براي آخرين بار نگاهي پر از حسرت و اندوه به سرتا سر جبهه انداختم . بغض گلويم را
گرفته بود.
همه چيز حکم آخرين و نهايي را داشت؛ صداي زيباي شليک تانک، کاتيوشا و ...
ديدن کلاه آهني، لباس خاکي ، پيشاني بندهاي رنگارنگ با عبارتهاي گوناگون، پرچمهاي
مختلف ، خاکريزها که هشت سال مداوم سينه خود را در مقابل گلوله هاي دشمن قرار داده
بودند و در دل پر خون خود گنجينه اي گرانقدر پنهان کرده بودند و...