|
|
|
انواع سی دی و نرم افزار های جدید |
لینک های داغ |
|
|
|
| | |

اخبار روز :: دوستان ::
تهران مانیا :: پزشکی :: بالاشهر :: ایران من
ایران 20
:: امواج ::
هفت ستاره :: تهران وب :: پرشین تاپ ::
طنز ::
ایران شادی :: خنده :: لینک باکس
:: دنیای خنده
|
|
|
در ِغذاخوریِ هِنري باز شد و دو مرد وارد شدند.نشستند جلویِ پيشخوان.
جورج ازشان پرسيد:« بفرماييد؟»
يكيشان گفت:« ال چه ميخوري؟»
اَل گفت:« نميدانم.نميدانم چه بخورم.»
بيرون داشت تاريك ميشد.نور چراغ خيابان افتاده بود پشت شيشه.دو مرد جلویِ پيشخوان صورتغذا را ميخواندند.از آن سر پيشخوان نيك آدامز نگاهشان ميكرد.وقتي با جورج مشغول صحبت بود آندو سر رسيدند.
اولي گفت:« كباب قلوهگاه خوك باشد با سُس ِسيب و پورهیِ سيبزميني.»
«هنوز آماده نيست.»
« پس چه كوفتي اين تو نوشته؟»
جورج توضيح داد: « آن برایِ شام است.ميتوانيد ساعت شش ميل كنيد.»
جورج به ساعت رویِ ديوار پشت پيشخوان نگاهي كرد.
«الان پنج است.»
دومي گفت:«ساعت ميگويد بيستدقيقه از پنج رد كرده.»
«بيست دقيقه جلو ست.»
اولي گفت:«اه، به درك با اين ساعتاش.غذایِ آماده چه داري؟»
جورج گفت:« هر نوع ساندويچاي بخواهيد.ران خوك و تخممرغ ، بيكن1 و تخممرغ ، جگر و بيكن ، يا يك استيك2.»
« به من جوجه كباب با نخودفرنگي و سس سفيد و پوره سيبزميني بدهيد.»
« اين كه شام شد.»
«اي بابا،حالا هرچه ما خواستيم شام شد؟ اينطور مشتري ميگرداني؟»
« ميتوانم بهتان ران خوك و تخممرغ ،بيكن و تخممرغ،جگر ...»
مردي كه ال صدا ميشد گفت:« من ران خوك و تخممرغ برميدارم».به سر-اش كلاه دربي3 داشت و تكمههایِ پالتویِ سياهاش را تا بيخ انداخته بود. صورتاش ريزنقش و سفيد بود و لباني كوچك داشت.دستمالگردن ابريشمي و دستكش داشت.
آنيكي گفت:«به من بيكن و تخممرغ بده».او قد و قوارهیِ ال بود. قيافهشان فرق داشت، اما مثل هم پوشيده بودند.هردو پالتوشان را كيپ كرده بودند.به جلو خم شده بودند و آرنجهاشان رویِ پيشخوان تكيه داشت.
ال پرسيد:« نوشيدنياي چيزي داري؟»
جورج گفت:« Silver beer،bevo، ginger-ale »
«يعني كه همه چيز داري؟»
« فقط اينهايي كه گفتم.»
آنيكي گفت:« شهر داغيست! چه بهش ميگوييد؟»
«ساميت(Summit )»
ال از رفيقاش پرسيد:« ازش چيزي شنيدي؟»
رفيق گفت:« نه.»
ال پرسيد: «مردم شبها اينجا چه ميكنند؟»
رفيقاش گفت:« شام ميخورند.همه ميآيند اينجا تا شام مفصل بخورند.»
جورج گفت:« همينطور است.»
ال از جورج پرسيد:«پس همينطور است؟»
« همينطور است.»
«تو يك بچه خوشگل زبلاي،درست است؟»
جورج گفت:«همينطور است.»
مرد ديگري ، جيغيل ، گفت:«خب، تو نيستي.هستي، ال؟»
ال گفت:«او پخمه است.» بهطرف نيك برگشت و گفت:« جنابعالي؟»
«آدامز»
ال گفت:«يك زبل خان ديگر.مكس چهطور، زبل خان نيست؟»
مكس گفت:« در اين شهر پر از بچههایِ زبل است»
جورج هردو تا سيني را گذاشت رویِ پيشخوان.يكي ران خوك و تخممرغ، يكي بيكن و تخممرغ.كنارش هم دو ديس سيبزميني سرخكرده. دربچه آشپزخانه را بست.
از ال پرسيد:«كدامش برایِ شماست؟»
«يادت نيست؟»
«ران خوك و تخممرغ»
مكس گفت:«خود زبل خان است.» خم شد جلو ؛ ران خوك و تخممرغ را برداشت.هردو مرد با دستكشهاشان ميخوردند.جورج به خوردنشان خيره شده بود.
مكس نگاهي به جورج انداخت و گفت:«به چه زل زدي؟»
«هيچچيز»
«نكبت.داشتي به من نگاه ميكردي.»
ال گفت:«گمانام بچه داشته از-ات يك جوك ميساخته.»
جورج خنديد.
مكس به او گفت:« تو نبايد بخندي.تو نبايد جلو همه بخندي،ميفهمي؟»
جورج گفت:«چشم»
مكس برگشت طرف ال و گفت:«پس او فكر ميكند همينطور است.او فكر ميكند همينطور است.چه بچهیِ خوبي.»
ال گفت:«آخ كه او يك متفكر است».هر دو به خوردنشان ادامه دادند.
ال از مكس پرسيد:« اسم پسر پايين پيشخوان چه بود؟»
مكس رو به نيك كرد و گفت:«هي،زبل خان.رو-ات را برگردان به پيشخوان و رفقات را ببين.
نيك پرسيد:«چه فكري داري؟»
«فكري ندارم.»
ال گفت:« بهتر است برگردي طرف ما،زبل خان».نيك برگشت به پشت پيشخوان.
جورج پرسيد:« چه كاري داري؟»
ال گفت:«با اين كار كوفتيت، نه.كي بيرون از اينجا تویِ آشپزخانهست؟»
«يك سيا»4
«منظورت از سيا چيست؟»
«يك سيایِ آشپز»
« بگو بيايد اينجا»
«كجا داري سير ميكني؟»
مرديكه مكس صدا ميشد گفت:« لعنتي ما خوب ميدانيم كجا هستيم.ما را احمق فرضكردي؟»
ال به او گفت:« تو ميگويي احمق.نكبت چهرا با اين بچه يكيبهدو ميكني؟»
او به جورج گفت:« گوش بده.بگو سياهه بيايد اينجا.»
«باش ميخواهي چهكار كني؟»
«هيچ.كلهت را كار بنداز، زبلخان.چهكار با يك سيا ميتوانيم داشته باشيم؟»
جورج دربچه را باز كرد، رو به آشپزخانه صدا زد:«سام.يك چند دقيقه بيا اينجا.»
در آشپزخانه باز شد و سياهه داخل شد.پرسيد:«چيزي شده است؟» دو مرد همينطور به او زل زده بودند.
ال گفت:«همينطور خوب است، آي سياهه.همانجا بايست.»
سام،سياهه، با پيشبند،به مرد نشسته كنار پيشخوان نگاه ميكرد.گفت:«چشم آقا».ال از رویِ چارپايهش بلند شد.
گفت:« ميخواهم با سياهه و زبلخان بروم آشپزخانه.سيا! بجنب. برگرد طرف آشپزخانه.تو و آن زبلخان.»
مرد جيغيل پشت سر نيك و سام ِ آشپز رفت به آشپزخانه.پشت آنها در را بست.مردي كه مكس صدا ميشد، روبهرویِ پيشخوان جورج نشست.بهجایِ جورج آينهیِ قدیِ پشت پيشخوان را نگاه ميكرد.پاتوق ِهنري، از يك نوشگاه تا پيشخوان يك غذاخوري ادامه داشت.مكس ،با نگاه به آينه، گفت:«خب،زبلخان چهرا چيزي نميگويي؟»
«مثلاً چه چيزهايي؟»
مكس صدا زد:« هي،ال.زبل خان ميخواهد بداند موضوع چيست؟»
صدایِ ال در آشپزخانه پيچيد كه:«چهرا بهش نميگويي؟»
«تو فكر ميكني چه باشد؟»
«نميدانم.»
«چه فكري ميكني؟»
مكس تمام اوقاتي كه صحبت ميكرد، به آينه زل زدهبود.
«نميگويم.»
«هي،ال.زبل خان نميخواهد بگويد چه در سر-اش ميگذرد.»
ال از آشپزخانه گفت:«دارم ميشنوم.خيلي خب.» دربچهاي را ،كه از آنجا ظرف و ظروف جابهجا ميشد، با يك شيشه سس قرمز باز نگهداشته بود.از آشپزخانه به جورج گفت:«زبلخان،گوش كن. يك كم بيشتر برو سمت بار.مكس، تو هم يك كم برو طرف چپ.انگار عكاسي باشد كه ميخواهد يك چند نفري را تویِ قاباش بچيند.
مكس گفت:«تعريف كن، زبل خان.»
جورج چيزي نميگفت.
مكس گفت:« باشد بهت ميگويم.ما ميخواهيم يك سوئدي را بكشيم.تو يك سوئدي يُغور به اسم اوله اندرسون 5 ميشناسي؟»
«بله.»
«شبها شام ميآيد اينجا، درست است؟»
«بعضي وقتها اينجا ميآيد.»
« ساعت شش ميآيد اينجا.درست است؟»
«اگر بيايد»
مكس گفت:« ما خودمان همهچيز را ميدانيم،زبلخان.از چيزهایِ ديگر بگو.هميشه ميرود تماشایِ فيلم؟»
« گهگاه»
«خودت بيشتر ميروي آنجا.فيلمهاش برایِ زبلخاناي مثل تو عالياند.»
« چهرا اوله اندرسون را بايد بكشيد؟ او با شما چه كردهاست؟»
«او هيچوقت شانس همكاري با ما را نداشته است.حتا ما را نديده است.»
ال از آشپزخانه گفت:«و فقط يكبار هم ميتواند ببيند.»
جورج پرسيد:«پس، برایِ چه ميخواهيد كشته شود؟»
« ما او را فقط بهخاطر يك رفيق ميكشيم.بهخاطر لطف به يك رفيق، زبلخان.»
ال از آشپزخانه گفت:«خفه شو.زياد ور ميزني.»
«خب زبلخان بايد خود را مشغول كرد.مگر نه زبلخان؟»
ال گفت:« خيلي زر ميزني.بگذار سياهه و زبلخانمان با هم ور بروند.جوري بههم بستمشان كه انگار خواهران صومعه جهود باشند.»
«انگار در يك صومعه جهود-اند.»
« هيچي نميفهمي.»
«تو در يك صومعهیِ طيّب و طاهر بودهاي.مطمئنام كه بودي.»
جورج به ساعت نگاه ميكرد.
«هركس كه تو آمد ميگويي غذا تمام شد.و اگر اصرار كرد ميگويي برميگردي و آماده ميكني.گرفتي چه شد، زبلخان؟»
جورج گفت:«خيلي خب.بعد با ما چه ميكنيد؟»
مكس گفت:«بستهگي دارد.اين از آنهاييست كه از اول روشن نيست.»
جورج به ساعت مينگريست.شش و ربع بود.در ِ رو به خيابان باز شد.شوفر تراموا بود كه تو آمد.
گفت:« سلام جورج،شام داري؟»
جورج گفت:«سام رفته بيرون.طرفهایِ نيمساعت يكساعت ديگر برميگردد.»
شوفر گفت:« پس بهتر است بروم».جورج به ساعت نگاه كرد.شش و بيستدقيقه بود.مكس گفت:«چه گلپسري...تو يك همهچيز تماماي.»
ال از آشپزخانه گفت:« ميدانست سرش را ميتركانم.»
مكس گفت:«نگو اينرا.زبلخان فوقالعادهست.يك گلپسر.خيلي ميخواهمش.»
ساعت شش و پنجاه دقيقه شد كه جورج گفت:«او نميآيد.»
دو نفر ديگر تویِ غذاخوري بودند.همينكه جورج داشت ميرفت آشپزخانه تا سفارش ساندويچ ِران خوك و تخممرغ آنها را درست كند مرده خواست برگردد پيشاش.تویِ آشپزخانه ال را ديد كه كلاه دربيش را پس زده ، نشسته رویِ چارپايه كنار دربچه و نوك تفنگش را به هرّهیِ آن خرت و خرت ميكشد.نيك و آشپزه گوشهاي پشت به پشت هم بودند.با حوله دهن هردوشان بسته بود.جورج ساندويچ درست كرد.و تویِ كاغذي چرب پيچيد.تویِ يك كيسه گذاشت، آورد داد به مَرده تا برود رد كارش.مكس گفت:«زبلخان ميبينم كه خوب از پسش برآمدي...تو هرچيزي را بلدي بپزي.تو مثل بعضي دخترها يك همسر نمونهاي.زبلخان»
جورج گفت:«هان؟دوستت اوله اندرسون نميخواهد بيايد.»
مكس گفت:«ما ده دقيقه ديگر هم فُرجه ميدهيم.»
مكس به آينه و ساعت نگاه كرد.عقربههایِ ساعت، هفت را نشان ميداد.و كمي بعد هفت و پنجدقيقه.
مكس گفت:« بجنب، بهتر است برويم.او نميآيد.»
ال از آشپزخانه گفت:«پنجدقيقه ديگر وقت ميدهيم.»
در فاصله پنجدقيقه مردي وارد شد، و جورج به او توضيح داد كه كسالت دارد و نميتواند غذا بپزد.
مرد پرسيد:«به درك.مگر آشپز ديگري نداري؟با اين حساب يكتنه پشت پيشخوان در حال بدو بدو-اي؟» و از درخارج شد.
مكس گفت:« بجنب، ال.»
«آن دوتا زبلخان و سياهه را چهكنيم؟»
«راحتشان بگذار»
«فكرت همين است؟»
«دقيقاً.كارمان تمام است.»
ال گفت:«خوش ندارم.خيلي كثافتي! زياد حرف ميزني.»
مكس گفت:« به اسفل.مهم اينست كه مشغول بوديم،نبوديم؟»
ال گفت:«همهش حرف حرف». از آشپزخانه بيرون آمد.لوله تفنگ را يكور كرد.برجستهگی ِلوله تفنگ از زير پالتویِ تنگش كمي معلوم بود.
به جورج گفت:«خيلي طول كشيد،زبلخان.شانست زدهست.»
مكس گفت:« گل گفتي.باش ميتواني تویِ مسابقات نمايش بدهي.»
دوتايي از در بيرون رفتند.جورج با نگاه تا پنجره دنبالشان كرد،از زير تير چراغبرقهایِ بيرون گذشتند و سپس دور شدند.با كلاه و پالتوشان شكل آرتيستهایِ اُمّلپسند6 شده بودند.جورج رفت سمت در بادبزني7 آشپزخانه و نيك و آشپزه كه بههم بسته بودند.
سام گفت:«هيچچيز ديگر نميخواهم. هيچچيز ديگر نميخواهم.»
نيك سرپا شد.مثل قبل ديگر حولهاي به دهانش نبود.گفت:« ببينم.اينها ديگر چه كوفتي بودند؟» سعي ميكرد از كوره در نرود.
جورج گفت:«آنها ميخواستند اوله اندرسون را بكشند.ميخواستند وقتي برایِ شام ميآيد با تير بزنندش.»
«اوله اندرسون؟»
«آهان.»
آشپزه با شست گوشههایِ دهانش را پايين كشيد.
پرسيد:« رفتند؟»
جورج گفت:«آره.الان رفتهند.»
آشپزه گفت:«حوصلهشان را ندارم.اصلا حوصله هيچكدامشان را ندارم.»
جورج به نيك گفت:«گوش بده.بهتر است بروي پيش اوله اندرسون.»
«باشد.»
سام ِآشپز گفت:«اصلاً خوب است دست به كاري نزنيم.بهتر است از آنها دور بماني.»
جورج گفت:« نميخواهي نرو.»
آشپزه گفت:«با قاطي شدن به جايي نميرسي.ازشان دوري كن.»
نيك به جورج گفت:« ميروم ببينمش.خانهش كجاست؟» آشپزه برگشت.
گفت:«بيشتر جيغيلها ميفهمند چه كنند»
جورج به نيك گفت:«در خانه كرايهایِ هيرش(Hirsch) زندهگي ميكند.»
«ميروم آنجا.»
بيرون،چراغبرقها رویِ شاخههایِ شكستهیِ درختان نور ميپاشيد.از كنار خط تراموا گذشت و پيچيد تو فرعی ِجنب تير چراغبرق بعدي.سه خيابان بالاتر، مِلك استيجاریِ هيرش بود.دو پله بالا رفت و زنگ زد.زني در را باز كرد.
«اوله اندرسون اينجاست؟»
«شما ميخواهيد ببينيدش؟»
«اگر اينجاست.»
نيك دنبال خانومه از پلهها بالا رفتند و تا تَه ِكوريدور دور زدند.خانومه در زد.
«كيست؟»
خانومه گفت:«آقایِ اندرسون،يك نفر ميخواهد ببيندتان.»
«نيك آدامز هستم.»
«بيا تو.»
نيك در را باز كرد و تو رفت.اوله اندرسون با لباسهایِ رو تخت افتاده بود.قهرمان سنگينوزن مشتزني قد-اش درازتر از تخت بود.زير سر-اش دو بالش داشت.به نيك نگاه نميكرد.
پرسيد:«چه شدهاست؟»
نيك گفت:« غذاخوریِ هِنري بودم.دو نفر كه دنبالت بودند من و آشپز-اش را بستند و گفتند آمدهند تو را بكشند.»
وقتي حرف ميزد صداش مثل پخمهها بود.نيك رفت كنار تخت: « آنها ما را تویِ آشپزخانه جا كردند.ميخواستند وقتي برایِ شام ميآيي با تير بزنندت.»
اوله اندرسون به ديوار زل زده بود و چيزي نميگفت.
«جورج فكر ميكرد بهتر است بيايم و جريان را بگويم.»
اوله اندرسون گفت:« كاريش نميتوان كرد.»
«بگذار بگويم چه شكلي بودند.»
اوله اندرسون گفت:«نميخواهم بدانم.» به ديوار خيره بود.«ممنون كه آمدي و خبر دادي.»
«هرطور راحتي.»
نيك به مرد يُغور-اي مينگريست كه رویِ تخت دراز افتاده بود.
«نميخواهي بروم و پليس را خبر كنم؟»
اوله اندرسون گفت:«نه.فايده ندارد.»
«هيچ كاري ازم بَرنميآيد؟»
«نه.هيچ كاري نميشود كرد.»
«شايد فقط يكدستي باشد.»
اوله اندرسون رو به ديوار غلتيد.
رو به ديوار گفت:«هماني است كه گفتند.فقط نميتوانم ذهنام را متمركز بيرون كنم.تمام روز را اينجا بودهام.»
«نميتوانيد از اين شهر برويد؟»
اوله اندرسون گفت:« نه.همهش در حال فرار بودهم.»
به ديوار خيره بود.
« الان هيچكاري نميشود كرد.»
« نميتواني به هر روشي كه شده جمعش كني؟»
با همان صدایِ بيروح گفت:«نه.اشتباه از من بودهست.هيچ كاري نميشود كرد.مدتيست كه ذهنم درگير بيرون است.»
نيك گفت:« بهتر است بروم و جورج را ببينم.»
اوله اندرسون گفت:«ديرت شد».برنگشت نيك را بينيد.«ممنون كه دنبالم آمدي.»
نيك از آنجا بيرون رفت.وقتي در را ميبست اوله اندرسون را ديد كه رو به ديوار با لباسهایِ رو دراز افتاده بود رویِ تخت.خانوم صاحبخانه پايين پلهها، گفت:« او تمام روز تویِ اتاقش بودهست. فكر كنم ناخوش باشد.بهش گفتم:آقایِ اندرسون بايد برويد بيرون و كمي قدم بزنيد تا از اين حالت در بياييد.اما انگار هيچ تأثير نكرد.»
«نميخواهد بيرون برود.»
خانومه گفت:«متأسفم كه حالش خوش نيست.مردي با اين هيكل.ميدانيد كه؟ رویِ رينگ ميرفتهاست.»
«ميدانم.»
خانومه گفت:«از قيافهش معلوم نميكند چهش هست.»
آنها بيرون در ِخانه به حرفزدن با هم ايستاده بودند.« آدم نجيبيست.»
نيك گفت:«خب ديگر،شبخوش خانوم هيرش.»
خانومه گفت:«من خانوم هيرش نيستم. او صاحبخانه من است.من فقط خانهپا-یِ او هستم.من خانوم بــِل هستم.»
نيك گفت:«پس، شبخوش خانوم بل.»
خانومه گفت:«شبخوش.»
نيك در تاريكي از كنار تير چراغ برقهایِ خيابان گذشت تا خط تراموا و بعد ناهارخوریِ هنري.جورج آن تو، پشت پيشخوان بود.«اوله را ديدي؟»
نيك گفت:«بله.تویِ خانهش است و بيرون هم نميآيد.»
آشپزه كه صدایِ نيك را شنيده بود در آشپزخانه را بازكرد.
« گوشش به اين حرفها نبوده.» اينرا گفت و در را بست.
جورج پرسيد:« بهش گفتي؟»
«معلوم است.وقتي گفتم همهچيز را ميدانست.»
«تصميمش چيست؟»
«هيچ.»
«آنها ميكشندش.»
«بهگمانام.»
«بايد تو شيكاگو درگير مسايلي شده باشد.»
نيك گفت:« من هم همين فكر را دارم.»
«گورش كندهست!»
نيك گفت:« اوضاع ناجوري شدهست.»
ديگر چيزي نگفتند.جورج حولهش را پهن كرد رویِ پيشخوان و سرتاسر-اش را دستمال كشيد.
نيك گفت:«ماندهم چه كاري كرده؟»
«حتماً بعضيها را دودَر كرده 8.حالا هم ميخواهند بكشندش.»
نيك گفت:« بايد از اينجا دَك شد..»
جورج گفت:« آره.كار خوبيست.»
«نميتوانم همينطور بنشينم تا ببينم بالاخره آن مرد تویِ اتاقش چه ميكند.لعنتي خيلي آزارم ميدهد.»
جورج گفت:«خيلي خب.بهتر است بهش فكر نكني.»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ـ
1- bacon : گوشت نمكسود خوك
2- steak : همان بيفتك فرانسويان
3- derby hat (a bowler hat): كلاه مخملي؟
4- the nigger :در فارسي معادل تحقير آميز كاكاسياه،سياهبرزنگي و يا سيا (بدون هاء) پيشنهاد شدهاست.سيا را برگزيدم كه كليتر بود.
5- Ole Anderson
6- Vaudeville team:«آرتيستهایِ اُمّلپسند» را به دو دليل برگزيدم...يكي وجه مسخرهیِ زير-معنایِ «آرتيست» در فرهنگ بومي خودمان بود كه از اصطلاح كلي همينگوي هم چنين مفهومي به ذهن ميرسيد.ديگر آنكه وودويل نمايشيست كه بازارش از 1880 تا 1932 حسابي گرم بودهست.همانيكه به واريته نيز مشهور است؛ نمايشهایِ جمعوجوريست كه دقيقاً حال و فضایِ نمايشهایِ لالهزاري خودمان را داشتهاست.چخوف برخي از نمايشنامههایِ تكپردهایِ خود را چنين ميناميد.كه البته با گوشهچشمي به همانها نوشته شدهاند.
7- the swinging door
8- double-crossed
| |
مطلب بعدی
::
مطلب قبلی
|
|
|
| |
|
|
| |