|
|
|
انواع سی دی و نرم افزار های جدید |
لینک های داغ |
|
|
|
| | |


اخبار روز :: دوستان ::
تهران مانیا :: پزشکی :: بالاشهر :: ایران من
ایران 20
:: امواج ::
هفت ستاره :: تهران وب :: پرشین تاپ ::
طنز ::
ایران شادی :: خنده :: لینک باکس
:: دنیای خنده
|
|
|
سرتاسر آسمان پر بود از ابرهاى تيره و روشن و خورشيد جايى در كناره هاى افق ناپيدا بود... جسد بى جان مردى نقش بر زمين بود. افراد پليس، عكاسان، خبرنگاران، همسايه ها و عابران در خيابان و راهروهاى آپارتمان و اتاق ها در جنب و جوش بودند، همهمه و حيرت ناشى از خبر مرگ آدمى معتبر و از طرفى غريب به سرعت در ميان مردم گشت. زن و مرد در دسته هاى دونفرى، سه نفرى و... با چشم هايى حاكى از تاثر و دلسوزى با يكديگر گفت وگو مى كردند. شايعه و گمانه زنى ها از هر جايى سردرآورده بود... مرد جوانى لباس هاى خشك شده بر بند را برداشته بود و بعد به دقت پيراهن ها و حتى لباس هاى زير پيرمرد را اتو كشيده بود. مرد وظيفه مراقبت و تروخشك كردن پيرمرد تنها را كه از سال ها پيش در اثر سانحه اى ويلچرنشين شده بود به عهده داشت. در هفته چندبارى كه به ملاقاتش مى آمد كوچكترين قصورى در وظايف ديده نمى شد. پيرمرد هم مدتى بود كه درگير ماجراهاى آخرين صفحات كتاب روى ميز كارش بود... راوى غروب يكى از روزهاى پائيز پس از عمرى دراز و گذشت سال ها و اتفاقاتى كه در پى گشت وگذار در سرزمين هاى مختلف و برخورد با آدم ها از سرگذرانده بود در كنج خلوت و انزوا كشته مى شود. نويسنده كتاب را از زبان خود گفته و نوشته بود و آخر قصه باز بود، چون بالطبع مرگ راوى نمى توانسته در كتاب آمده باشد. به هر حال در بخشى از پرونده مقدماتى مقتول از زبان مردى كه يكى از مظنونين به قتل بود و خود را بى گناه مى دانست، چنين خوانده مى شود:
«... آن روز با اصرار از من خواست كه كمكش كنم. در ماه هاى اخير به شدت از همه چيز بيزار بود. گاه از بى نظمى و گاهى هم حتى از نظم موجود در خانه وحشت داشت. بعضى وقت ها هم به قول خودش سكوت اشيا برايش چندش آور شده بود و در طى اين ماه ها دچار مشكلات عجيب ديگرى هم بود، مثلاً
| |
مطلب بعدی
::
مطلب قبلی
|
|
|
| |
|
|
| |