از نظر مولانا جهان و هستي و نيستي به پويايي کاينات بستگي دارد و جهان پيوسته در حال شدن است:
عالم چون آب جوست. بسته نمايد وليک/ ميرود و ميرسد نو نو . اين از کجاست؟
نو زکجا ميرسد . کهنه کجا ميرود/ گر نه وراي نظر عالم بيمنتهاست؟
جهاني که در عين هستي پاي در نيستي دارد و اين هستي و نيستي است که جهان را ميسازد :
هله تا دويي نباشد کهن و نويي نباشد/ که در اين مقام عشرت من از آن جمع فردم
جهان و جان جهان از يکديگر جدا نيستند، بلکه جان جهان در جهان سريان دارد و بيرون از جهان نيست و انسان در نقطهاي ايستاده که هر دو را حس ميکند . انسان جلوهگاه زيباترين صورت (مطلق) است، مرحله ها از حد خاک گذرانده تا به اينجا رسيده و از اين هم فراتر تواند رفت:
به مقام خاک بودي . سفر نهان نمودي/ چو به آدمي رسيدي هله تا به اين نپايي
و وجود او به خاطر (آن) ازلي او ارزشمند است :
مرده گردد شخص چون بي جان شود/ خر شود چون جان او بي (آن) شود
عشق به عنوان قوه محرکهي همه کاينات که در همه اجزاي هستي ساري و جاري است، يکي از اصليترين درونمايههاي فکري مولانا است :
اگر اين آسمان عاشق نبودي/ نبودي سينه ي او را صفايي
وگر خورشيد هم عاشق نبودي/ نبودي در جمال او ضيايي
زمين و کوه اگر نه عاشقندي/ نرستي از دل هردو گيايي
اگر دريا ز عشق آگه نبودي / قراري داشتي آخر به جايي
و او عشق را همچون عالم بي آغاز و انجام ميداند: شاخ عشق اندر ازل بين بيخ عشق اندر ابد