|
|
|
انواع سی دی و نرم افزار های جدید |
لینک های داغ |
|
|
|
| | |


اخبار روز :: دوستان ::
تهران مانیا :: پزشکی :: بالاشهر :: ایران من
ایران 20
:: امواج ::
هفت ستاره :: تهران وب :: پرشین تاپ ::
طنز ::
ایران شادی :: خنده :: لینک باکس
:: دنیای خنده
|
|
|
حکيمه خاتون مي گويد: بعد از اينکه حضرت صاحب الامر ع متولد گرديد، امام حسن عسکري ع صدا زد که: A«فرزندم را به نزد من بياور.A»پس او را برداشتم وبه نزد آن حضرت بردم، چون صاحب الامر ع به حضور آن امام حسن عسکري ع رسيد، در حالي که بر روي دست من بود بر پدر بزرگوارش سلام کرد. سپس امام حسن عسکري ع او را بر روي دو دست خود گرفت، بطوري پاي مبارک حضرت صاحب الامر ع بر روي سينه شريف پدر بزرگوارش بود. امام حسن عسکري ع دست شريف خود را بر روي انور او ماليد و فرمود: A«سخن بگو اي حجت خدا و بقيه انبياء و نور اصفياء و پناهگاه فقرا و خاتم اوصياء و ...A» حضرت صاحب الامر ع فرمود:...
A«اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريک له و ان محمدا عبده و رسوله و اشهد ان عليا ولي الله.A» (يعني: شهادت مي دهم که نيست معبودي جز خداوند که تنهاست و شريکي ندارد و بدرستي که محمد، بنده و فرستاده خداوند است و بدرستي که علي، ولي خداوند است. سپس اوصياء را تا آن جناب، يک به يک شمرد. سپس امام حسن ع فرمود: A«بخوانA» پس او قرائت کرد آنچه نازل شده بود بر پيغمبران و ابتدا نمود به صحف ابراهيم؛ پس آن را به زبان سرياني خواند. آنگاه خواند کتاب ادريس و نوح و کتاب صالح و تورت موسي و انجيل عيسي و فرقان محمد ص و بعد مشغول نقل قصص انبياء شد. همچنين او استعاذه نمود و بسم الله گفت و چنين خواند: A«و نريد ان نمن علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين * و نمکن لهم في الارض و نري فرعون و هامان و جنودهما منهم ما کانوا يحذرون.A» (يعني: ما مي خواستيم بر مستضعفان زمين منت نهيم و آنان را پيشوايان و وارثان روي زمين قرار دهيم، و حکومتشان را در زمين پابرجا سازيم، و به فرعون هامان و لشگريانشان، آنچه را از آنها بيم داشتند نشان دهيم.) سپس بر رسول خدا ص و بر اميرالمومنين ع و بر هر يک از ائمه ع صلوات فرستاد. سپس امام حسن عسکري ع، آن حضرت، را به من داد و فرمود: اي عمه! او را به سوي مادرش برگردان تا چشمش روشن شود و اندوهگين نشود و بداند که وعده خداوند جل جلاله، حق است و لکن بيشتر مردم نمي دانند.A» پس من آن حضرت رابسوي مادرش برگرداندم در وقتي که فجر دوم روشن شده بود. پس نماز را بجاي آوردم و مشغول خواندن تعقيبات شدم تا آنکه آفتاب، طالع شد. آنگاه از امام حسن عسکري ع خداحافظي کرده و به منزل خود بازگشتم. روز ديگر صبح هنگام رفتم که بر امام حسن عسکري ع سلام کنم، پرده را برداشتم که حضرت صاحب الامر ع را ببينم ولي آن حضرت را مشاهده نکردم. به امام حسن عسکري ع عرض کردم: A«فداي تو شوم! سيد من چه شد؟A» آن حضرت فرمود: اي عمه! او را سپردم به آن کسي که مادر موسي ع، فرزندش را به او سپرد.
| |
مطلب بعدی
::
مطلب قبلی
|
|
|
| |
|
|
| |