|
|
|
انواع سی دی و نرم افزار های جدید |
لینک های داغ |
|
|
|
| | |


اخبار روز :: دوستان ::
تهران مانیا :: پزشکی :: بالاشهر :: ایران من
ایران 20
:: امواج ::
هفت ستاره :: تهران وب :: پرشین تاپ ::
طنز ::
ایران شادی :: خنده :: لینک باکس
:: دنیای خنده
|
|
|
كلام اسلامى تا قرن پنجم تقريباً مستقل و متمايز از دو نهضت فلسفه و تصوف رشد كرد. از آن پس، با رويارويى جدى و تعامل هرچه بيشتر اين سه حوزه، آنها به شدت از يكديگر تأثير پذيرفتند. از اين زمان ديگر نه غزالى مىتوانست بدون توجه به فلسفه و عرفان انديشهورزى كند و نه ابن رشد قادر بود كلام و عرفان را ناديده گيرد. عقل گرايى از اين دوره به تدريج بغرنج و پيچيده مىشود و تحليل آن نياز به پژوهش بيشتر دارد. اين مقاله با اشاره به عوامل پيدايش عقل گرايي در جهان اسلام، با برشمردن برخي از نمايندگان آن، سيري تاريخي از آن ارائه مي دهد. نص گرايى در آغاز بيش از آنكه يك مكتب كلامى باشد، يك بينش و زمينه فرهنگى است كه انديشههاى گوناگون از آن سرمىزند و برمىآيد . با اين همه، غلبه نص گرايى در سال هاى نخستين اسلامى را نبايد تنها يك پديده طبيعى دانست. حاكميت سياسى در حمايت و تقويت اين جريان بىتأثير نبود. معلوم است كه در چنين فضايى جمود بر آيين هاى مذهبى و گرايش بىچون و چرا به چيزي که مي توانيم آن را A«سنت مهارشدهA» بناميم تا چه حد براى حاكميتسياسى آن دوران پسنديده و پرفايده بود. در واكنش به نص گرايى افراطى، به تدريج جريان ديگرى در جامعه اسلامى رشد كرد كه بعدها صورت نهايىاش را در فرقه معتزله يافت. هرچند نزاع بين اين دو گروه در آغاز بر دو مسأله جبر و اختيار و تشبيه و تنزيه دور مىزد، اما اين رويارويى گسترش يافت و معلوم شد كه در اصل اختلاف بر سر شيوه برخورد با متون دينى است. اهل حديث ظاهر الفاظ قرآن و روايات را سرلوحه ديانت خويش مىگرفتند و معتزله ، با استمداد از عقل ، راه را بر توجيه و تاويل متون دينى باز مي کردند. عوامل پيدايش عقل گرايى گرايش به تفكر را پيش از هرچيز بايد در خود اسلام جست وجو كرد. قرآن، برخلاف متون دينى يهود و نصارا، پيوسته بر عنصر عقل و تفكر تأكيد مىكند. با وجود اين، عقل گرايى در اسلام بىشك از عوامل بيرونى اثر پذيرفته است. گسترش اسلام و مواجهه مسلمين با فرهنگ هاى ديگر دو تأثير مهم در انديشه اسلامى برجاى گذاشت: از يك سو علوم و افكار بيگانه به تدريج بر ذهنيت جامعه اسلامى اثر گذاشت و از سوى ديگر دانشمندان اسلامى را براى دفاع از مبانى دينى در مقابل اديان و فلسفههاى معارض برانگيخت. به ياد داشته باشيم كه خردباورى، حتى در اوج شكوفايي آن، معمولاً اقليت فرهيخته جامعه است و توده متدين ايمان و تعبد دينى را بر چون و چراهاى عقلى ترجيح مىدهد. رشد عقل گرايى از يك سو و انحطاط و جمود حنابله از سوى ديگر، علماى اهل سنت را به بازنگرى و پيرايش در ديدگاه هاى سنتى فراخواند. با آغاز قرن چهارم ،جريان نص گرايى وارد مرحله تازهاى مىشد. شخصيت بزرگ اهل تسنن به طور جداگانه دست به احيا و بازسازى انديشه دينى و جذب عناصرى از كلام معتزلى زد: ابوالحسن اشعرى. اشعرى بيشتر به حفظ اصول حنابله در قالب هاى جديد پرداخت. اشعرى را حد واسط ميان اهل الحديث و معتزله دانستهاند. به اين ترتيب در قرن چهارم حلقههاى پيوند ميان نص گرايى و عقل گرايى تكميل شد و نخستين تقريب ميان اين دو جريان شكل گرفت. مفهوم عقل در بين دانشمندان اسلامى از همان آغاز داراى دو جنبه نظرى و عملى بود و اختلاف معتزله با اهل حديث را در هر دو جنبه مىتوان ديد. هرچند اين تفكيك از آغاز روشن نبود، اما در واقع دو مسأله مهم كلامى آن روزگار، يعنى تشبيه و تنزيه و جبر و اختيار، تجلى اين دو جنبه از عقل بود. اهل حديث معتقد بودند كه اوصاف باريتعالى را بايد به همان معناى ظاهرى كه در آيات و روايات آمده پذيرفت و عقل را حق چون و چرا يا توجيه وتأويل نيست.
معتزله، در مقابل، داورى عقل را هم در A«معارف عقلىA» و هم در A«احكام عقلA» پذيرفتند. به نظر آنها: A«المعارف كلها معقوله بالعقل، واجبة بنظر العقل، و شكر المنعم واجب قبل ورود السمع والحسن والقبح ذاتيان للحسن والقبيحA». از ديگر نزاع هاى ميان اهل حديث و معتزله اين بود كه آيا شناخت خداوند امرى نظرى و اكتسابى است يا از امور بديهى است كه عقل و فطرت انسانى آن را به ضرورت و اضطرار درك مىكند. نصگرايان عموماً معرفت الهى را امرى روشن و بديهى شمرده اند. برعكس ، معتزله بر اين باور بودند كه معرفت خداوند جز از طريق نظر و استدلال حاصل نمىشود. همين اعتقاد بود كه معتزله را به تأسيس علم كلام و تنظيم اصول و قواعدى براى شناخت خداوند و صفات و افعال او واداشت. اگرچه به ظاهر اشعرى عقل را تنها براى تثبيت و دفاع از مبانى اهل حديث به خدمت گرفت، اما همين كه پاى عقل به ميان آمد، عقايد دينى پذيرفته شده يكى پس از ديگرى تقييد و تعديل شد. نظريه تشبيهى صفات با قيد A«بلاكيفA»، نظريه جبر با اعتقاد به عدم خلق قرآن با قيد A«كلام انفسىA» از برداشت كهنه اهل حديث خارج شد و صورتى عقلپسند به خود گرفت. از همه اينها مهم تر اينكه ديگر شناخت ذات و صفات الهى امرى بديهى و روشن تلقى نمىشد، بلكه نيازمند دليل و استدلال بود و اين همان گام به جلو در تلاش هاي عقلي اشعري بود. اگرچه در همان حال توضيح نظريه A«کسبA» توسط اشعري تلاشي ناکام وغيرعلمي جلوه کرد. با آمدن جوينى ، كلام در مكتب اشاعره صورت عقلى و جدلى به خود گرفت. وى در مقدمه كتاب الشامل فى اصول الدين به تفصيل از مبانى و روش عقلى سخن گفت و به شبهات كسانى كه استدلال را بدعت يا بىفايده مىدانستند، پاسخ گفت. هرچند جوينى را مؤسس در علم كلام نمىدانند، ولى به هرحال با ظهور او گرايش عقلانى در كلام اشعرى به نقطه اوج خود رسيد. غزالى در كشاكش عقل و وحى غزالى با وارد كردن منطق ارسطويى به علم كلام اشعرى، آن را يك گام ديگر به پيش برد. تا پيش از او، حتى در آثار استادش جوينى، متكلمان از نظام منطقى ارسطو بهره نمىگرفتند. او با زيركى تمام و با جعل اصطلاحات تازه براى مفاهيم منطقى ادعا كرد كه قواعد منطق را از آيات قرآن استخراج كرده است. او همچنين ادعا كرد كه ارسطو و يونانيان منطق را از پيامبران پيشين برگرفتهاند و از اين رو منطق ارسطو ريشهاى كاملاً دينى دارد.
رد و نقض آراى فيلسوفان و صاحبان مذاهب و غور در انديشههاى كلامى به تدريج غزالي را نسبت به علم كلام نيز بدبين كرد. اين نكته حتى از كتاب كلامى او A«الاقتصادA» تا حدودى دانسته مىشود. از اين جاست كه مرحله دوم حيات غزالى آغاز مىشود. او گوهر گمگشته خويش را در تصوف باز مىيابد و يقين از دست رفته را تنها در سلوك عرفانى، كه به زعم او سرآغاز راه نبوت است، مىبيند. در احياء علوم الدين عقل و خردورزى جايگاهى نازل دارد. در عوض سلوك عرفانى و تعبد دينى مقام بالايي را به خود اختصاص مىدهد. قدم بسيار مهم ديگرى كه غزالى برداشت، لايهلايه كردن حقايق و معارف دينى بود. اگر حقيقت درجات و بطون مختلف دارد و اگر انسان ها از نظر هستى و عقل مراتب گوناگون دارند، پس هر كس را بايد متناسب با ظرفيت وجودىاش تعليم كرد. از اين جاست كه غزالى راهى براى ورود عرفان به معارف دينى بازمىكند و آن را فراتر از فقه و كلام مىنشاند. ابن رشد درست از همين مبناى غزالى استفاده كرد و براى آشتى دادن عقل و دين تلاش كرد. با اين تفاوت كه غزالى حقايق عالى و معارف والا را به عرفان نسبت مىداد و ابن رشد به فلسفه. ابنرشد بر اين باور بود كه قرآن با تأكيد بر تفكر و تحصيل معرفت عملاً عقل فلسفى را تأ ييد کرده است. از نظر او ظواهر متون دينى براى عوام است و فيلسوف با كشف حقايق برهانى به تاويل نصوص دست مىيابد. عوام را نبايد با حقايق باطنى آشنا كرد و حتي به آنان نبايد گفت كه نصوص دينى تاويلپذير است. حقايق دينى را، كه همان حقايق فلسفى است، بايد در زبان پيچيده و در همان منابع فلسفى مطرح كرد تا نااهلان بدان راه نيابند. غزالى و ابن رشد تاويل را ويژه A«راسخان در علمA» مىدانند، با اين فرق كه غزالى راسخان در علم را متصوفه و ابن رشد فلاسفه مىداند. عقل گرايى و نص گرايى در سدههاى متأخر غزالى با ميدان دادن به تصوف عملاً تفكر عقلانى را تحقير كرد. فلسفه را از قلمرو دين راند و كلام را به عنوان پاسدار مباني ديني تعيين كرد. در مقابل، ابن رشد با تأليف كتاب A«تهافت التهافتA» از حرمت عقل دفاع كرد و با دو كتاب ديگرش،A« فصلالمقالA» وA«الكشف عن مناهج الادلهA»، به نظرخود ، عقل و دين را سازش داد. از لطا ئف روزگار آنكه ابن رشد بيش از غزالى در تحولات بعدى كلام اشعرى اثر گذاشت. پس از غزالى، علىرغم تلاش هاى او، يك سنت نيرومند كلامى پاگرفت كه گاه تا قلب مباحث فلسفى به پيش مىرفت. عبدالكريم شهرستانى (م548ق)، فخر رازى (م606ق)، قاضى عضد ايجى (م756ق)، سعدالدين تفتازانى (م793ق) و سيد شريف جرجانى (م812ق) به اين سنت كلامى وابستهاند. در كلام اهل سنت نه تنها شعله عقل گرايى خاموش نشد، بلكه روزبه روز فروزان تر گرديد ،به طورى كه آثار اين گرايش تا عصر حاضر پابرجاست. اما تأثير غزالى را بايد در جاى ديگر نشان گرفت. او دو جريان مهم را باعث شد و يا لااقل زمينهسازى كرد: از يك طرف به تصوف كه تا آن زمان به عنوان يك جريان مستقل و منزوى به شمار مىآمد ،رنگ ديانت زد و آن را به درون جامعه دينى كشاند. از طرف ديگر، زمينه تقويت جريان نص گرايى را فراهم ساخت. غزالى با تضعيف فلسفه و كلام و رويكرد به وحى به طور غيرمستقيم ، راه را براى عرض اندام سلفيه هموار كرد. نص گرايى افراطى كه با مرگ ابن حزم (م456ق) در اندلس تقريباً روبه خاموشى گراييد بار ديگر در دمشق زنده شد. اين بار ابن تيميه (م728ق) و سپس شاگردش ابن قيم (م751ق) بناى انديشهاى را گذاشتند كه اكنون نيز، از جمله در فرقه وهابيت، به بقاى خويش ادامه مىدهد. در آخرين مرحله، متكلمان شيعه فلسفه عقلى مشاء را قالب مناسبى براى عرضه معارف دين تشخيص دادند. اگر بخواهيم از اين هم كمى پيشتر بياييم با مرحله چهارمى مواجه مىشويم كه تا عصر حاضر ادامه يافته است. آغازگر اين دوره صدرالمتالهين شيرازى(م1050ق) است. او گذشته از مقولات فلسفى، مبانى و مفاهيم عرفانى را نيز به خدمت مىگيرد و دين با عقل و اشراق هم سخن و همساز مىشود. اگر در مرحله سوم ،كلام رنگ فلسفه به خود گرفت، در اين جا اين فلسفه و عرفان بود كه لباس كلام بر تن مىكرد.
| |
مطلب بعدی
::
مطلب قبلی
|
|
|
| |
|
|
| |