انواع سی دی و نرم افزار های جدید

      لینک های داغ

 
   
  





تهران وب
اخبار روز :: دوستان :: تهران مانیا :: پزشکی :: بالاشهر :: ایران من
ایران 20 :: امواج :: هفت ستاره :: تهران وب :: پرشین تاپ :: طنز :: ایران شادی :: خنده :: لینک باکس :: دنیای خنده

ادبيات :: داستان هاي مختلف

موضوع: بار سنگين توهم

هاينريش كارل بوكفسكى ۱۶ آ گوست ۱۹۲۰ در شهر آندرناخ آلمان به دنيا آمد و سه سال بعد به همراه پدر و مادرش عازم آمريكا شد. به دليل چهره آبله رويش بسيار بزرگتر از سن و سالش به نظر مى رسيد و از همان نوجوانى مى توانست به بار برود و در آنجا باشد. سال ۱۹۳۹ به كالج لس آنجلس رفت و سال ۱۹۴۱براى يافتن كار دست از تحصيل كشيد. اولين قصه اش را در سال ۱۹۴۴ منتشر كرد. سپس به مدت بيست سال هيچ چيز ننوشت و فقط كار يدى انجام داد. دورانى كه طى كردن آن به كار نوشته هاى بعدى اش آمد و بسيار قصه ها و رمان ها براساس آنچه از سر گذرانده بود نوشت. خودش معتقد بود روزى دوباره نوشتن را آغاز كرد كه از اداره پست اخراج شد. او در كنار داستان شعر هم مى گفت. سال ۱۹۶۰ اولين مجموعه شعرش به چاپ رسيد. در مراسم شب شعرهاى مختلفى به شعرخوانى پرداخت و هميشه هم براى خوانش اشعارش مست كرد و البته براى شنيدن شعرخوانى ديگران هم. سپس اولين رمانش در سال ۱۹۷۱ وقتى ۵۱ساله بود به چاپ رسيد. او مى نويسد: «سهم من از شاعرى اين بود كه شعر را ساده كنم. تا آن را انسانى تر كنم. من به آنها ياد دادم همان طور كه نامه مى نويسند، شعر بگويند. من مى خواهم تقدس را از شعر بزدايم.»بوكفسكى در نهم مارس ۱۹۹۴ در حالى درگذشت كه ۳۱مجموعه شعر و داستان كوتاه و شش رمان و يك فيلمنامه در كارنامه خود داشت.از اين نويسنده اولين بار توسط محمدعلى سپانلو و در سال ۱۳۵۷ داستانى ترجمه شده و در كتاب «جمعه» به چاپ رسيده. موسيقى «آب گرم» اولين مجموعه داستانى است كه از او در ايران توسط بهمن كيارستمى ترجمه شده و نشر ماه ريز آن را منتشر كرده است.
•••
شايد اولين چيزى كه از اين مجموعه بر ذهن مخاطب نقش مى بندد بار سنگينى از توهم ها و بيكارى و مقدار زيادى حرف ها و ديالوگ هاى بى سروتهى باشد كه ميان شخصيت هاى هر كدام از قصه ها رد و بدل مى شود و در كنار اين همه، رفتار و عملكرد هاى عجيب و بى دليلى كه به يك باره و گاه همچون جنون آنى از اين آدم ها سر مى زند.«بوكفسكى» يك شخصيت ثابت در اغلب قصه هايش دارد به نام «هنرى چناسكى» كه شاعرى است هميشه رها، خوش چهره و ولنگار، شاعرى كه تا سرخوش نشود نمى تواند شعر بخواند؛ بى ترديد من برتر و ايده آل خود بوكفسكى است با اين تفاوت كه از كمبودهاى احتمالى او نيز رنج نمى كشد.آدم هاى بوكفسكى اغلب مردان نويسنده اى هستند كه تا دلشان بخواهد در زندگى اوقات فراغت دارند. آنچنان كه نمى دانند با اين همه وقت بيكارى چه بايد بكنند. خرج آنان را زنان يا وابستگان آنها مى دهند و خود نيز به زندگى انگل وارشان نه تنها واقف كه معترضند. بى هيچ ندامتى. جالب است كه زن ها خيلى اصولى به اين شيوه زندگى تن داده اند ظاهراً از آن رضايت كامل هم دارند. اين آدم ها گاه براى سرگرم شدن، ديگران را به سخره مى گيرند و آنقدر جبونند كه حاضر به رودررويى مستقيم با آنها هم نيستند. تنها به اين فكر مى كنند كه تفريح بعدى را چه كسى براى آنها به وجود مى آورد چون حتى براى اين كار هم توانايى كافى ندارند. بوكفسكى قصه هايش را به سادگى و روانى زندگى جارى روايت مى كند. بدون استفاده آن چنانى از شگردهاى معمول و گاه نامعمول داستان نويسى. اگر اين قصه ها گاه از حالت عادى خود خارج مى شوند صرفاً به دليل قرار گرفتن شخصيت ها در موقعيت هاى خاص است. موقعيت هايى كه خود نيز چندان به آن وقوف ندارند. ولى آنچه اعمال و رفتار و گفتار اين شخصيت ها را اغراق آميز مى كند و چهره اى غيرمعمول به آنها مى دهد واكنش هاى خاص شان در برابر كنش هاى داستانى است. شخصيت ها لحظه اى كه بايد منقلب و هيجان زده باشند، چنان خونسرد و بى تفاوت هستند كه نمى توان باور كرد حادثه خاصى برايشان پيش آمده است. در داستان اول اين مجموعه كه «مرگ پدرم» نام دارد شخصيت داستان بعد از مرگ پدرش آمده به خانه او سر زده تا زندگى اش را جمع و جور كند. سپس سروكله همسايه ها پيدا مى شود و شروع مى كنند با او اظهار آشنايى و همدردى كردن. بعد هم وارد خانه مى شوند و هر كدام دست روى چيزى مى گذارند كه از آن خوششان آمده.پسر متوفى هم بى هيچ اما و اگرى هرچه از پدرش به جا مانده به يكى از همسايه ها مى بخشد و سرانجام خانه اى خالى و عريان برايش به جاى مى ماند و خود در حالى كه ديگر كارى ندارد سرگرم آب دادن باغچه مى شود. برخورد شخصيت داستان با اشيايى كه هر كدام مى تواند يادآور خاطره اى از پدر و مادر متوفايش باشد چنان بى تفاوت و عارى از هرگونه احساسى است كه آدمى خود را در نقطه اى چند درجه زير دماى انجماد احساس مى كند. يخ زدگى اين جهان سرد و خالى از احساس چنان است كه تا عمق استخوان نفوذ مى كند. با همه اين احوالات داستان هاى بوكفسكى از ديناميك و هيجانى برخوردارند كه خواننده را نه تنها مشتاق، بلكه وادار به پيگيرى اى همه جانبه مى كنند. فضاى ساختارى داستان ها كه گاه به امپرسيونيسم اوايل قرن بيستم پهلو مى زند از چنان سرزندگى و نشاطى بهره مند است كه اگر تصور بى تفاوتى و كرختى روحى شخصيت هاى داستان در كنار آن لحاظ نمى شد خود را در يكى از مهيج ترين تابلوهاى جشن هاى همگانى «رنوار» احساس مى كردى. ولى به نظر مى رسد اصالت هنر «بوكفسكى» در كنار هم چيدن ضدين يا همان جميع اضداد باشد.او خود درباره داستان نويسى اش گفته است: روزى كسى از من پرسيد: «چطور مى نويسى؟ چطور خلق مى كنى؟» گفتم: «من خلق نمى كنم. من حتى سعى نيز نمى كنم و مهم اين است كه سعى نكنيد، چه براى خلق كردن، چه براى جاودانه شدن. شما انتظار مى كشيد و اگر اتفاقى نيفتد، باز هم انتظار مى كشيد. مثل كسى كه سوسكى را بالاى ديوار تماشا مى كند. وقتى كه سوسك به اندازه كافى به شما نزديك شد، دست تان را دراز مى كنيد و له اش مى كنيد و يا اگر از آن خوشتان آمد، نگه اش مى داريد.»




يادداشتى بر مجموعه داستان هاى كوتاه آمريكاى لاتين ترجمه عبدالله كوثرى

آن سوى آسمان نيلگون

سيدحسن فرامرزى

۱- ظاهراً باورهاى پيشينيان و اصلاً آنچه تا پيش از كشف قاره آمريكا به عنوان نوعى سنت و يا مذهب و يا حتى تفكر محسوب مى شده است براى انسان معاصر اهل آمريكاى لاتين- متفكر، نويسنده- نوعى پشتوانه به حساب مى آيد پشتوانه دقيقاً به معناى يك حامى در ناخودآگاه و يا خودآگاه فردى و جمعى آدم هاى آمريكاى لاتين. اگر دقت كنيم مى بينيم كه نويسندگان آمريكاى لاتين اغلب به دو شيوه مى نويسند يعنى يا به سراغ اسطوره ها مى روند و با استفاده كردن و بهره گرفتن از آنها روايت هاى جادويى و حتى رئاليستى خود را پيش مى برند- دقت كنيم كه هر رويكرد اسطوره شناختى منجر به خلق اثر جادويى نمى شود- و يا با فاصله گرفتن از اسطوره ها آثارى رئاليستى خلق مى كنند مثلاً ماركز در صدسال تنهايى و يوسا در عصر قهرمان و يا گفت وگو در كاتدرال به ترتيب مى توانند نمونه هايى براى دسته اول و دوم باشند. مبناى اين دسته بندى بيشتر مى تواند براساس كليت نمود يافته در اثر قرار بگيرد يعنى حتى ممكن است اثرى با روايتى رئاليستى باز هم اسطوره هايى را در خود داشته باشد- كه البته اغلب اينچنين است و اين جزء ضروريات ادبيات آمريكاى لاتين است- و يا بالعكس. در هر صورت مسئله مهم اين است كه به نظر مى رسد اين باورها، اسطوره ها، مذهب ها و هستى پيش از كشف قاره آمريكا حداقل براى انسان آمريكاى لاتينى- به خصوص متفكر و نويسنده اش- نقش يك حامى و پشتوانه را ايفا مى كند. با مراجعه به داستان ها مى توانيم مشاهده كنيم كه اغلب داستان هايى كه با زيربناى آن باورهاى اسطوره شناختى خلق شده اند همواره ته رنگى از نوعى تمايل به عناصر ماهوى را از خود بروز مى دهند- اين مسئله به هيچ وجه برخاسته از جادويى بودن و يا اسطوره اى بودن روايت آن متن ها نيست- پدرو پارامو، صدسال تنهايى، پاييز پدرسالار، داستان غم انگيز و باورنكردنى ارنديرا اثر ماركز و برخى داستان هاى بورخس نمونه هايى براى اين مسئله هستند شايد بتوان گفت كه انسان معاصر آمريكاى لاتين- نويسنده- در حين خلق كردن روايت هاى جادويى به شكل ناخودآگاه مايه ها و ته رنگى از نوعى اعتقادات مذهبى را به اثرش منتقل مى كند. يعنى دقيقاً مى خواهيم اعتقادات مذهبى را با آن عناصر ماهوى كه چند سطر قبل بيان كرديم جايگزين كنيم چرا كه دقيقاً هرگاه انسان- نويسنده آمريكاى لاتينى در تفكر و خلق آثار و روايت هايش از اين باورها، اسطوره ها، پيشينه ها، هستى ها و بود و نبودها فاصله گرفته است نوعى اومانيسم- چه آگاهانه و چه ناآگاهانه- در اثرش نمود يافته است. اين اومانيسم در برخى موارد به نوعى افراط ختم مى شود؛ افراطى كه انسان پسافرويدى آن را بيمارى هاى مدرن انسان مدرن مى داند: ساديسم، مازوخيسم، فتى شيسم، خشونت و... در «داستان غم انگيز و باورنكردنى....» ماركز هرچند كه اروتيسم، خشونت و ساديسم در اوج خود نمود مى يابند اما نوعى نواى موسيقى باخ هم از وراى اثر به گوش مخاطب مى رسد و مطمئناً ما نمى توانيم اين نواى عجيب و غريب اسطوره ها بى تاريخى و مذهبى را تنها مدلول آن روايت هاى جادويى بدانيم. انگار كه هرگاه انسان آمريكاى لاتينى به آن باورها مراجعه مى كند انسانى مذهبى و اخلاق گرا مى شود اما هرگاه از آنها فاصله مى گيرد گويى يكباره تمام اخلاق ها و مذاهب را فراموش مى كند و تبديل مى شود به انسانى اومانيستى، انسانى پسافرويدى و انسانى بى پشتوانه.
۲- در جلد نخست از مجموعه داستان هاى كوتاه آمريكاى لاتين به گردآورى روبرتو گونسالس اچه وريا و ترجمه عبدالله كوثرى داستان هايى آورده شده است كه بيشتر به باورهاى اسطوره اى تمايل داشتند يعنى نويسنده ها اغلب يا رويكردهاى اسطوره شناختى داشتند و يا در داستان هاى خود نگاهى كلان را به گذشته هاى دور از خود بروز داده اند. در هر صورت آن ته رنگ مذهبى و اسطوره شناختى را- اگرچه نه به شدت نواى موسيقى باخ- مى توان در اغلب داستان هاى جلد اول داستان هاى كوتاه آمريكاى لاتين مشاهده كرد اما جلد دوم هرچند كه در برخى موارد- و مسلماً به ناگزير چرا كه ذات ادبيات آمريكاى لاتين اينگونه است- اين تمايلات اسطوره شناختى را بروز دهد اما در نهايت اغلب داستان هاى اين مجله فرديت انسان ها را جست وجو كرده و با نوعى نگاه اومانيستى وجود و هستى او را كابدشكافى كرده تا جايى كه در بيشتر موارد باورهاى اسطوره اى و ذهنيت سنتى به حاشيه رفته و انسان در مقابل انسان قرار مى گيرد يعنى انسان در مورد انسان فكر مى كند، انسان در مورد انسان تصميم مى گيرد و انسان به خاطر انسان گرفتار ترديد، تحقير، سوءتفاهم، ترس، عشق و... مى شود. در داستان درس آشپزى، خوش آمدى باب، مردى شبيه اسب و ملوسكى با لباس صورتى اين حالت به اوج خود مى رسد. وقتى در داستان هايى نظير طاقباز در شب و يا تالپا كه تفكر سنتى و يا باورهاى اسطوره شناختى واضح و آشكار مشاهده مى شوند باز اين تقابل آدم ها و نگاه اومانيستى آن تفكر و باورها را به نوعى به حاشيه برده است. در داستان مرگ ملكه چين حتى مى توانيم اين تاويل را داشته باشيم كه اسطوره _ هر چند از نوع بيگانه اش _ اگر پا از گليم اش درازتر كند نابود مى شود. درواقع به نظر مى رسد نويسندگانى كه آثار آنها در جلد دوم اين مجموعه آمده است بيشتر به جاى آنكه اهل دست وپنجه نرم كردن با گذشته آمريكاى لاتين و اسطوره هايش باشند دغدغه شان حول شخصيت آدم ها، اتفاق ها و به خصوص انسان معاصر و تاريخ معاصر _ فارغ از اسطوره ها و باورهاى پيشينيان _ شكل گرفته است. بنابراين شايد بتوان اين تاويل را داشت كه در جلد دوم مجموعه داستان هاى آمريكاى لاتين برخلاف جلد اول داستان هايى اومانيستى آمده است كه نويسندگان آنها هرچند كه پيشينه ها را باور دارند و باورها را خوب به ذهن سپرده اند اما براى خلق روايت هايى رئاليستى _ برخلاف جريان جادويى آمريكاى لاتين، هرچند كه تعدادى از اين نويسنده ها داستان ها و روايت هايى جادويى نيز خلق كرده اند _ از آن پيشينه ها و باورها فاصله گرفته اند و به محض اين فاصله گرفتن تمام آن پشتوانه هاى اخلاقى، مذهبى و اسطوره شناختى را نيز فراموش و داستان هايى با لحن هاى اروتيك و عمل هاى ساديستى و مازوخيستى و فضاهايى خشن خلق كرده اند، فضاهايى كه در هر كدام از آنها شخصيت ها به خصوص شخصيت هاى اصلى در حال كشف كردن و تجربه كردن گوشه اى ديگر از شخصيت خود هستند. جلد دوم از مجموعه داستان داستان هاى كوتاه آمريكاى لاتين به گردآورى روبرتو گونسالس اچه وريا و ترجمه عبدالله كوثرى به وسيله انتشارات نى در سال ۱۳۸۴ منتشر شده است.
عنوان اين يادداشت برگرفته از فيلمى با همين عنوان اثر ورنر هرتزوگ است.


مطلب بعدی   ::  مطلب قبلی

   


  محسن چاوشي - عاقبت عشق - فاصله
  شعري جديد منسوب به شكسپير
  اي باند بالاتر از 128 كيلوبيت بر ثانيه مقطعي نباشد
  من از تو مي گويم
  پرواز » آخه نيستي عاشق
  روانشناسي شوخي
  نگاهى به استان قم
  زنان خانه دار بيشتر در معرض آلودگي هوا هستند
  سفر » عادت
  نمايش متن و پيغام براي كاربران هنگام شروع ويندوز
تحلیل ماجرای شهادت حضرت فاطمه
کشیش
غزلک » خورشيد خانم
بحثي مختصر پيرامون سهام ارث زن
انشگاه مجازي ركورد آموزش الكترونيك به پايان مي رسد
تصاويري از حوادث ناگوار-6
7 % چاقی در هرساعت تماشای تلویزیون
سابقه تاريخي كاروانسراها
خوردن غذای سالم مانع سکته قلبی است
وسیله ای دیگر برای کیف لپ تاب شما
 
صفحه اول  : تقشه سایت : لینک باکس