به عزراييل خطاب شد:اين همه قبض روح کردهاي.آيا تا بحال از گرفتن جاني متاثر شده اي؟
عرض کرد:بله در دو مورد.يکبا ر زماني بود که يک کشتي در دريا غرق شد و دستور داده شد که جان سرنشينان کشتي را بگيرم.زني باردار روي تخته پاره اي زنده مانده بود و همانجا وضع حمل کرد.خطاب شد جان او را هم بگير.من با تاثر خان آن زن را گرفتم در حاليکه نوزادش روي تخته چوب مانده بود و ديگر از سرنوشت آن کودک خبري ندارم.مورد دوم زماني بود که شداد پس از ساليان دراز زحمت و تلاش که باغ ارم را ساخت و قصد وارد شدن به آنجا را داشت دستور رسيد جانش را بگيرم.
از سوي پروردگار به عزراييل خطاب شد:آن نوزاد در ميان دريا به لطف ما نجات يافت و بزرگ شد.شداد همان نوزاد بود که در دامان پر مهر خود پرورش داده بوديم.