در بسياري از روز هاي زندگي يکي نيز چنين است: باز بياغاز
در خويشتن بازنگر و شادمانه ترين شبت را به نظر اور؛ و لحظه هاي گرم احساس قدرت را؛
وينک بيانديش انان را که با تو بودند و بر تو ؛ و بکوش تا افسون شگفت زندگي را بازيابي.
لحظه هاي شيرين کودکي را بخاطر اور که در هر روز عمري را مي زيستي؛ و سخت شيفته طبيت بودي.
کوله بار سنگين سالهاي گذشته را به زمين گذار.
سختي هاي روزگار پيشين و گريه هاي ديروز که در پژواک خويش گم مي شود؛ و نقش زايل شونده ي دلواپسي هاي رفته که در طراوت امواج فردا ها و اغاز ها نا بود ميشوند و مي ميرند.
به فردا گوش فرا ده که رسيدن روز هاي نو را نويد مي دهد.
دانشي اگر فرا چنگ ايد که روي از دشواريهاي قديم بگرداند و بختي اگر پديد اري؛ اينده را و خويشتن را که دوستاني مهربان باشيد؛ و اين همه را گاه تنها ارزويي کفايت کند در دل ؛ و ايماني که با تو مي گويد: باز بياغاز