و رستوران پر بود
بعد از زمانی که به نظر بی پایان می آمد، ماریا سخن گفت
''آیا گفتید هزارفرانک برای یک نوشیدنی؟''
ماریا خودش نیز از شنیدن لحن صحبت کردنش شگفت زده شد.
مرد گفت:''بله'' در حالی که پشیمان شده بود که چرا این پیشنهاد را کرده'' اما من نمی خواهم که..''
'' صورتحساب را بپردازید تا برای صرف نوشیدنی به اتاق شما برویم''
دوباره ماریا برای خودش مثل بیگانه ای به نظر رسید. قبل از آن او یک دختر خوب و خوش رو بود که هیچ وقت با یک غریبه آنگونه صحبت نمی کرد. اما آن دختر به نظر می رسید که برای همیشه مرده است

همه چیز همان طور که انتظار می رفت پیش رفت. او به اتاق عرب رفت. یک شامپانی نوشید. کاملا به مستی دچار شد. پاهایش را باز کرد و منتظر شد که مرد عرب به ارگاسم برسد( او حتی تظاهر هم نکرد که به این مرحله رسیده)، خودش را در حمام مرمری شست، پول را
گرفت و خودش را به یک خوشگذرانی دعوت کرد.سوار شدن تاکسی تا خانه
او به رختخواب رفت و تمام شب را بدون رویا خوابید
×××××××
از دفترچه ی ماریا، روز بعد

من همه چیز را به خاطر می آورم، نه البته لحظاتی که آن تصمیم را می گرفتم. به طرز عجیبی هیچ احساس گناهی ندارم. من همیشه در مورد دخترانی فکر می کردم که به خاطر پول با مردها می خوابند، چون هیچ راه حل دیگری ندارند. اما این گونه نیست. می می توانستم ''بله'' یا ''نه'' بگویم. هیچ کس مرا مجبور به پذیرفتن نمی کرد.
در خیابان قدم می زدم و به مردم نگاه می کردم. آیا آنها راه زندگیشان را انتخاب می کنند؟ یا آنها نیز مثل من به سرنوشت دچار می شوند. یک زن خانه که آرزو می کرد یک مدل شود. یک بانکدار که آرزو می کرد موسیقی دان شود؟ یک دندانپزشک که دوست داشت یک نویسنده شود و خودش را وقف ادبیات کند. دختری که آرزو می کرد که ستاره ی تلویزیون شود اما حالا در یک سوپرمارکت کار می کند.
من حتی یک ذره هم برای خودم احساس تاسف نمی کنم. من هنوز قربانی نشده ام. من می توانستم آن رستوران را با کیف خالی ترک کنم. می توانستم در مقابل آن مرد بنشینم و به او درس اخلاق دهم یا به او بفهمانم که در مقابلش شاهزاده خانمی نشسته که خریدنی نیست. می توانستم پاسخ های مختلفی بدهم. اما مثل بیشتر مردم اجازه دادم که سرنوشت مسیرم را انتخاب کند.
من تنها فرد نیستم، اگر چه سرنوشتم ممکن است من را به مسیری خارج از قانون و جامعه بکشاند. به دنبال یافتن شادی، اگر چه همه ی ما برابر هستیم، هیچ کدام از ما شاد نیست. نه آن بانکدار/ موسیقی دان، نه دندانپزشک/نویسنده یا زن خانه دار/مدل

مطلب بعدی   ::  مطلب قبلی

   


  یازده دقیقه فصل اول
  دبيران مدارس و عشق
  گروه بچه هاي ايران » معجزه » معجزه
  آموزش رجیستری شماره 33
  پركاري تيروييد در نوزادان
  ssional Retail براي دفرگ کردن هارد ديسک دستگاه شما
  خصوصيات آرام جعفري از زبان خودش
  كامپيوتر خود را ايمن سازيد
  چرا همسرم اين گونه است
  عي زاده » آوازه خوان نه آواز » آوازه خوان نه آواز
فناوري و فرهنگ
ارتباط بيماري خستگي مزمن و آسيب مغزي
داروي«كورتيكو استروئيد» خطر ابتلا به «آب مرواريد»
مجيد رضا زاده » اي غيوران
برنامه اي براي ساخت انيميشن هايي با پسوند جي اي اف
سامي يوسف فرزند بابک رادمنش!
فناورى هاى نوين ارتباطى و ويژگى هاى آنها
عکس شناسنامه مستلزم گذشت 15 سال از تاریخ صدور است
دوشیزه
چگونه Autorun بسازيم
 
صفحه اول  : تقشه سایت : لینک باکس