انواع سی دی و نرم افزار های جدید

      لینک های داغ

 
   
  





تهران وب
اخبار روز :: دوستان :: تهران مانیا :: پزشکی :: بالاشهر :: ایران من
ایران 20 :: امواج :: هفت ستاره :: تهران وب :: پرشین تاپ :: طنز :: ایران شادی :: خنده :: لینک باکس :: دنیای خنده

ادبيات :: داستان هاي مختلف

موضوع: داستان شب ظلماني

شب‌ ظلماني‌


-معصومه‌ جان‌، خوبي‌ دخترم‌، مادر خوبه‌...
- شكر،باجي‌ خانم‌، شما خوبين‌... حاجي‌آقا،فيروزه‌ خانم‌ و بچه‌هاش‌ خوبن‌.
- الحمدا... اعظم‌ خانم‌ از اون‌ ضمادي‌ كه‌بهش‌ دادم‌ روي‌ پاهاش‌ گذاشت‌، افاقه‌ كرد يا نه‌؟
- دستتون‌ درد نكنه‌، بله‌ باجي‌خانم‌... خيلي‌بهتر شد. ولي‌ شما كه‌ مادر رو مي‌شناسين‌ تا يه‌ كم‌آروم‌ مي‌گيره‌ باز شروع‌ مي‌كنه‌ و راه‌ مي‌يوفته‌دنبال‌ كار... اون‌قدر با اون‌ آب‌ يخ‌ كنار حوض‌رخت‌ و لباس‌ اين‌ و اون‌ و سبزي‌ شسته‌ كه‌ اين‌ بلاسرش‌ اومده‌، آقام‌ كه‌ كاري‌ ازش‌ برنمي‌ ياد. همه‌اميدمون‌(حسن‌) بود كه‌ از سربازي‌ برگرده‌ وكمك‌ خرجمون‌ باشه‌ كه‌ سه‌ ماه‌ نشد، نامزد كرد.حالا هم‌ هر چي‌ در مي‌ياره‌ بايد واسه‌ زندگيش‌ وخرجش‌ كنار بزاره‌.
- مگه‌ نمي‌خواد دست‌ عروسش‌رو بگيره‌ وبياره‌ توي‌ اون‌ اتاق‌ تكي‌ بالا خونه‌؟
-نه‌ باجي‌خانم‌، مادر نرگس‌ راضي‌ نشد. طفلي‌خودش‌ حرفي‌ نداشت‌، ولي‌ مادرش‌ زيربارنرفت‌.
- واه‌ واه‌ چه‌ اداها، مگه‌ خود(افسر) خانم‌اول‌ زندگيش‌ تا 14 سال‌ با مادر شوهرش‌ زندگي‌نكرد، حالا ديگه‌ واسه‌ اين‌ جوونا چرا سنگ‌مي‌ندازه‌؟
- بالاخره‌ هر چي‌ باشه‌ نرگس‌ هم‌ جوونه‌، آرزوداره‌ باجي‌ خانم‌... كاريش‌ نمي‌شد كرد.
- آخه‌ اون‌ باباي‌ عليل‌ و مادر زحمتكش‌ چه‌زحمتي‌ واسه‌ نرگس‌ دارن‌. اين‌ روزا دخترا خوب‌ياد گرفتن‌... خوب‌ خوبشون‌ خودشو به‌ بي‌زبوني‌مي‌زنه‌، تا دل‌ پسره‌ رو به‌ دست‌ بياره‌ و ننه‌ و كس‌ وكارش‌ رو مي‌فرسته‌ جلو...
- نه‌ راستي‌، راستي‌ نرگس‌ دختر خانوميه‌.
- تو خودت‌ چي‌، تو كه‌ از هر نظر از اون‌ گل‌ترو هنرمندتري‌، چرا جوونيت‌ رو مي‌سوزني‌، چرابه‌ فكر خودت‌ نيستي‌، هميشه‌ آدم‌ قشنگ‌ نيست‌ها،هميشه‌ هم‌ بخت‌ دختر پشت‌ در ننشسته‌، يه‌ كم‌ به‌فكر باش‌ دخترم‌...
- هر چي‌ خدا بخواد.
- خدا خواسته‌، ولي‌ بايد بنده‌ خدا هم‌ همت‌كنه‌... به‌ مادرت‌ سلام‌ برسون‌. پيغوم‌ فرستادم‌(جمال‌ آقا) ديروز غروب‌ به‌ مش‌ ميرزا راجع‌ به‌مهموناي‌ فردا عصر خبر بده‌. بهتون‌ گفته‌ ديگه‌،نه‌...؟
- وا... من‌ خبر ندارم‌. باجي‌خانم‌، من‌ ديشب‌ تادير وقت‌ بالاي‌ سر مادرم‌ بودم‌ و واسش‌ ضمادمالديم‌. آقام‌ هم‌ تب‌ داشت‌(اسد)م‌ امروزامتحان‌ رياضي‌ داشت‌ بايد به‌ اونم‌ مي‌رسيدم‌.
- اين‌ پسره‌ تكنسين‌ برقه‌ و كار و بارش‌ هم‌خوبه‌، البته‌ يه‌ مشكلي‌ داشته‌ كه‌ حل‌ شده‌، چيزمهمي‌ نيست‌. ولي‌ باور كن‌ از هر نظر خوب‌ ومناسبه‌، نكنه‌ باز پشت‌ گوش‌ بندازي‌ يا بازي‌ دربياري‌ها... يه‌ دفعه‌ به‌ خودت‌ مي‌ياي‌ كه‌ ديگه‌ كاراز كار گذشته‌ و زيبايي‌ و جوونيت‌ رفته‌، اون‌ وقت‌مجبوري‌ زن‌ يكي‌ بشي‌ كه‌ جاي‌ باباته‌...
- هر چي‌ خدا بخواد، باجي‌ خانم‌، پناه‌برخدا...
- خداحافظ دختر جون‌. گفتم‌ كه‌ همت‌خودتم‌ مهمه‌، خداحافظ.
-خداحافظ...
ت ت ت
اگر بخواهي‌ راست‌ راست‌ زير آسمان‌ خدا راه‌بروي‌ و فكر كني‌ كه‌ خودت‌ هستي‌ و فقط خودت‌بايد به‌ امروز و فردايت‌ فكر كني‌، آن‌وقت‌مي‌بيني‌ كه‌ همه‌ عالم‌ و آدم‌، به‌ جايت‌ فكر مي‌كنندو به‌ جايت‌ تصميم‌ مي‌گيرند و باور دارند كه‌ آن‌ چه‌مي‌دانند همان‌ درست‌ است‌ و لاغير و اگر غير ازآن‌ باشي‌ كه‌ آنها مي‌خواهند، مطمئنا سبك‌مغزي‌... اگر كاري‌ به‌ كسي‌ نداشته‌ باشي‌ با اين‌ اميدكه‌ كاري‌ به‌ تو نخواهند داشت‌، سخت‌ دراشتباهي‌، چون‌ مخصوصا در اين‌ گوشه‌ از خاك‌خدا و گوشه‌اي‌ كوچك‌تر از يك‌ شهر، يعني‌روستايي‌ يا آبادي‌ چند كيلومتر آن‌ طرف‌تر كنارساحل‌ خاكستري‌ و در دل‌ فيروزه‌اي‌ بيكرانگي‌دريا، همه‌ چيز سخت‌تر است‌. اين‌ جا مردم‌همديگر را بيشتر مي‌شناسند، بيشتر خود را به‌يكديگر نزديك‌ مي‌بينند و اين‌ نزديكي‌، بهانه‌اي‌قوي‌ است‌ تا به‌ قول‌ خودشان‌ برايت‌ دل‌بسوزانند. اين‌ دل‌سوزي‌ها اجباري‌ و غيرقابل‌انكار است‌. دلم‌ مي‌گيرد از همه‌ اين‌ دل‌سوزي‌ها،اما باور كرده‌ام‌ قصد و نيت‌ هيچ‌ كدام‌شان‌آزاردهنده‌ نيست‌. همه‌ مي‌خواهند با تمام‌ وجودكاري‌ بكنند، ولي‌ كسي‌ نمي‌داند چه‌ كاري‌ موثرتراست‌...
من‌ و خانواده‌ سه‌، چهار نفري‌ام‌، در شرايطسختي‌ به‌ سر مي‌بريم‌، يكي‌ از سيلاب‌هاي‌ ساليانه‌موجب‌ خسارات‌ زيادي‌ به‌ زمين‌ و محصول‌كشاورزي‌مان‌ شد و بعد از آن‌ تصادف‌ ناگهاني‌آقام‌ بر رنج‌مان‌ افزود. چند روزي‌ بود كه‌ آقام‌براي‌ دريافت‌ كمك‌ به‌ رودسر و لنگرود مي‌رفت‌ ومي‌آمد، اما دست‌ آخر يك‌ روز خبرمان‌ كردند كه‌با ميني‌بوس‌ تصادف‌ كرده‌ و به‌ خاطر وخامت‌حالش‌ مستقيما به‌ رشت‌ اعزام‌ شده‌ است‌. يك‌ ماه‌در رشت‌ و بعد براي‌ ادامه‌ درمان‌ شكستگي‌ و عمل‌جراحي‌ برروي‌ پا و لگنش‌ به‌ تهران‌ منتقل‌ شد ونتيجه‌ درمان‌ها كه‌ هزينه‌ سرسام‌آوري‌ هم‌ داشت‌،منجر به‌ فروش‌ بخش‌ زيادي‌ از زمين‌كشاورزي‌مان‌ شد و ما مانديم‌ و قطعه‌ كوچكي‌ كه‌ به‌دليل‌ خرج‌ زياد و بالا بودن‌ قرض‌هاي‌مان‌ توان‌كار برروي‌ آن‌ را نداشتيم‌. ناچار به‌ ازاي‌ مقداركمي‌ پول‌ به‌ يكي‌ از همسايه‌ها اجاره‌اش‌ داديم‌.طي‌ همين‌ مدت‌ كوتاه‌ انواع‌ و اقسام‌ خواستگاران‌براي‌ من‌ پيدا شد، در حالي‌ كه‌ همه‌ جا براي‌ كارسفارش‌ كرده‌ بودم‌. من‌ ديپلم‌ رياضي‌ دارم‌ ومي‌توانم‌ از خانه‌داري‌، كارگري‌ تا منشي‌گري‌ را به‌خوبي‌ انجام‌ دهم‌، اما همه‌ برايم‌ شوهر پيدامي‌كنند. اوايل‌ آن‌قدر از شنيدن‌ حرف‌ها وحديث‌هاي‌ همسايه‌ها و معرفي‌ آدم‌هاي‌ شناس‌ وناشناس‌ عصبي‌ و پريشان‌ مي‌شدم‌ كه‌ قدرت‌خوردن‌ و خوابيدن‌ از من‌ سلب‌ مي‌شد. اما حالارفته‌ رفته‌ ياد گرفته‌ام‌، بايد تحمل‌ كرد و به‌ خاطراين‌ رفتار از مردم‌ آزرده‌ خاطر نشد. مردم‌تقصيري‌ ندارند، آنها براي‌ حل‌ مشكلات‌ اغلب‌آموخته‌اند به‌ ظاهر ساده‌ترين‌ رفتار را برگزينند،ولي‌ اين‌ به‌ اصطلاح‌ كار آسان‌، سخت‌ترين‌ ودشوارترين‌ انتخاب‌ است‌. هيچ‌ نمي‌توانم‌ به‌ خودبقبولانم‌ كه‌ براي‌ حل‌ مشكلات‌ خانواده‌ و كم‌كردن‌ يك‌ نان‌خور از سفره‌ خالي‌ بايد دست‌پاچه‌و به‌ سرعت‌ خود را از چاله‌ درآورده‌ و چشم‌ بسته‌در چاه‌ اندازم‌. باجي‌ خانم‌ همسايه‌مان‌ كه‌ دو، سه‌خانه‌ با ما فاصله‌ دارد، بيش‌ از سايرين‌ در امور خير،پيشتاز و مسر است‌. از حالا مي‌توانم‌ حدس‌ بزنم‌ كه‌اگر اين‌ يكي‌ مثل‌ خواستگار قبلي‌ كه‌ يك‌ مردزن‌دار با دو بچه‌ بود، نباشد، حتما مشكلي‌ دارد.باجي‌ خانم‌ خودش‌ پنج‌ دختر دارد كه‌ از 16 سال‌تا 25 سال‌ سن‌ دارند. اما هيچ‌وقت‌ تا حالا نشده‌از او بپرسند، چرا قدمي‌ براي‌ به‌ خانه‌ بخت‌فرستادن‌ دختران‌ خودش‌ برنمي‌ دارد.
ت ت ت
-آمدي‌ معصومه‌ جان‌، كجا موندي‌ مادر، مردم‌از درد...
- مگه‌ آروم‌ نگرفته‌ بودي‌ مادر، گفتي‌ كه‌ ضمادخوبيه‌ كه‌؟
- آره‌، ولي‌ فقط دو، سه‌ ساعتي‌ گرم‌ مي‌كنه‌ ودردش‌ مي‌خوابه‌، باز دوباره‌ مثل‌ مار نيشم‌ مي‌زنه‌،آخ‌... دارم‌ مي‌ميرم‌، بايد تا عصر نشده‌ اون‌ كيسه‌رخت‌ رو كه‌(اطلس‌ خانم‌) آورده‌، شسته‌تحويلش‌ بدم‌.
خم‌ شدم‌، مادر را بوسيدم‌، بغض‌ در گلويم‌پيچيده‌ بود. ناگهان‌ لب‌هايم‌ سوخت‌، مادر درميان‌ تب‌ بود و خودش‌ حس‌ نمي‌كرد.
- مادر تب‌ داري‌، چرا اين‌ قدر داغ‌ شدي‌؟ به‌خودت‌ رحم‌ كن‌، گور پدرشون‌...
- نگو دختر جون‌، اين‌ روزي‌ ماست‌.
- آخه‌ من‌ نمي‌فهمم‌، يعني‌ حسن‌ نمي‌تونه‌ يه‌كم‌ به‌ ما كمك‌ كنه‌! پس‌ آدم‌ پسر واسه‌ چي‌ بزرگ‌مي‌كنه‌، گل‌ها و خياطي‌هايي‌ كه‌ به‌ كارگاه‌ دادم‌،هنوز دستمزد نگرفتم‌، كار اداري‌ هم‌ واسم‌ پيدانشد، پس‌ لااقل‌ بزار من‌ كمكت‌ كنم‌...
- حرفشم‌ نزن‌ دختر، ديگه‌ نمي‌زارم‌ تو هم‌ مثل‌من‌ بدبخت‌ بشي‌ و دست‌ به‌ رخت‌ و لباس‌ بزني‌،من‌ يكي‌ بيچاره‌ اين‌ كار شدم‌ بسه‌، مي‌خواي‌خداي‌ نكرده‌ سر جووني‌ مثل‌ من‌ از دست‌ و پابيفتي‌ و درد و مرض‌ سراغت‌ بياد... تو زيبايي‌،جووني‌، بايد انشاء ا... خوشبخت‌ بشي‌.
- باز دو مرتبه‌ باجي‌ خانم‌ خواستگار معرفي‌كرده‌، نه‌؟
- پس‌ طاقت‌ نيوورد و خودش‌ بهت‌ گفت‌،نمي‌دونم‌ چرا از شانس‌ ما هر چي‌ مرد زن‌ وبچه‌داره‌ نصيبمون‌ مي‌شه‌!؟
- چطور، اين‌ يكي‌ هم‌ زن‌ داره‌، من‌ كه‌ اون‌دفعه‌ گفتم‌ زن‌، مرد زن‌ و بچه‌دار نمي‌شم‌.
- نه‌ اين‌ يكي‌ زنش‌ رو طلاق‌ داده‌ و بچه‌ هم‌نداره‌.
- از نظر باجي‌ خانم‌، هميشه‌ مردها عيب‌ و علت‌دارن‌ نه‌ زن‌ها.
- شما هم‌ باور كردين‌؟
- چي‌ بگم‌، خدا عالمه‌...
- مادر شما رو به‌ خدا، مي‌دونم‌ ما نداريم‌،سخت‌ اموراتمون‌ رو مي‌گذرونيم‌... ولي‌ شما وآقاجون‌ راضي‌ هستين‌ منو به‌ خاطر نداري‌،شوهرم‌ بدين‌، اونم‌ آنقدر هول‌ هولي‌ و زوركي‌؟!
- اين‌ چه‌ حرفيه‌ دختر... نمي‌بيني‌ همه‌ جورسخت‌ و رنجي‌ رو تحمل‌ مي‌كنم‌ كه‌ بچه‌هام‌ ذلت‌نكشن‌، خداييش‌(ميرزا) هم‌ همينه‌، فقط دلمون‌نمي‌خواد واقعا پا سوز ما بشي‌، به‌ خاطر نداري‌نبايد خودتو بدبخت‌ كني‌.
سعي‌ مي‌كردم‌ اشكم‌ را نبيند... دلم‌نمي‌خواست‌، بيشتر از اين‌ به‌ دردهايش‌ بيفزايم‌.
او تمام‌ عمرش‌ را تا به‌ امروز با زحمت‌گذرانده‌، تا خود را شناخته‌، مادرش‌ را از دست‌داده‌ و زير دست‌ عمه‌ و بعد هم‌ زن‌ پدر، بزرگ‌شده‌ و از 10 سالگي‌ روي‌ شالي‌ و زمين‌هاي‌ چاي‌ارباب‌ كار كرده‌، بعد هم‌ كه‌ پدر بزرگم‌ زمين‌ براي‌خود خريد، باز مادرم‌ بود كه‌ بايد دوشادوش‌ سايرزنان‌ كارگر روي‌ زمين‌ عرق‌ مي‌ريخت‌، هنوز16سالش‌ تمام‌ نشده‌ بود كه‌ به‌ اصرار زن‌ پدر،شوهرش‌ دادند; آن‌ هم‌ مردي‌ زن‌ مرده‌، من‌ اين‌راز بزرگ‌ را تا همين‌ چند وقت‌ پيش‌ نمي‌دانستم‌،وقتي‌ سر خواستگار قبلي‌، مادرم‌ بالاخره‌ بغض‌ساليان‌ جوانيش‌ تركيد، برايم‌ از رازهاي‌ زندگيش‌گفت‌; از شدت‌ افسردگي‌ رنج‌ خود را از يادبردم‌...
مادرم‌ دو فرزند آقا جون‌،(حميد) و(زيور)را بيشتر از ما مراقبت‌ و تر و خشك‌ مي‌كرد. آنهادوقلو بودند و از من‌ كه‌ اولين‌ فرزند مادر و آقام‌بودم‌، چهار سال‌ بزرگترند و حالا هر دوشان‌ تهران‌زندگي‌ مي‌كنند. مادر طلاهايش‌ را فروخت‌ تا(زيور) درس‌ بخواند و دانشگاه‌ برود. حالا ماهي‌يكي‌، دو بار تلفني‌ حال‌ و احوالمان‌ را مي‌پرسد،گاهي‌ كه‌ قصد دارد با شوهر و دو فرزندش‌ شمال‌بيايد و آب‌ و هوايي‌ عوض‌ كند، سوغاتي‌ برايمان‌مي‌آورد.(حميد) هم‌ با پسرخاله‌اش‌ مغازه‌ لوازم‌خانگي‌ شريكي‌ دارد. من‌ فقط يكبار براي‌ ديدنش‌به‌ همراه‌ حسن‌ و آقام‌ به‌ تهران‌ رفتيم‌، وضعش‌خوب‌ بود.
مادر از ضعف‌ زياد خوابش‌ برد، آرام‌ و بي‌صدا،از كنارش‌ برخواستم‌، تشت‌ رخت‌ را از زير پاگردپله‌ها برداشتم‌ و كنار پاشويه‌ حوض‌ زير شير آب‌گذاشتم‌ و پر از آب‌ پودر رختشويي‌ كرده‌ و رخت‌و لباس‌هاي‌ داخل‌ كيسه‌ را داخلش‌ خالي‌ كردم‌ وبا حرص‌ و اصرار لباس‌ها را چنگ‌ زدم‌. آب‌ اين‌حوض‌ هميشه‌ سرد است‌. زمستان‌ و تابستان‌ انگاراز فريزر درآمده‌ باشد. مادر چه‌ مي‌كشد، اماچقدر صبور است‌ و دم‌ برنمي‌آورد.
آدم‌ وقتي‌ اين‌ طور، ناچار است‌ پاي‌ تشت‌رخت‌ بنشيند، اشك‌ بريزد و به‌ مرور گذشته‌، حال‌ وچشم‌ انداز تاريك‌ آينده‌اش‌ بينديشد، گاهي‌اوقات‌ به‌ خيلي‌ از آرزوهايي‌ كه‌ در سر دارد، پشت‌پا مي‌زند.
رخت‌ و لباس‌ها تمام‌ شد. گاهي‌ از اتاقك‌كوچك‌ بالا، صداي‌ ناله‌ مادر را مي‌شنيدم‌.دست‌هايم‌ مثل‌ يك‌ تكه‌ يخ‌ منجمد و كرخت‌ شده‌بود، چيزي‌ در دست‌هايم‌ احساس‌ نمي‌كردم‌.
در خانه‌ باز و بسته‌ شد، اما فقط صداي‌ در راشنيدم‌. خوابم‌ گرفته‌ بود ، ضعف‌ داشتم‌، براي‌دقايقي‌ هيچ‌ چيز نفهميدم‌.
دستي‌ قوي‌ زير بازويم‌ را گرفت‌، بعد انگار گرم‌شدم‌. مادر عزيزم‌ بود...
- تو هم‌ به‌ رختشويي‌ افتادي‌؟ پس‌ اين‌ مرتيكه‌احمق‌ صاحب‌ كارگاهت‌ چرا مزد كارات‌ رونمي‌ده‌؟
صداي‌ زمخت‌ برادرم‌ دوباره‌ مرا به‌ دنياي‌ سياه‌حقايق‌ برگرداند.
- تويي‌ حسن‌؟
- پس‌ كي‌ بايد باشه‌؟ چته‌، تو هم‌ مي‌خواي‌ سرجووني‌ چلاق‌ بشي‌؟
- مادر حالش‌ بده‌، تب‌ داره‌... قول‌ كارا روداده‌، بايد زودتر تا خوابش‌ برده‌ بود، ترتيبشون‌رو مي‌دادم‌.
- آره‌، ديدم‌ ترتيب‌ خود تو رو هم‌ دادي‌، اين‌يارو قراره‌ كي‌ بياد؟
- كدوم‌ يارو؟
- همين‌ خواستگارت‌، اسمش‌ چيه‌؟
- پس‌ تو هم‌ مي‌دوني‌، من‌ تازه‌ خبردار شدم‌.
- به‌ نظر من‌ كه‌ مناسبه‌...
- از كجا مي‌دوني‌، مگه‌ مي‌شناسيش‌؟
- مگه‌ من‌ نرگس‌ رو مي‌شناختم‌؟
- داداشش‌ باهات‌ دوست‌ بود، تونمي‌شناختيش‌؟!
- سخت‌ نگير.
- دلم‌ مي‌خواد با كسي‌ زندگي‌ كنم‌ كه‌ دوستش‌داشته‌ باشم‌.
- اي‌ بابا تو چه‌ ساده‌اي‌، من‌ و نرگس‌ همديگه‌رو دوست‌ داريم‌، ولي‌ خيال‌ مي‌كني‌ اين‌ عشق‌ وعاشقي‌ تاكي‌ ادامه‌ داره‌. ببين‌ من‌ حالا دستم‌ زيرسنگ‌ گيره‌ و الا مگه‌ مي‌تونم‌ بعدها هم‌ هر چي‌ كه‌اون‌ مي‌خواد واسش‌ فراهم‌ كنم‌. حالا مي‌گم‌جوونه‌، تازه‌ عروسه‌، عقد كردس‌، دلش‌ مي‌خواد،آرزو داره‌...
- پس‌ واقعا نرگس‌ خيلي‌ بدبخته‌ كه‌ تو رو باوركرده‌؟
- تو خيال‌پردازي‌ معصومه‌، همه‌ زن‌ و مرداهمين‌ هستن‌. زندگي‌ واقعي‌ كه‌ قصه‌ نيست‌ اگه‌واقعي‌ نبينيش‌، بيچاره‌ مي‌شي‌. من‌ مگه‌ ديوانه‌شده‌ام‌ كه‌ اين‌ همه‌ راه‌ برم‌ لاهيجان‌، رشت‌،انزلي‌، رودسر و اين‌ طرف‌ و اون‌ طرف‌ برم‌، اون‌وقت‌ دو دستي‌ واسه‌ خانم‌ لباس‌ و عطر و ادكلن‌بخرم‌، ولي‌ همه‌ مردا از اين‌ كارا واسه‌ زن‌ عقدي‌شون‌ كردن‌ بعد كه‌ دوره‌ قند و عسل‌ تموم‌ شد،زندگي‌ واقعي‌ شروع‌ مي‌شه‌... هر چي‌ هست‌ بهتراز اين‌ وضع‌ بي‌سروسامونيه‌، تا كي‌ مي‌خواي‌ضماد روي‌ پاي‌ مادر بمالي‌ و عفونت‌ زخم‌ بسترآقاجون‌ رو شستشو و پانسمان‌ كني‌ يا به‌(اسد)ديكته‌ بگي‌ و باهاش‌ علوم‌ و حساب‌ كار كني‌؟
- اگه‌ من‌ به‌ آقام‌ و مادرم‌ نرسم‌، تو مي‌رسي‌ كه‌هنوز هيچي‌ نشده‌ هشتت‌ گرو نه‌ته‌.
- همينم‌ غنيمته‌، من‌ ديگه‌ زن‌ گرفتم‌، قرارنيست‌ اينجا پيدام‌ بشه‌، بايد يه‌ جوري‌ زندگي‌ روجمع‌ كنم‌.
از خواب‌ و خيال‌ بيا بيرون‌، يه‌ ذره‌ دور و برت‌رو نگاه‌ كن‌ معصومه‌...
تنم‌ مور مور مي‌كرد، اما قلبم‌ بدتر از همه‌شكسته‌ بود . صداي‌ ناله‌ مادر راكه‌ در آن‌ اتاق‌ تنگ‌و تاريك‌ مي‌پيچيد مي‌شنيدم‌، به‌ سختي‌ ازرختخواب‌ برخواستم‌ و خود را پيش‌ بسترش‌رساندم‌ و دستش‌ را گرفتم‌.
هذيان‌ مي‌گفت‌...
- آخ‌، لباس‌ها... اين‌ چرا رنگ‌ داده‌، واي‌خدايا جواب‌ خانم‌ رحمتي‌ رو چي‌ بدم‌؟
- مادر، مادر نگران‌ نباش‌، لباس‌ها رو شستم‌...
- لكه‌ داره‌، لكه‌ چربي‌... به‌ اين‌ راحتي‌ تميزنمي‌شه‌...
- همه‌ رو شستم‌، شنيدي‌، نگران‌ نباش‌، تو فقطبخواب‌، بخواب‌ حالت‌ خوب‌ مي‌شه‌...
چه‌ بخواهم‌ و چه‌ نخواهم‌، امروز عصر آنهامي‌آيند، زندگي‌ يعني‌ همين‌ كه‌ شاهدش‌ هستم‌،يعني‌ اجبار، هيچ‌ امكاني‌ نيست‌ كه‌ با چسبيدن‌ به‌ريسمان‌ آن‌ از شر اجبار بتوان‌ گريخت‌.
او آمد، با قدي‌ متوسط، لاغر، جدي‌ وچهره‌اي‌ تقريبا بي‌احساس‌.
اسمش‌(رحيم‌) بود. از قيافه‌اش‌ نمي‌شدفهميد چه‌ احساسي‌ درباره‌ زندگي‌ يا شريك‌زندگي‌ دارد. تمام‌ مدت‌ ساكت‌ بود و رشته‌ كلام‌ رابه‌ دست‌ خواهرش‌ سپرده‌ بود. او هم‌ همان‌چيزهايي‌ را بلغور مي‌كرد كه‌ باجي‌ خانم‌ گفته‌بود...
جمله‌اي‌ مثل‌ خوره‌ ذهنم‌ را مي‌خورد، ولي‌جرات‌ پرسيدنش‌ را نداشتم‌. يك‌(چراي‌) بزرگ‌كه‌ گاهي‌ چراي‌ نجات‌ بخشي‌ هم‌ هست‌، ولي‌نمي‌دانم‌(چرا) آدم‌ به‌ وقتش‌ شهامت‌ پرسيدنش‌را از دست‌ مي‌دهد. من‌ از كلمه‌(قسمت‌) و(نصيب‌) چيزي‌ حاليم‌ نمي‌شد و باورش‌ نداشتم‌،ولي‌ هر چي‌ بود، حقيقت‌ آزاردهنده‌اي‌ وجودداشت‌ و آن‌ اين‌ كه‌ بي‌هيچ‌ اشتياقي‌ و عشقي‌، تنهابادو جلسه‌ ديدار ساده‌، راضي‌ به‌ اين‌ ازدواج‌شدم‌. من‌ 26 سال‌ داشتم‌ و در آبادي‌ ما اين‌ براي‌يك‌ دختر يعني‌ فاجعه‌!
نمي‌دانم‌، از زندگي‌ هيچي‌ نفهميدم‌، چون‌ سه‌ماه‌ مثل‌ برق‌ و باد بي‌هيچ‌ احساس‌ شادماني‌ وخوشبختي‌ سپري‌ شد. درست‌ انگار با يك‌ ديوارسنگي‌ زندگي‌ كني‌ و بعد روزي‌ رسيد كه‌ آروزداشتم‌ هرگز آن‌ روز نمي‌رسيد.
خانه‌ ما در لاهيجان‌ بود و من‌ هفته‌اي‌ دو روزاجازه‌ داشتم‌ به‌ ديدن‌ پدر و مادر و برادرانم‌ بيايم‌.
يك‌ روز تا آبادي‌مان‌رفتم‌، اما چون‌ مادرحالش‌ بهم‌ خورد و(حسن‌) ناچار او را با اتومبيل‌(حاج‌ رسول‌) براي‌ معاينه‌ به‌ لاهيجان‌ مي‌برد، بااو زودتر از موعد مقرر برگشتم‌، كليد را كه‌ در قفل‌خانه‌ چرخاندم‌، صداي‌ نازك‌ زني‌ مثل‌ پتك‌ برسرم‌ فرود آمد... تازه‌ آن‌ عصر جهنمي‌ بود كه‌فهميدم‌، همسر مرد زن‌ داري‌ شده‌ام‌...
علي‌ رغم‌ همه‌ بدگويي‌هاي‌ اطرافيان‌ از همسرسابقش‌، اين‌ اوست‌ كه‌ با بي‌وفايي‌ و از اين‌ شاخه‌به‌ آن‌ شاخه‌ پريدن‌، زندگي‌ را از هم‌ پاشيده‌ و من‌فريب‌ خورده‌ام‌.
نمي‌دانستم‌ بايد چه‌ كنم‌، برگشتم‌ و تا شب‌ درشهر چرخيدم‌... پاهايم‌ خسته‌ بود و داغي‌ تبي‌ برتنم‌ نشسته‌ كه‌ به‌ خانه‌ برگشتم‌. از آن‌ روز شش‌ ماه‌مي‌گذرد و من‌ هيچ‌ نگفته‌ام‌، حتي‌ به‌ خود... اماديگه‌ قادر به‌ سكوت‌ نيستم‌، تا آنجايي‌ كه‌ بار ديگركورسويي‌ از اميد بدرخشد و شب‌ ظلماني‌ام‌ راروشن‌ كند.

مطلب بعدی   ::  مطلب قبلی

   


  يا محمد رضا شاه همزمان با فرح همسر ديگري نيز داشت؟
  ساختمان آدرس هاي اينترنتي را بشناسيد.
  پيامي در راه
  تاثير روغن زيتون در بهبود جريان خون
  بفرمایم تا دستت ببرند!
  عوامل موثر بر انتخاب رشته در کنکور چیست؟
  10راهکار براي زندگي بدون نگراني
  فتوشاپ بدون شما هم كار مي كند !
  مين D خطر زمين خوردگي در سالمندان را افزايش مي دهد
  فرزاد صادقي » لحظه عاشقي » کي گفته بود
چگونه شوهرتان را مجذوب خود كنيد؟
اسرار 90 روزه دختر جني
تأثير شغل در تداوم يك زندگي
, version 4.9.6.2 يک برنامه عالي براي ساخت AutoRun
خصوصيات عدد يك (1)
سپيدار » تن به تن » غروب عاشقونه
میوه‌ها و سبزیجات باعث تقویت حافظه می‌شوند
تيمولول TIMOLOL
سلول هاى بنيادى و نابارورى
چرا سنتي!؟ توضيح می دهم
 
صفحه اول  : تقشه سایت : لینک باکس