زنده دلي در صف افسردگان رفت به همسايگي مردگان
حرف فنا خواند ز هر لوح پاک روح بقا جست ز هر روح پاک
کار شناسي پي تفتيش حال کرد از او بر سر راهي سوال
کاين همه از زنده رميدن چراست رخت سوي مرده کشيدن چراست
گفت پليدان به مغاک اندرند پاک نهادان ته خاک اندرند
مرده دلانند به روي زمين بهر چه با مرده شوم همنشين
همدمي مرده دهد مردگي صحبت افسرده دل افسردگي
زير گل آنانکه پراکنده اند گر چه به تن مرده به دل زنده اند
مرده دلي بود مرا پيش از اين بسته هر چون و چرا پيش از اين
زنده شدم از نظر پاکشان آب حيات است مرا خاکشان