|
|
|
انواع سی دی و نرم افزار های جدید |
لینک های داغ |
|
|
|
| | |

اخبار روز :: دوستان ::
تهران مانیا :: پزشکی :: بالاشهر :: ایران من
ایران 20
:: امواج ::
هفت ستاره :: تهران وب :: پرشین تاپ ::
طنز ::
ایران شادی :: خنده :: لینک باکس
:: دنیای خنده
|
|
|
آگاهی انسان به این واقعیت که مقهور نیروهای سیاسی است و تلاش در راه شناختن ترفندهای نردبازان دنیای سیاست به همۀ جریانهای فکری دوران ما رسوخکردهاست. وقتی دانشمندانی از چنگال سیاستبازان قهاری همچون هیتلر گریختند با فرارشان که اقدامی سیاسی بود بر بیطرفی دانش و اندیشه در برابر دنیای سیاست برای همیشه خط بطلان کشیدند. فرار اینشتاین نامۀ او را به دنبال داشت که بارزترین گواه درگیری ناگزیر انسان اندیشمند این دوران به جریانهای سیاسی زمانه است.
نظری به ایران و ادبیات جدیدش گواهی دیگر نشانمان میدهد. «حاجیآقا» که با آثار دیگر هدایت چون «بوفکور». و «سهقطرهخون» دو تفاوت چشمگیر دارد، یکی سیاسی بودن آن و دیگر اینکه از نظر هنری و ادبی ارزش چندانی ندارد، نمایانگر این حقیقت دردناک است که دوران بیخیالی و بیخبری هنرمند در برابر وقایع و واقعیتهای سیاسی به سرآمده. هدایت که به ارزش ناچیز رمان خود وقوف کامل داشته هرگز حاضر نشده از انتشار آن چشم بپوشد و با این پافشاری به جویندگان مفاهیم شاهکارهائی همچون «بوفکور» و «سهقطرهخون» حقیقی را گوشزد کرده که از آن در این آثار سخنی نمیرود. حرفهای سیاسی «حاجیآقا» دیگر همیشه مفاهیم والای داستانهای هدایت را همراهی خواهدکرد و این زنگار از آن آئینه هرگز زدوده نخواهدگشت. هدایت نمیتوانسته این حقیقت را نادیده و ناگفته بگذارد که اگر علویه خانم سراپا در منجلاب میزیسته این منجلاب خود از جای دیگری سرچشمه میگرفته. «حاجیآقا» گرچه ارزش ادبی چندانی ندارد ولی نفس عمل، نوشتن آن، خود شاهکاری است کم مانند. زنگاری که هدایت بر آئینۀ آثار دیگر خود پاشید گویای این راز بود که صافی آن آئینه بدون این زنگار تنها فریبی فریبا بوده.
نامبردن از «حاجیآقا» مشکلی پیش میآورد که بدون حل آن، و یا دست کم بررسی آن، هر سخنی دربارۀ این رمان بیهوده خواهدبود، و آن مشکل رابطه هنر است با زیبائی. چرا که زیبایی لازمۀ هنر است، که هنر بدون زیبائی هیچ نیست. و دنیای سیاست زیبا نیست. ولی مگر دنیای «بوفکور» زیباست؟ دنیائی که بوفکور در آن میزید زیبا نیست، پر از زشتی است، زیبائی در وجود قهرمان اثر است، در رنجی است که از دیدن اینهمه زشتی میبرد. زیبا دیدن دنیائی پر از تباهی و سیاهی زیبا نیست، ریاکاری است. زیبائی داستان «بوفکور» در تن ندادن به دروغ دشتی و حجازی است، در به تن خریدن درد بصیرت است، که بیدیدگان چیزی از آن نمیدانند. در دنیائی یکسره نابهنجار زیبائی تنها به صورت نپذیرفتنی تمام عیار و بیحساب تجلی میکند. راز زیبائی شکوهمند «بوفکور» در حقیقتنگریِِِِ ِ بیچون و چرائی است که در تصویرهای پیدرپی آن چهره مینماید.
واقعیتهای سیاسی ماهیتی اجتماعی دارند. ولی رمان و داستان با فرد سرو کار دارد، پس باید فرد را به جای جمع گذاشت تا نمایشگر دنیای سیاست باشد. چنین است که حاجیآقای هدایت ماهیت فردی و انسانی خود را از دست دادهاست. نویسنده کاری به حاجیآقای خاصی نداشته، بلکه گروه دلالان سیاسی را در نظر داشته که گردانندگان بازیهای سیاسی آن روزگاران و دوران پیش از آن بودهاند. وقتی هم او را توصیف میکند یا به حرفش وامیدارد چیزی نیست جز نمایندۀ منافع این جمع و رفتار و سلوکش نمایانگر تبهکاریهای آنان است. حتی بیماری بواسیر حاجیآقا یا فتق او که به گشاد راه رفتن مجبورش میکند کنایهایست از نظامی فرتوت و روبه مرگ. آمد و شد افراد هم به خانهاش نقشی این چنین ایفا میکند. خانه او صحنهایست که تئاتر سیاسی آن دوران در آن به نمایش گذاردهمیشود.
قهرمان هدایت نمایندۀ نظامی فرتوت و سیهکار است، از اینرو تاب تحمل هیچیک از صفات انسانی را ندارد. پس «شخصیتی» است تهی از فردیت. ولی «شخصیت» تهی از فردیت چیست جز عروسکی کوکی؟ هدایت که چهرههای داستانهایش از داشآکل گرفته تا داود گوژپشت دنیائی از عواطف و رنجهای انسانی را در خوشتن مجسم دارند و حتی علویهخانم و شخصیتهای نظیرش که هدایت دروغها و نیرنگهاشان را حکایت میکند خود قربانیان نظامی ضدانسانی هستند که انسانیت آنان را زیر تازیانههای خود چنین بیرمق ساخته، هدایت که در وجود چنین قهرمانهائی دردها و رنجهای انسانیتی مقهور را به نمایش گذاشتهبود در «حاجیآقا» دیگر در پی ساختن و پرداختن شخصیتی انسانی نبوده، بلکه قصدش نمایش نمایشسیاهی و تباهی یک نظام و یک دوران بودهاست.
جلال که برخلاف هدایت همیشه نظری به جریانها و وقایع سیاسی داشته و از همان آغاز در مجموعههای «زنزیادی» و «سهتار» گاه و بیگاه نکتهای درباره مسائل سیاسی روز میپرانده تا آنکه در «مدیرمدرسه» داستانی مینویسد از اینگونه نکتهها و کنایهها مالامال، در «نونوالقلم» دیگر از مربوط کردن مسائل فردی به جریانات سیاسی و یا به عبارت دیگر از اشارهای گذرا به ماهیت سیاسی مسائل و پیشآمدهای زندگی افراد داستانهایش چشم میپوشد و یکسره به مسائل سیاسی میپردازد. واقعیتهای سیاسی زمینۀ اصلی داستان میگردد و فعل و انفعالات آن وقایع داستان را تشکیل میدهد. ولی داستان جلال را دو تفاوت مهم از «حاجیآقای» هدایت متمایز میسازد: نخست آنکه جلال از زمان حال میگذرد و در تاربخ سه قرن پیش به جستجو میپردازد و دیگر آنکه جریانی که به عنوان زمینۀ داستان برمیگزیند ماهیتی براندازنده دارد.
اگر جلال به واقعیتها و رویدادهای سیاسی دوران معاصر و گذشتۀ نه چندان دور میپرداخت گذشته از پارهای مشکلات و موانع که بر سر راه انتشار اثرش وجودمیداشت، و جلال باید حسابش را میکرد، با مانعی بزرگ روبرو میبود و آن رابطهایست که مردان سیاسی با واقعیتهای موجود دارند. مردان سیاسی، حتی آنهائی که در جهت تغییر وضع موجود گام برمیدارند، وجودشان مستلزم رفتاری سازشکارانه است، هر چند این سازش اندک باشد. در برابر کژی تمامعیار، هنر تصویرگر راستی بیحساب میگردد و این دو آشتیناپذیرند. پس جلال به سراغ تاریخ میرود که قهرمانهایش چهرهای به پاکی آسمانهای دور دارند، که دوری زمانی لکهها را محو میکند، رگههای ناهماهنگ را میزداید، و آنچه به جا میماند رنگی است صاف و یکدست.
و اما تفاوت دوم: قهرمانهائی که جلال برمیگزیند از حاکمان و دستیارانشان نیستند بلکه در جهت برانداختن این دسته تلاش میکنند.دنیای داستان سیاست نیست بلکه ضدسیاست است. میرزااسدالله قهرمان اصلی «نونوالقلم» در دستگاه قلندران منزلتی دارد و همگان به نظراتش احترام میگدارند. ولی حکومت قلندران جریانی است مخالف و گذرا. از آغاز دست به گریبان توطئه چینیهای حکومت است که به ظاهر میدان را خالی کرده، و بالاخره هم پس از چند ماه به استقبال شکستی میرود که رسیدنش برهمه آشکار بوده.
شکست حکومت قلندران ماهیت حقیقیاش را آشکار میسازد، چه این شکست ناگزیر، نشاندهنده ناسازگاری و آشتی ناپذیری افکار و عقاید قلندران با واقعیتهای سیاسی و بدینسان نمایانگر ماهیت ضدواقعی حکومت آنان است. و هم این ماهیت ضدواقعی و ضدسیاسی این جریان تاریخی بود که جلال را واداشت تا آن را زمینه داستان خویش سازد. چه جلال که بر خلاف هدایت همیشه درگیر جریانهای سیاسی بوده و از همان نخستین آثارش گوشۀ چشمی بدان داشته- چنانکه در یکی از نخستین داستانهایش که ربطی هم با وقایع سیاسی روز نداشته به مناسبتی میخوانیم: «در شهر مدتها بود حکومت نظامی برقرار بود و میبایست جان و مال مردم را از هر گونه خطر احتمالی حفظ میکردند. و در «مدیر مدرسه» خطاب به معلمی که اتومبیل یک امریکائی زیرش گرفته چنین میخوانیم: «مگر نمیدانستی که خیابان و راهنما و تمدن و آسفالت همه برای آنهائی است که توی ماشینهای ساخت مملکتشان دنیا را زیر پا دارند؟ -از تجربههای طولانی و با بینشی که از آن بهدستآوردهبود به روشنی دریافتهبود که اگر باید داستانی سیاسی بنویسد نه تنها داستانی با اشارهها و کنایههائی به دنیای سیاست همچون «مدیرمدرسه» بلکه داستانی از دنیای سیاست با همۀ واقعیتش و وقایعش –آن داستان تنها نفی واقعیت سیاسی تواندبود.
نه آنکه هدایت به این واقعیت نرسیدهبود، چه او خود در تصویرهای رؤیا زدۀ «بوفکور» قاطعترین نفی واقعیت رجالهها را بهوجودآورد، ولی در «حاجیآقا» چنانکه گوئی جنبۀ هنری اثر برایش مطرح نبوده، درگیر رابطۀ هنر با واقعیت نابهنجار نگشته و بدینسان از یاد بردهبود که واقعیت امروزین دیگر آنچنان به کژی گرائیده که هنر تنها و تنها نفی آن را تصویر تواندکرد. چه واقعیت زمانه دیگر چنان شده که تصویر آن، هر چند نمایشگر زشتی، از کراهت آن در امان نخواهدبود. حاجیآقا آنچنان از مردمی تهی است، آنچنان واقعیت فردی خویش را از دستداده، که تصویر قامتش تنها به زیان هنر تمام خواهدشد. هنردر پی بیان حقیقت زیباست، ولی حاجیآقای هدایت حقیقت ندارد، واقعیت تصویر شده به قامت حاجیآقا نمیبرازد، حاجیآقا یک فرد نیست که با شکل و شمایلی این چنین مجسم گردد، جزئی است از دنیای سیاست و مهرهایست در بازی سیاست و تنها بدین شکل –جزئی از بازی مملکت بربادده و بدون هویت فردی- تصویر پذیر.
هدایت که قصدش پرداختن تصویر زشتی حاجیآقا بوده، علاوه بر نمایش خست او، بواسیری و باد فتقی ترسیمش کرده، ولی این دو بیماری مختص سیاستمداران نیست، بلکه بیشتر از آن دردمندان و محرومان و محکومان قدرتهای حاکمه است. هدایت نفرت خویش را از دنیای سیاست در ظاهر حاجیآقا عیان ساخته. او که در نوشتن «حاجیآقا» نظرش چندان به ارزش هنر اثر نبوده، رابطۀ حقیقت را با واقعیت از یاد برده چندان که واقعیت تصویر شده تنها بیانگر حقیقت پنهان خویش است. حقیقت داستان- مفاهیم و اندیشههای مکتوم در اثر- به واقعیت تصویر شده تجاوز رواداشته و این یک تنها چهرهای مسخشده نشان میدهد.
زدو بندهای حاجیآقا و کار راهاندازیها و واسطهگریهای او همه اشکالی نیمبند و نیمه واقعی از آن دوران هستند، نیمه واقعی چون تنها اشاره به این بازیهای سیاسی میکنند و آنها را آنچنان که باید و آنجا که هستند نشان نمیدهند: پشت درهای بسته. ماهیت پنهانی سیاست- از دست من و تو بیرون- مهمترین نکتهایست که ناگفتهمانده.
هدایت، این تصویرگر دردها و رنجهای آدمی، خوب میدانست که پرداختن به کژیهای دنیای سیاست دیگر با نگرش و نگارش «بوفکور» ممکن نیست و این را پس از او در سالهای اخیر «شازدهاحتجاب» نشانداد که بوفکوری است با محتوای سیاسی، که جنایتهای ظلالسلطان پسر ناصرالدینشاه قاجار را در ذهن بیمار نوهاش متبلور ساخته، ولی تصویر دنیای سیاه این ذهن بیمار پیوندها و ریشههای سیاسی آن را تنها به گونهای محو و نارسا نشان میدهد، اندیشهها و مفاهیم سیاسی در انبوه محتویات ذهنی پنهان میماند و آنچه اثر بدان دست مییابد تنها نمایش ضمیر تیرهوتار این بازماندۀ آن حکمران قهار است. آنچه هدایت در نظر داشت نمایش چهرۀ واقعی سیاست آن روزگاران بود.
مشکلی که در اینجا پیش روی هر رماننویسی، و بطور اعم پیشروی هر هنرمندی که در پی تصویر واقعیت، اعم از سیاسی، اجتماعی و فردی، است قرار دارد انتخاب مکانی است که از آنجا بهتر بتواند واقعیت را آنطور که خود میبیند نشاندهد. چرا که واقعیت آن نیست که همگان میبینند، که آن تنها بخشی از واقعیت، رویه آن است. نگاه هنرمند از این رویه میگذرد و در زیر آن به حقایقی میرسد که نگاه دیگران یارای دیدن آن را ندارد. پس هنرمند برای تصویر واقعیت جائی را در رویه برمیگزیند، چه تصویر او در هر حال در رویه آغازمیگردد، و از آنجا ما را به پشت آن راهبری میکند. جائی که هدایت تصویر خود را از آن آغاز میکند خانۀ حاجیآقاست یعنی محل رفتوآمد زدو بندچیها و کارچاقکنهای سیاسی. از اینجا حرفهای اینان، بیش از همۀ حرفهای حاجیآقا، و با آن حرفها وقایع پشت پرده وارد تصویر میشود و بدینسان تصویر از حقایق پنهانی پشت خود پرده برمیگیرد. از آنجائیکه حرفهای این دلالان دنیای سیاست تنها وقایع پشت پرده عیان نمیسازد، که افکارشان را هم در برمیگیرد و این افکار در موارد بسیار با حقایقی که هدایت در نظر داشته تفاوت و تناقض دارد نویسنده به دو کار متوسل میگردد: یکی آنکه مقداری از حرفهای خود را در دهان حاجیآقا میگذارد که این چهرۀ حاجیآقا را بهم میزند و از او حاجیآقائی میسازد با کمی هم از افکار هدایت و دیگر آنکه یک نفر را به خانۀ او میبرد که جایش آنجا نیست و او بقیۀ حرفها را به حاجیآقا میزند چنان است که گوئی نقاشی در گوشۀ پائین تابلو خود که از منظرهای زشت کشیده همۀ انزجار خویش را از کراهت آن در چند کلمه بیان کند. انزجار از منظره باید در دل تابلو و نه فقط در گوشه پائین آن عیان گردد چرا که حقایق بیان شده در بیرون منظره مزاحم نگاه بیننده است. شاعر که هدایت وارد صحنهاش میکند در دنیای حاجیآقا و یارانش بیگانه است و در گوشهای میماند، همان گوشۀ پائین تابلو. دنیائی که او از آن میآید بیرون دنیای سیاست قراردارد.
جلال که آثار هدایت را خوب میشناخته از این تجربۀ او بهره میگیرد و یکسره سراغ آنهائی میرود که بیرون دنیای سیاست میزیند. میرزااسدالله خطنویس، قهرمان اصلی «نونوالقلم» آدمی است از این دست و افکار و سخنانش هم بیشباهت به حرفهای شاعر هدایت نیست ، ولی او هرگز وارد خانهای که با حکومت رابطهها دارد و مرکز رفتوآمدهای سیاسی است نمیشود تا در گوشه صحنه حرفهایش را بزند. او در جمع خودش و بیرون چنین مراکزی میماند و آنچه میگوید و میکند بیرون خانۀ سیاست بازان است. جریانی هم که او رفتهرفته به همکاری با آن کشیدهمیشود اگر چه جریانی است قاطع و پابرجا در دفع مظالم حکومت، ولی ماهیت بیرونی و براندازنده خود را هرگز از دست نمیدهد و جایگزین حکومت نمیگردد. این یک تنها به ظاهر میدان را تهی کرده تا در فرصت مناسب ضربۀ مهلک خود را بر پیکر قلندران که زیر بار فرامین حکومتی نمیرفتهاند و از برافراشتن پرچم ضدیت دست برنمیداشتهاند فرودآورد.
پرچم ضدیت که جلال داستانش را در «نونوالقلم» نوشت با این اثر مهمترین مشخصه رمان سیاسی گردید. گرچه هدایت هم آن را از حاشیه به متن آورد و در رمانش سخن از کسانی سرداد که برگرد آن جمع شدهبودند .پس از او خانم سیمین دانشور در «سووشون» و احمد محمود در «همسایهها» راه جلال را دنبال کردند و چون او داستان مخالفت آنهائی را نوشتند که جایشان بیرون دنیای سیاست بوده و هست. ولی در اینجا فوراً تفاوتی بین این دو رمان از یکسو و رمان «نونوالقلم» از سوی دیگر به چشم میخورد که مربوط است به تصویر واقعیت. رابطه میان رویۀ واقعیت و حقیقت پشت آن و شیوه راه بردن از یکی به دیگری این دو رمان را از «نونوالقلم» و همچنین از «حاجیآقا» متمایز میسازد.
هدایت که همواره به همراه تصویرگری واقعیت دنیای قهرمانهایش، تفسیرگرسترگ تصویر خویش بوده، و این مهمترین تفاوت اوست با شاگرد چیرهدستش چوبک ، در حاجیآقا نیز به همراه پرداختن داستان دلالیهای این سیاستباز نیرنگساز مدام بیانگر اندیشههای خویش است. اندیشههایش را نه تنهابه شاعر پیوند میدهد، که او به شکل بلندگوی نویسنده درمیآید، بلکه آن را در درد دلهای خودمانی حاجیآقا به همکاران سیاسیاش نیز میگنجاند تا جائیکه از او چهرهای میسازد نه چندان مورد قبول خواننده. جلال نیز که پس از کارهای اولیهاش، که خامی آغاز در آنها مشهود است، در «مدیر مدرسه» از همان صفحۀ نخست با گوشه و کنایههائی چون حوصلۀ این اباطیل را نداشتم» دربارۀ سخنان رئیس فرهنگ محلی و یا «یک فرهنگدوست خرپول» دربارۀ ملکداری که یک قطعه زمین خود را برای محل مدرسه در اختیار فرهنگ قرارداده و یا «بهرصورت پاسبان بود و برای کار خودش دلیل داشت و میگفت «پس خدا شلاق رو واسه چی آفریده؟» اینقدر بود که ابزارکار خودش را جزو لوازم خلقت میدانست» تصویر را با حقایق پشت آن و جریانهای بیرون آن مربوط میسازد، هر چه نثرش پختهتر میشود گزندگی مقالههایش را، که از اندیشههای سیاسی جلال مالامال است، بیشتر و بهتر چاشنی داستان میکند تا جائیکه «نونوالقلم» پراست از اینگونه اندیشهها.
«حاجیآقا» و «نونوالقلم» هر دو پر است از حرف، هر دو داستان با گفتوگو و مکالمۀ اشخاص جان میگیرند و رشد میکنند و بسوی پایان خویش پیش میروند. و با این حرفها هر دو نویسنده اندیشههای خویش را در داستان میگنجانند. و این تا بدان پایه است که نویسنده در هر گام که داستان پیش میرود و خواننده را پیش میبرد چرای وقایع را به او گوشزد میکند واز حقایق پشت رویۀ واقعیتها سخن میگوید. هنوز به رویه چندان پرداختهنشده و چشم بیننده به تصویر چندان خونگرفته که تفسیر نظرش را به بیرون جلب میکند و این بیرون گرچه حقایق پشت تصویر است ولی خواننده آنقدر زود توجهش به آن معطوف میگردد که این رابطۀ روی و پشت وقایع برایش عینیت نمییابد.
جلال که جزئیات رویۀ واقعیتها هرگز چندان مشغولش نمیکرده که یکسره بدان بپردازد و نثر پرطنز و مقالهوارش ابزاری شگفتی آفرین در اختیارش میگذاشته تا بهتر بتواند به جریانهای بیرون تصویر گریز بزند، در «نونوالقلم» با انتخاب داستان خود از تاریخ گذشته و پوشاندن لباس قصه به آن، وسیلهای دیگر به چنگ میآورد تا صراحت اثر را در بیان مفاهیم خویش دو چندان سازد. داستان را با لحنی قصهوار میآغازد و در طول آن مدام با آوردن عباراتی چون «جان دلم که شما باشید » قصه بودن آن را یادآور میشود، ولی یکسره قصه خواندن «نونوالقلم» به بیراهه میکشد. چرا که نویسنده هر کجا لازم ببیند نگاه ما را در رویۀ واقعیتها سیر میدهد تا از آنجا پیوندی پنهانی میان گذشتۀ داستان و زمان حال بیرون آن برقرار سازد و ما را متوجه مفاهیم خویش و حقایق پشت تصویر گرداند و بدینسان به شمول تمثیلی قصۀ خویش دست یابد. داستان میان قصه و رمان در نوسان است. از یکسو لغزشهای قلندران را در دوران حکومت تراب ترکشدوز یکی پس از دیگری میآورد و ما را گامبهگام با جریان تاریخی پیش میبرد –و این دیگر از قصه برنمیآید- و از سوی دیگر تنها به لغزشها که مورد نظر است میپردازد و از توصیف جزءبهجزء همۀ جوانب، حتی آنها که به نتایج سیاسی معینی نمیانجامد، سرباز میزند –و این دیگر رمانوار نیست- ، از یکسو داستان خود را با گسترشی که تنها در رمان مییابیم آغاز میکند و پس از طی طریقی طولانی و عبور از پیچوخمهای فراوان آن را به پایان میرساند و از سوی دیگر مدام به کلی بافی قصهوار میزند.
اینکه جلال از میان همۀ داستانهایش تنها این یکی را که سیاسی است لباس قصه پوشانده چیزی است در خور توجه و تعمق بیشتر. او که در داستانهای دیگرش جریانها و وقایع مربوط به زندگی قهرمانهایش را با گریز جلد و چالاکش به جریانهای سیاسی بیرون داستان ربط میداد، در اینجا که داستان جریانی سیاسی و تاریخی را میپردازد دیگر آنگونه گریزها به کارش نمیآید. در اینجا دیگر تنها شمول و کلیت تمثیل است که میتواند داستان را با جریانها و وقایع سیاسی زمانه مربوط ساخته از آن آئینهای بسازد نشاندهندۀ حقایقی از دوران ما. ازینرو جلال از قصه یاری خواسته و آن را به همراهی رمان خویش گماشته و بدینسان رمانی برجای گذارده قصهوار. او که هیچگاه چندان رغبتی به توصیف جزئیات نداشته، مسائل زمانه را بری از پوشش زینتآلود جزئیات در تاریخ بازیافته و آن را به مدد لحن قصهوار به بازگوئی حقایق زمان خویش واداشتهاست.
| |
مطلب بعدی
::
مطلب قبلی
|
|
|
| |
|
|
| |