|
|
|
انواع سی دی و نرم افزار های جدید |
لینک های داغ |
|
|
|
| | |


اخبار روز :: دوستان ::
تهران مانیا :: پزشکی :: بالاشهر :: ایران من
ایران 20
:: امواج ::
هفت ستاره :: تهران وب :: پرشین تاپ ::
طنز ::
ایران شادی :: خنده :: لینک باکس
:: دنیای خنده
|
|
|
آبادان که اومدم، تازه سر و صورتم تو آيينه پيدا شده بود. تپل بودم، ولي صورتم دراز بود و بم ميگفتند کلهکتابي و هميشه يه عکس «سالمينو» لاي يه چيزي داشتم. تو تهران خونۀ برادرم زندگي ميکردم. ما يه اتاق داشتيم و برادرم زن داشت و چون شبها اونا با هم ميخوابيدن، من خجالت ميکشيدم. آخه دوازده سالم بود. . .
روزا راه ميافتادم تو شهر دنبال کار. آبادان يهخورده تو عکاسي کار کرده بودم، ولي اينجا يه رفيقي پيدا کردم به اسم ايزدي و رفتم تو عکاسخانهاي که اونم کار ميکرد مشغول شدم. جارو پارو ميکردم و فرمان ميبردم و چاي ميآوردم و روزي پنج تومن هم مزد ميگرفتم. همۀ دلم به عکس زنهايي که تو عکاسخانه رنگ ميکردن خوش بود. اسم يکيشون خانم روشن بود و مث روفيا خال داشت.
بعد از مدتي تو عکاسخانه ازم راضي شدن. چند باري خرد خرد بم پول ميدادن که کاغذ بخرم. يه روزي هم صد تومن تو کشو بود و من ندزديدم و شنيدم که ميگفتند: «بچۀ خوبيه. خوزستانيها همشون خوبن» بعد بم گفتن: «شبها بيا همينجا بخواب.» . . .
داستان «تجربه» را در اجرايي راديويي بشنويد!
امسال و اينروزها سالگشت شصتمين سال تولد «امير نادري» بود و همزمان مصادف با بيست سالگی مهاجرت او از ايران. او را از اهل سينما و دوستداران فيلم در ايران، از بزرگ تا کوچک، همه ميشناسند. نوجوانهاي سالهاي دور، با «اميرو» و «ساز دهني»، جوانهاي چند دهۀ پيش با «خداحافظ رفيق» و «تنگنا»، و اهل کتاب و ادبيات هم، شايد با «تنگسير»ي که «صادق چوبک» قصۀ آن را نوشته بود. يادمان باشد تا همين چند سال پيش، اگر فيلمي بود که در فستيوالهاي مهم فيلم در جهان، از ايران آمده بود و جايزه ميگرفت، همانا فيلمهاي «امير نادري» بود و از آنها مثلا يکي «آب، باد، خاک» و يا «دونده». پس غير ايرانيهاي اهل فن هم او را ميشناسند.
«امير نادري» را همه ميشناسند و ميشناسيم، چون يکي مثل خودمان است. نه مثل آنچنان که مرسوم قوم دست اندر کار سينماست، دور از دسترس و ناپيدا، و نه خوشبختانه دچار و مبتلا به ادا و اطوارهاي هنرمنداني از آندست که افتد و دانيد.
زادۀ شهر نفت و تفتزده آبادان است. شش ساله بوده که مادر از دست ميرود. پدر قبل از تولد او رفته بود. همراه با برادر بزرگتر، زير سايۀ خالهاي که مانده است قد ميکشد. از آن بچههايي که در «کوچه» بزرگ ميشوند و در «خانه» فقط ميخوابند. تخمهفروشي جلوي در سينما و گرداندن بازار سياه و خريد و فروش بليط فيلم و کمي بعدتر کنترلچي سالن و بالاخره آپاراتچي سينماهاي آبادان، تا اينکه به همراه برادر به تهران ميآيد و کار و پادويي در عکاسخانهها و آشنايي با «عليرضا زريندست» که برادرش دستي در سينما دارد.
فيلم «قيصر»، بهنوعي فيلم «اولين»ها هم بود. غير از خود فيلم که اولين نمونه از نوع ديگر سينماي ايران است، در همان چند دقيقۀ اول، روي تصاوير تيتراژش کلي نامهاي امروز بسيار آشنا دارد که آنروزها براي اولين بار ديده و شنيده ميشد. بازيگراني چون «جمشيد مشايخي» و «بهمن مفيد» که از تئاتر آمده بودند و اولين کار سينماييشان بود، تا «اسفنديار منفردزاده» که اولين موسيقي متن فيلم را ساخته بود. نام «عباس کيارستمي» را هم اولين بار در اين فيلم ديديم. همان چند دقيقه تيتراژ اول فيلم کار او بود. و اسم «امير نادري» را هم، که عکسهاي فيلم را گرفته بود.
نقل است از «مسعود کيميايي» که: تو گير و دار آماه کردن يکي از صحنهها، يکهو يکي پريد وسط که: «آقاي کيميايي من امير نادري هستم. ميخواييد عکسهاي فيلمتونو من بگيرم؟» گفتم: بگير. گفت: «خب، پس ششصد تومن بديد برم يه دوربين بخرم»
اينکه چطور بعدا اولين فيلمش، «خداحافظ رفيق» را ميسازد، خود حکايت مفصليست که بماند براي بعد. فقط اين را دانسته باشيم که «خداحافظ رفيق» اولين فيلم (Low budget) يا ارزانساخت سينماي ايران است. اگر «قيصر» را اولين فيلم «ضد قهرمان» بدانيم، «خداحافظ رفيق»، اولين فيلم «ضد قصه» در سينماي ايران است.
«امير نادري»، هر چه که بود، «قصهنويس» نبود. و نيست هم. گرچه، در کارنامۀ فعاليتهاي هنري او عنوان سه قصه نيز بهچشم ميخورد.
يکي «تجربه»، که اول بار اسفند ماه سال 1355 و در ماهنامه «رودکي» به چاپ رسيد [شماره 65 ـ 64]، بعد «ساز دهني» که در دومين شماره از «آيندگان ادبي» ، در سوم خرداد ماه 1357، و بالاخره قصۀ «اينطوري مرد شدم» که در ديماه همان سال و باز در روزنامه آيندگان منتشر شد.
فيلم «ساز دهني» را قبلا خودش ساخته بود. «تجربه» را بعدا اما «عباس کيارستمي» ساخت با سناريويي مشترک با خود نادري و براي کانون پرورش فکري کودکان و نوجوانان.
«محمد بهارلو»، نويسنده و همشهري امير نادري، در نقدگونهاي بر اين سه طرح ـ قصه، در يادداشتي با عنوان «تجربههاي خام» مينويسد:
«. . . داستانهاي امير نادري، اگر عنوان داستان براي آنها قائل باشيم، از زاويۀ ديد اول شخص مفرد، شخصيت اصلي داستان، نوشته شدهاند، به شيوۀ خاطرهنويسي. . . نادري با توسل به محتويات ذهن راوي هر سه داستان، يک نوجوان بيسواد و بيتجربه اما حساس و پر شر و شور، ماجراهاي ساده و محدودي را روايت ميکند، بيآنکه ذهنيت خود او بهعنوان نويسنده بر داستانها حاکم باشد.
موضوع در هر سه داستان، تجربيات دروني است، البته بر اساس واقعيتهاي بيروني که از طريق گزارش و تصوير کردن عرضه شده است، با کيفيتي غريزي و بهطرز سادهدلانهاي عيني. جريان و سياق روايت از حيث سادگي و لحظات نازک و حساس و مشاهدۀ ناگهاني جزييات، کودکانه بهنظر ميرسد؛ کمابيش مثل يک نقاشي کودکانه که کودک براي خود کشيده باشد. اگرچه ممکن است ما را در لحظاتي با سادگي شيرين و غرابت دريافتهاي خود در شگفت کند. . .
در واقع اين داستانها نشان ميدهند که نادري، بهعنوان نويسنده، آدم مستعدي نبوده است بهگمان من داستانهاي او در بهترين حالت طرحها و يادداشتهاي بهسرعت نوشته شدهاي براي فيلم هستند، نقطۀ شروعي براي اين که تصورات و عواطف او ثبت شوند تا بعد به تصوير در آيند. . .
رئاليسم نادري مبتني بر اعتقاد به واقعيت عيني زندگي است؛ رئاليسمي که از راه مطالعه عيني طبيعت مشهود بهدست آمده است. . . آن چيزي است که ديده است، تاثيراتي است که آگاه و بيدار، جذب کرده است، نه آن چيزي که ديگران دوست دارند ببينند. . .»
[از کتاب: معرفي و نقد فيلمهاي امير نادري، غلام حيدري، ص. 169 تا 171]
* * *
| |
مطلب بعدی
::
مطلب قبلی
|
|
|
| |
|
|
| |