|
|
|
انواع سی دی و نرم افزار های جدید |
لینک های داغ |
|
|
|
| | |


اخبار روز :: دوستان ::
تهران مانیا :: پزشکی :: بالاشهر :: ایران من
ایران 20
:: امواج ::
هفت ستاره :: تهران وب :: پرشین تاپ ::
طنز ::
ایران شادی :: خنده :: لینک باکس
:: دنیای خنده
|
|
|
1 ـ در معانى الاخبار به يك طريق از ابى هاله تميمى از حسن بن على(ع)و بطريق ديگر از حضرت رضا، از آباء گرامش از على بن الحسين از حسن بن على(ع)
و به طريق ديگرى از مردى از اولاد ابى هاله از حسن بن على(ع)روايت شده كه گفت: از دائى خود هند بن ابى هاله كه رسول خدا را براى مردم وصف مىكرد تقاضا كردم كه مقدارى از اوصاف آن حضرت را براى من نيز بيان كند، بلكه به اين وسيله علاقهام به آن جناب بيشتر شود او نيز تقاضايم را پذيرفت و گفت:
رسول خدا(ص)مردى بود كه در چشم هر بيننده بزرگ و موقر مىنمود و روى نيكويش در تلألؤ چون ماه تمام و قامت رعنايش از قامت معتدل بلندتر و از بلندبالايان كوتاهتر بود، سرى بزرگ و موئى كه پيچ داشت و اگر هم گاهى موهايش آشفته ميشد شانه مىزد، و اگر گيسوان مىگذاشت از نرمه گوشش تجاوز نمىكرد.رنگى مهتابى و جبينى فراخ و ابروانى باريك و طولانى داشت و فاصله بين دو ابرويش فراخ بود، بين دو ابروانش رگى بود كه در مواقع خشم از خود پر مىشد و اين رگ به طورى براق بود كه اگر كسى دقت نمىكرد خيال مىكرد دنباله بينى آن جناب است و آن حضرت كشيده بينى است، محاسن شريفش پر پشت و كوتاه و گونههايش كم گوشت و غير برجسته بود، دهانش خوشبو و فراخ و بيشتر اوقات باز و دندانهايش از هم باز و جدا و چون مرواريد سفيد، و موى وسط سينه تا شكمش باريك بود، و گردنش در زيبائى چنان بود كه تو گوئى گردن آهو است، و از روشنى و صفا تو گوئى نقره است، خلقى معتدل، بدنى فربه و عضلاتى در هم پيچيده داشت در حالى كه شكمش ازسينه جلوتر نبود، فاصله بين دو شانهاش زياد و به اصطلاح چهار شانه بود، مفاصل استخوانهايش ضخيم و سينهاش گشاد و وقتى برهنه مىشد بدنش بسيار زيبا و اندامش متناسب بود، از بالاى سينه تا سره خطى از مو داشت، سينه و شكمش غير از اين خط از مو برهنه بود ولى از دو ذراع و پشت شانه و بالاى سينهاش پر مو، و بند دستهايش كشيده و محيط كف دستش فراخ و استخوانبندى آن و استخوانبندى كف پايش درشت بود.سراپاى بدنش صاف و استخوانهايش باريك و بدون برآمدگى بود، و گودى كف پا و دستش از متعارف بيشتر و دو كف قدمش محدب و بيشتر از متعارف برآمده، و هم چنين پهن بود، به طورى كه آب بر آن قرار مىگرفت، وقتى قدم برمىداشت تو گوئى آنرا از زمين مىكند و بارامى گام برمىداشت و با وقار راه مىپيمود، و در راه رفتن سريع بود، و راه رفتنش چنان بود كه تو گوئى از كوه سرازير مىشود، و وقتى بجائى التفات مىكرد با تمام بدن متوجه مىشد، چشمهايش افتاده يعنى نگاهش بيشتر به زمين بود تا به آسمان، و آنقدر نافذ بود كه كسى را ياراى خيره شدن بر آن نبود، و به هر كس برمىخورد در سلام از او سبقت مىجست.
راوى گفت پرسيدم منطقش را برايم وصف كن، گفت: رسول خدا(ص)دائما با غصهها قرين و دائما در فكر بود و يك لحظه راحتى نداشت، بسيار كم حرف بود و جز در مواقع ضرورت تكلم نمىفرمود، و وقتى حرف ميزد كلام را از اول تا به آخر با تمام فضاى دهان ادا مىكرد، اين تعبير كنايه است از فصاحت، و كلامش همه كوتاه و جامع و خالى از زوائد و وافى به تمام مقصود بود.خلق نازنينش بسيار نرم بود، به اين معنا كه نه كسى را با كلام خود مىآزرد و نه به كسى اهانت مىنمود، نعمت در نظرش بزرگ جلوه مىنمود، اگر چه هم ناچيز مىبود، و هيچ نعمتى را مذمت نمىفرمود، و در خصوص طعامها مذمت نمىكرد و از طعم آن تعريف هم نمىنمود، دنيا و ناملايمات آن هرگز او را به خشم در نمىآورد، و وقتى كه حقى پايمال مىشد از شدت خشم كسى او را نمىشناخت، و از هيچ چيزى پروا نداشت تا آنكه احقاق حق مىكرد، و اگر به چيزى اشاره مىفرمود با تمام كف دست اشاره مىنمود، و وقتى از مطلبى تعجب مىكرد دستها را پشت و روى مىكرد و وقتى سخن مىگفت انگشت ابهام دست چپ را به كف دست راست مىزد، و وقتى غضب مىفرمود، روى مبارك را مىگرداند در حالتى كه چشمها را هم مىبست، و وقتى مىخنديد خندهاش تبسمى شيرين بود به طورى كه تنها دندانهاى چون تگرگش نمايان مىشد.
صدوق(عليه الرحمه)در كتاب مزبور مىگويد: تا اينجا روايت ابى القاسم بن منيع از اسماعيل بن محمد بن اسحاق بن جعفر بن محمد بود، و از اين پس تا آخر روايت عبد الرحمن است، در اين روايت حسن بن على(ع)مىفرمايد: تا مدتى من اين اوصاف را كه از دائى خود شنيده بودم از حسين(ع)كتمان مىكردم، تا اينكه وقتى برايش نقل كردم، ديدم او بهتر از من وارد است، پرسيدم تو از كه شنيدى، گفت من از پدرم امير المؤمنين (ع)از وضع داخلى و خارجى رسول خدا(ص)و هم چنين از چگونگى مجلسش و از شكل و شمايلش سؤال كردم، آن جناب نيز چيزى را فروگذار نفرمود.
حسين(ع)براى برادر خود چنين نقل كرد كه: من از پدرم از روش رفتار رسول خدا(ص)در منزل پرسيدم، فرمود: به منزل رفتنش به اختيار خود بود، و وقتى تشريف مىبرد، وقت خود را در خانه به سه جزء تقسيم مىكرد، قسمتى را براى عبادت خدا، و قسمتى را براى به سر بردن با اهلش و قسمتى را به خود اختصاص مىداد، در آن قسمتى هم كه مربوط به خودش بود، باز به كلى قطع رابطه نمىكرد، بلكه مقدارى از آن را بوسيله خواص خود در كارهاى عامه مردم صرف مىفرمود، و از آن مقدار چيزى را براى خود ذخيره نمىكرد.از جمله سيره آن حضرت اين بود كه اهل فضل را با ادب خود ايثار مىفرمود، و هر كس را به مقدار فضيلتى كه در دين داشت احترام مىنمود، و حوائجشان را برطرف مىساخت، چون حوائجشان يكسان نبود، بعضى را يك حاجت بود و بعضى را دو حاجت و بعضى را بيشتر، رسول خدا(ص)با ايشان مشغول مىشد و ايشان را سرگرم اصلاح نواقصشان مىكرد، و از ايشان در باره امورشان پرسش مىكرد، و به معارف دينيشان آشنا مىساخت، و در اين باره هر خبرى كه مىداد دنبالش مىفرمود : حاضرين آنرا به غائبين برسانند، و نيز مىفرمود: حاجت كسانى را كه به من دسترسى ندارند به من ابلاغ كنيد، و بدانيد كه هر كس حاجت اشخاص ناتوان و بى رابطه با سلطان را نزد سلطان برد، و آنرا برآورده كند، خداى تعالى قدمهايش را در روز قيامت ثابت و استوار مىسازد.در مجلس آن حضرت غير اينگونه مطالب ذكر نمىشد، و از كسى سخنى از غير اين سنخ مطالب نمىپذيرفت، مردم براى درك فيض و طلب علم شرفياب حضورش مىشدند و بيرون نمىرفتند مگر اينكه دلهاى شان سرشار از علم و معرفت بود و خود از راهنمايان و ادله راه حق شده بودند.
سپس از پدرم امير المؤمنين(ع)از برنامه و سيره آن جناب در خارج از منزل پرسيدم، فرمود : رسول خدا(ص)زبان خود را از غير سخنان مورد لزوم باز مىداشت، و با مردم انس مىگرفت، و آنان را از خود رنجيده خاطر نمىكرد، بزرگ هر قومى را احترام مىكرد، و توليت امور قوم را به او واگذار مىنمود، هميشه از مردم برحذر بود، و خود را مىپائيد، و در عين حال بشره و خلق خود را درهم نمىپيچيد، همواره از اصحاب خود تفقد مىكرد، و از مردم حال مردم را مىپرسيد، و هر عمل نيكى را تحسين و تقويت مىكرد، و هر عمل زشتى را تقبيح مىنمود، در همه امور ميانه رو بود، گاهى افراط و گاهى تفريط نمىكرد، از غفلت مسلمين و انحرافشان غافل نبود، و در باره حق، كوتاهى نمىكرد و از آن تجاوز نمىنمود، در ميان اطرافيان خود كسى را برگزيدهتر و بهتر مىدانست كه داراى فضيلت بيشتر و براى مسلمين خيرخواهتر بود، و در نزد او مقام و منزلت آن كسى بزرگتر بود كه مواسات و پشتيبانيش براى مسلمين بهتر بود.
سيد الشهداء(ص)سپس فرمود: من از پدر بزرگوارم از وضع مجلس رسول الله(ص)پرسيدم، فرمود : هيچ نشست و برخاستى نمىكرد مگر با ذكر خدا، و در هيچ مجلسى جاى مخصوصى براى خود انتخاب نمىكرد، و از صدرنشينى نهى مىفرمود، و در مجالس هر جا كه خالى بود مىنشست، و اصحاب را هم دستور مىداد كه چنان كنند.و در مجلس، حق همه را ادا مىكرد، به طورى كه احدى از همنشينانش احساس نمىكرد كه از ديگران در نزد او محترمتر است، و هر كسى كه شرفياب حضورش مىشد اين قدر صبر مىكرد تا خود او برخيزد و برود، و هر كس حاجتى از او طلب مىكرد برنمىگشت مگر اينكه يا حاجت خود را گرفته بود، يا با بيانى قانع، دلخوش شده بود، خلق نازنينش اينقدر نرم بود كه به مردم اجازه مىداد او را براى خود پدرى مهربان بپندارند، و همه نزد او در حق مساوى بودند، مجلسش، مجلس حلم و حيا و راستى و امانت بود و در آن صداها بلند نمىشد، و نواميس و احترامات مردم هتك نمىگرديد، و اگر احيانا از كسى لغزشى سر مىزد، آن جناب طورى تاديبش مىفرمود كه براى هميشه مراقب مىشد، همنشينانش همه با هم متعادل بودند، و مىكوشيدند كه با تقوا يكديگر را مواصلت كنند، با يكديگر متواضع بودند، بزرگتران را احترام نموده و به كوچكتران مهربان بودند، و صاحبان حاجت را بر خود مقدم مىشمردند، و غريبها را حفاظت مىكردند.
و نيز فرمود: پرسيدم سيره آن حضرت در ميان همنشينانش چطور بود؟فرمود: دائما خوشرو و نرمخو بود، خشن و درشت خو و داد و فرياد كن و فحاش و عيب جو و همچنين مداح نبود، و به هر چيزى كه رغبت و ميل نداشت بى ميلى خود را در قيافه خود نشان نمىداد و لذا اشخاص از پيشنهاد آن مايوس نبودند، اميدواران را نااميد نمىكرد، نفس خود را از سه چيز پرهيز ميداد: 1 ـ مراء و مجادله 2 ـ پر حرفى 3 ـ گفتن حرفهاى بدرد نخور.و نسبت به مردم نيز از سه چيز پرهيز مىكرد: 1 ـ هرگز احدى را مذمت و سرزنش نمىكرد 2 ـ هرگز لغزش و عيبهايشان را جستجو نمىنمود 3 ـ هيچ وقت حرف نمىزد مگر در جائى كه اميد ثواب در آن مىداشت.
و وقتى تكلم مىفرمود همنشينانش سرها را به زير مىانداختند گوئى مرگ بر سر آنها سايه افكنده است، و وقتى ساكت مىشد، آنها تكلم مىكردند، و در حضور او نزاع و مشاجره نمىكردند، و اگر كسى تكلم مىكرد ديگران سكوت مىكردند تا كلامش پايان پذيرد، و تكلمشان در حضور آن جناب به نوبت بود، اگر همنشينانش از چيزى به خنده مىافتادند، آن جناب نيز مىخنديد و اگر از چيزى تعجب مىكردند او نيز تعجب مىكرد، و اگر ناشناسى از آن حضرت چيزى مىخواست و در درخواستش اسائه ادب و جفائى مىكرد، آن جناب تحمل مىنمود، به حدى كه اصحابش در صدد رفع مزاحمت او برميامدند و آن حضرت مىفرمود: هميشه صاحبان حاجت را معاونت و يارى كنيد، و هرگز ثناى كسى را نمىپذيرفت مگر اينكه به وى احسانى كرده باشد، و كلام احدى را قطع نمىكرد مگر اينكه مىديد كه از حد مشروع تجاوز مىكند كه در اين صورت يا به نهى و بازداريش از تجاوز يا به برخاستن از مجلس كلامش را قطع مىكرد.
سيد الشهداء(ع)مىفرمايد: سپس از سكوت آن حضرت پرسيدم، فرمود:
سكوت رسول خدا(ص)چهار جور بود: 1 ـ حلم 2 ـ حذر 3 ـ تقدير 4 ـ تفكر.سكوتش از حلم و صبر اين بود كه هيچ چيز آن حضرت را به خشم در نمىآورد و از جاى نمىكند، و سكوتش از حذر در چهار مورد بود:
1 ـ در جائى كه مىخواست وجهه نيكو و پسنديده كار را پيدا كند تا مردم نيز در آن كار به وى اقتدا نمايند.
2 ـ در جائى كه حرف زدن قبيح بود و مىخواست بطرف ياد دهد تا او نيز از آن خوددارى كند .
3 ـ در جائى كه مىخواست در باره صلاح امتش مطالعه و فكر كند.
4 ـ در مواردى كه مىخواست دست به كارى زند كه خير دنيا و آخرتش در آن بود.
و سكوتش از تقدير اين بود كه مىخواست همه مردم را به يك چشم ديده و به گفتار همه به يك نحو استماع فرمايد، و اما سكوتش در تفكر عبارت بود از تفكر در اينكه چه چيزى باقى است و چه چيزى فانى. (1)
مؤلف: اين روايت را صاحب كتاب مكارم الاخلاق از كتاب محمد بن اسحاق بن ابراهيم طالقانى به طريقى كه او به حسنين(ع)دارد نقل كرده (2) ، مرحوم مجلسى هم در بحار الانوار فرموده (3) ، كه اين روايت از اخبار مشهور است، عامه هم آنرا در بيشتر كتابهاى خود نقل كردهاند، سپس مؤلف اضافه مىكند كه بر طبق مفاد اين روايت و يا بعضى از مضامين آن، روايات بسيارى از صحابه رسول خدا(ص)نقل شده است.
شرح و تفسير كلمات و جملات روايت مشهورى كه در باره اوصاف جسمى و احوال روحى پيامبر اكرم(ص)نقل شده است
كلمه''مربوع''بمعناى كسى است كه اندامى متوسط داشته باشد، نه كوتاه قد و نه بلند بالا، و كلمه''مشذب''بمعناى بلندقامتى است كه در عين حال لاغر اندام باشد و گوشتى بر بدن نداشته باشد و كلمه''رجل''در جمله''رجل الشعر''بر وزن خلق، صفتى است مشتق از ماده''فعل يفعل''وقتى مىگويند فلانى''رجل الشعر''است معنايش اين است كه موى سر و روى او نه بطور كامل مستقيم و افتاده است و نه بطور كامل مجعد و فرفرى است بلكه بين اين دو حالت است.
و كلمه''ازهر اللون''باين معنا است كه آنجناب رنگ چهره مباركش براق و صاف بود و كلمه''أزج ''وقتى در مورد ابروان استعمال مىشود بمعناى باريك و طولانى بودن آنست و اينكه در روايت آمده: ''سوابغ فى غير قرن''معنايش اينست كه ابروان آنجناب متصل بيكديگر نبود و از يكديگر فاصله داشت و كلمه''اشم''بمعناى كسى است كه بينى او داراى شمم باشد، يعنى قصبه بينيش برآمدگى داشته باشد، و منظور راوى اين بوده كه بين دو ابرويش نورى تلألوء مىكرد كه اگر كسى خوب دقت نمىكرد بنظرش مىرسيد بلندى و ارتفاعى است كه بر بينى آنجناب است و''كث اللحيه ''كسى را مىگويند كه محاسنش پر پشت و بلند نباشد و ''سهل الخد''بكسى گويند كه گونهاى صاف و كشيده داشته باشد و در آن گوشت زيادى نباشد و''ضليع الفم''بكسى گويند كه دهانى فراخ داشته باشد و اين در مردان از محاسن شمرده مىشود و''مفلج''از ماده''فلجه''(با دو فتحه)بكسى اطلاق مىشود كه فاصله ما بين دو قدمش يا بين دو دستش و يا بين دندانهايش زياد باشد و''اشنب''به كسى گفته مىشود كه دندانهايش سفيد باشد.
و''مشربة''بمعناى موئى است كه از وسط سينه تا روى شكم انسان مىرويد و كلمه ''دمية'' ـ بضم دال ـ بمعناى آهو است و''منكب''محل اتصال استخوان شانه و بازو است و ''كراديس''جمع''كردوس ''است كه بمعناى مفصل و محل اتصال دو استخوان است و در جمله''انور المتجرد''گويا كلمه''متجرد ''اسم فاعل از تجرد باشد كه بمعناى عريان بودن از لباس و امثال آنست و منظور از اين جمله اين است كه آنجناب وقتى برهنه ميشده خلقت و ظاهر بدن مباركش زيبا بود و كلمه''لبه'' ـ بضمه لام و تشديد باء ـ آن نقطهاى است از سينه كه قلاده در آنجا قرار مىگيرد و كلمه ''سره''بمعناى ناف است و كلمه''زند''محل اتصال قلمه دست به كف دست است(آنجا كه نبض مىزند)و كلمه''رحب الراحة''بمعناى كسى است كه كف دستش وسيع باشد و كلمه''شتن''(با دو فتحه)بمعناى درشتى كف دستها و ساختمان پاها است و كلمه''سبط القصب''در وصف كسى استعمال مىشود كه استخوانهاى بدنش مستقيم و بدون كجى و برآمدى باشد و جمله''خمصان الاخمصين''در وصف كسى مىآيد كه كف پايش تخت نباشد و هنگام ايستادن همه آن به زمين نچسبد چون''اخمص''آن محلى است از كف پا كه بزمين نمىچسبد و''خمصان''بمعناى لاغر بودن باطن پا است، در نتيجه ''خمصان الاخمصين ''اين معنا را افاده مىكند كه وسط كف پاى آنجناب با دو طرف آن يعنى طرف انگشتان و طرف پاشنه تفاوت بسيار داشت و از آن دو طرف بلندتر بود و كلمه ''فسحة''بمعناى وسعت است و''قلع ''بمعناى راه رفتن بقوت است و''تكفوء''در راه رفتن بمعناى راه رفتن با تمايل است(مثل كسيكه از كوه پائين مىآيد)و''ذريع المشية''بكسى گفته مىشود كه بسرعت راه برود، و كلمه''صب''بمعناى سرازيرى راه و يا زمين سرازير است و''خافض الطرف''را جمله بعد كه مىگويد: ''نظره الى الارض ''معنا كرده، يعنى آنجناب همواره نگاهش بطرف زمين بوده و كلمه''اشداق''جمع''شدق'' ـ بكسره شين ـ است كه بمعناى زاويه دهان از طرف داخل است.و يا به عبارتى باطن گونههاى است، و اينكه در روايت آمده سخن را با''اشداق''خود آغاز و با''أشداق''خود ختم مىكرد كنايه است از فصاحت، وقتى گفته مىشود فلانى تشدق كرد معنايش اين است كه شدق خود را بمنظور فصيح سخن گفتن پيچاند و كلمه''دمث''از ماده''دماثة''است كه جمله بعد آنرا تفسير نموده، مىگويد :
''ليس بالجافى و لا بالمهين''يعنى سخن گفتنش ملايم و خالى از خشونت و نرمى بيش از اندازه بود كلمه''ذواق''بمعناى هر طعام چشيدنى است و كلمه''انشاح''از ماده''نشوح'' است و''انشاح''يعنى اعراض كرد و منظور از جمله''يفتر عن مثل حب الغمام''اين است كه خندهاش بسيار شيرين و نمكين بود، لبها اندكى باز مىشد و دندانهائى چون تگرگ را نمودار مىساخت و منظور از جمله''فيرد ذلك بالخاصة على العامة''معنايش اين است كه در آن يك سوم وقتى كه در خانه بخودش اختصاص مىداد نيز بكلى از مردم منقطع نمىشد بلكه بوسيله خواص با عامه مردم مرتبط مىشد، مسائل آنانرا پاسخ مىداد و حوائجشان را برمىآورد و هيچ چيز از آن يك سوم وقت را كه مخصوص خودش بود از مردم دريغ نمىكرد.
و كلمه''رواد''جمع''رائد''است و رائد بمعناى آن كسى است كه پيشاپيش كاروان مىرود تا براى كاروانيان منزل و براى حيوانات آنان چراگاهى پيدا كند و كارهائى ديگر از اين قبيل انجام دهد.و منظور از جمله''لا يوطن الا ما كنت و ينهى عن ايطانها''اين است كه رسول خدا(ص)جاى معينى از مجلس را بخود اختصاص نمىداد و چنين نبود كه اهل مجلس آن نقطه را خاص آنحضرت بدانند و كسى در آنجا ننشيند، زيرا مىترسيد عنوان بالانشينى و تقدم پيدا كند، و ديگرانرا نيز از چنين عملى نهى مىكرد.و جمله''اذا انتهى الى قوم...''بمنزله تفسير آن جمله است، و معناى جمله''لا تؤبن فيه الحرم''اينست كه در حضور آنجناب كسى جرات نمىكرد از ناموس مردم به بدى ياد كند و اين فعل از ماده''ابنة''ـ بضم همزه ـ گرفته شده كه بمعناى عيب است و كلمه''حرم'' ـ بضمه حاء و فتحه راء ـ جمع ''حرمة''است.و كلمه''تثنى''در جمله: ''لا تثنى فلتاته ''از''تثنيه''گرفته شده كه بمعناى تكرار كردن است و كلمه''فلتات''جمع''فلتة''است كه بمعناى لغزش است و معناى جمله اين است كه اگر احيانا در مجلس آنجناب از احدى از جلساء لغزشى سر مىزند حضرت به همه مىفهماند كه اين عمل لغزش و خطا است و ديگر از كسى تكرار نشود و كلمه'' بشر''ـ بكسره باء و سكون شين ـ بمعناى بشاش بودن چهره است و كلمه''صخاب''در باره كسى استعمال مىشود كه فريادى گوش خراش داشته باشد.
و در جمله''حديثهم عنده حديث أوليتهم''كلمه''أولية''جمع''ولى''است و گويا مراد از آن تابع و دنبال رو باشد، و معناى جمله اين باشد كه أصحاب وقتى با آن جناب سخن مىگفتند نوبت را رعايت مىكردند و چنين نبود كه يكى در سخن ديگرى داخل شود و يا مادام كه سخن او تمام نشده سخن بگويد و يا مانع يكديگر شوند، و معناى جمله''حتى أن كان أصحابه يستجلبونهم''اين است كه اصحاب آن جناب وقتى مىديدند غريبهها و ناآشنايان به اخلاق آن جناب و با حرفهاى خارج از نزاكت خود آنجناب را مىآزارند آنان را نزد خود مىخواندند تا رسول خدا(ص)را از شر آنان نجات دهند.
و معناى جمله''و لا يقبل الثناء الا من مكافىء''اين است كه مدح و ثناء را تنها در مقابل نعمتى كه به يكى از آنان داده بود مىپذيرفت و اين عمل همان شكرى است كه در اسلام مدح شده پس كلمه''مكافىء''يا از مكافات بمعناى جزا دادن است و يا از مكافات بمعناى مساوات است كه اگر باين معنا باشد معناى جمله چنين مىشود: رسول خدا (ص)مدح و ثناء را از كسى مىپذيرفت كه مدح را به مقدارى كه طرف استحقاقآنرا دارد اداء كند نه بيش از آن، و از كسى كه در مدحش اغراق مىكرده و زياده روى مىنموده نمىپذيرفت.
و معناى جمله: ''و لا يقطع على احد كلامه حتى يجوز''اين است كه آنجناب سخن هيچ گويندهاى را قطع نمىكرد مگر آنكه از حق تجاوز مىكرده كه در آنصورت تذكر ميداده كه اين سخن تو درست نيست و يا برمىخاسته و مىرفته، و كلمه''استفزاز''بمعناى استخفاف است و منظور راوى اين است كه هيچ صحنهاى آنجناب را آنچنان بخشم در نمىآورد كه عقلش سبك شود و از جاى كنده شود.
2 ـ و در كتاب احياء العلوم است كه: رسول خدا گفتارش از همه فصيحتر و شيرينتر بود ـ تا آنجا كه ميگويد ـ : و سخنانش همه كلمات كوتاه و جامع و خالى از زوائد و وافى به تمام مقصود بود، و چنان بود كه گوئى اجزاى آنان تابع يكديگرند، وقتى سخن مىگفت بين جملات را فاصله مىداد تا اگر كسى بخواهد سخنانش را حفظ كند فرصت داشته باشد، جوهره صدايش بلند و از تمامى مردم خوشنغمهتر بود. (4)
3 ـ و شيخ در كتاب تهذيب به سند خود از اسحاق بن جعفر از برادرش موسى بن جعفر از پدران بزرگوارش از على(ع)نقل كرده كه فرمود: از رسول خدا(ص)
شنيدم كه مىفرمود: من مبعوث شدهام به مكارم اخلاق و محاسن آن (5) .
4 ـ و در كتاب مكارم الاخلاق است كه ابى سعيد خدرى گفت: حياى رسول خدا (ص)از عروس حجله بيشتر بود، و چنان بود كه اگر چيزى را دوست نمىداشت ما از قيافهاش مىفهميديم. (6)
5 ـ و در كتاب كافى به سند خود از محمد بن مسلم روايت مىكند كه گفت: شنيدم كه حضرت ابو جعفر(ع)مىفرمود: فرشتهاى نزد رسول الله(ص)آمد و عرض كرد: خدايت مخير فرموده كه اگر خواهى بندهاى متواضع و رسول باشى و اگر خواهى پادشاهى رسول باشى، جبرئيل اين صحنه را مىديد رسول خدا(ص)از راه مشورت به جبرئيل نگريست، او با دست اشاره كرد كه افتادگى را اختيار كن و لذا رسول الله (ص)در جواب آن فرشته فرمود: بندگى و تواضع را با رسالت اختيار كردم، فرشته مزبور در حالى كه كليد خزينههاى زمين را در دست داشت گفت: اينك چيزى هم از آنچه در نزد خدايت دارى كاسته نشد. (7)
6 ـ و در نهج البلاغه مىفرمايد: پس بايد كه تاسى كنى به نبى اطهر و اطيب ـ تا آنجا كه مىفرمايد ـ از خوردنيهاى دنيا اندك و به اطراف دندان خورد، و دهان خود را از آن پر نكرد و به آن التفاتى ننمود، لاغرترين اهل دنيا بود از حيث تهى گاه و گرسنهترين شان بود از جهت شكم، خزائن دنيا بر او عرضه شد، ليكن او از قبولش استنكاف نمود، وقتى فهميد كه خداى تعالى چيزى را دشمن دارد او نيز دشمن مىداشت، و هر چيزى را كه خداى تعالى حقير مىدانست او نيز تحقيرش مىكرد، و ما بر عكس آن جنابيم و اگر از معايب چيزى در ما نبود جز همينكه دوست مىداريم دنيائى را كه خدا دشمن داشته و بزرگ مىشماريم دنيائى را كه خدايش تحقير كرده، همين براى شقاوت و بدبختى و نافرمانيمان بس بود، و حال آنكه رسول الله(ص)روى زمين غذا مىخورد، و چون بندگان مىنشست، و كفش خود را بدست خود مىدوخت، و بر الاغ لخت سوار مىشد، و شخصى ديگرى را هم پشت سر خود بر آن حيوان سوار مىكرد، وقتى ديد پرده در خانهاش تصوير دارد به يكى از زنان خود فرمود: اى فلان اين پرده را از نظرم پنهان كن تا آنرا نبينم، چون هر وقت چشمم بدان مىافتد به ياد دنيا و زخارف آن مىافتم، آرى به قلب و از صميم دل از دنيا اعراض كرده بود، و يادش را در دل خود كشته و از بين برده بود، تا جائى كه دوست مىداشت زينت دنيا را حتى به چشم هم نبيند تا هوس لباس فاخر نكند، و دنيا را خانه قرار نبيند، و اميدوار اقامت در آن نشود، از اين رو دنيا را به كلى از دل خود بيرون كرد، و ياد آن را از قلب كوچ داد، و از نظر دور بين خود هم پنهان نمود، آرى وقتى شخصى از چيزى بدش آيد نظر كردن بان را هم دوست نمىدارد، حتى دوست نمىدارد كه كسى نزد او اسم آن چيز را ببرد (8) .
7 ـ و در كتاب احتجاج از موسى بن جعفر از پدرش و از پدرانش از حسن بن على از پدرش على (ع)روايت كرده كه در ضمن خبرى طولانى فرمود: رسول خدا (ص)از خوف خداى عز و جل آنقدر مىگريست كه سجاده و مصلايش از اشك چشم او تر مىشد، با اينكه جرم و گناهى هم نداشت (9) .
8 ـ و در كتاب مناقب است كه رسول الله(ص)آنقدر مىگريست كه بيهوش مىشد، خدمتش عرضه مىداشتند مگر خداى تعالى در قرآن نفرموده كه خداوند از گناهان گذشته و آينده تو، در گذشته پس اين همه گريه براى چيست؟!مىفرمود: درست است كه خدا مرا بخشيده، ليكن من چرا بندهاى شكرگزار نباشم، و همچنين بود بيهوشىهاى على بن ابى طالب وصى آن حضرت در مقام عبادتش (10) .
مؤلف: گويا سائل خيال مىكرده كه بطور كلى عبادت براى ايمنى از عذاب است، و حال آنكه چنين نيست، بلكه رواياتى وارد شده كه عبادت از ترس عذاب مانند عبادت بندگان از ترس موالى است، بناى پاسخ آن جناب هم بر اين است كه عبادت از باب شكر خداى سبحان است، و اين چنين عبادت، عبادت كرام و قسم ديگرى است از عبادت.
و در ماثور از ائمه اهل بيت(ع)هم وارد شده كه بعضى از عبادتها از ترس عقاب است و اين عبادت نظير عبادتى است كه غلامان براى آقاى خود و از ترس او انجام مىدهند، و بعضى از عبادات عبادتى است كه به طمع ثواب انجام مىشود، اين عبادت نظير عبادت تجار است كه از هر كارى سود آنرا در نظر دارند، و بعضى از آنها عبادتى است كه به خاطر اداى شكر نعمتهاى خداى سبحان انجام مىشود (11) .
و در بعضى روايات از اين قسم عبادت تعبير شده به اينكه بخاطر محبت خداى سبحان انجام مىشود، و در بعضى از روايات ديگر دارد كه بخاطر اين انجام مىشود كه خدا را اهل و سزاوار عبادت مىبيند.
و ما در تفسير جمله''سيجزى الله الشاكرين'' (12) در جلد چهارم ص 75 اين كتاب در باره معناى اين روايات بطور مفصل بحث كرديم، و در آنجا گفتيم كه شكر در عبادت خدا، عبارتست از اخلاص نيت براى خدا، و شاكرين همان مخلصين(به فتح لام)از بندگان خدايند، و مقصود از آيه شريفه''سبحان الله عما يصفون.الا عباد الله المخلصين'' (13) و امثال آن، همين مخلصين مىباشند.
9 ـ و در كتاب ارشاد ديلمى است كه ابراهيم خليل(ع)وقتى به نماز مىايستاد جوش و خروشى نظير هيجان و اضطراب اشخاص ترسيده، از او شنيده مىشد، و رسول الله(ص)هم همينطور بود (14) .
10 ـ و در تفسير ابى الفتوح از ابى سعيد خدرى روايت شده كه گفت: وقتى آيه شريفه ''و اذكروا الله كثيرا ـ و خدا را بسيار ذكر كنيد''نازل شد رسول الله(ص)مشغول به ذكر خدا گشت تا جائى كه كفار مىگفتند اين مرد جن زده شده است (15) .
11 ـ و در كتاب كافى به سند خود از زيد شحام از امام صادق(ع)نقل مىكند كه فرمود: رسول خدا(ص)در هر روز هفتاد بار توبه مىكرد، پرسيدم آيا هفتاد بار مىگفت''استغفر الله و اتوب اليه''؟فرمودند: نه، بلكه مىگفت: ''اتوب الى الله''عرض كردم رسول خدا(ص)توبه مىكرد و گناه مرتكب نمىشد و ما توبه مىكنيم و باز تكرار مىنمائيم، فرمود: ''الله المستعان ـ بايد از خدا مدد گرفت'' (16) .
12 ـ و در كتاب مكارم الاخلاق از كتاب: ''النبوة''از على(ع)نقل مىكند كه آن جناب هر وقت رسول خدا(ص)را وصف مىكرد مىفرمود: كف دستش از تمامى كفها سخىتر و سينهاش از همه سينهها جرأتدارتر و لهجهاش از همه لهجهها و زبانها راستگوتر و به عهد و پيمان از همه مردم وفادارتر و خوى نازنينش از خوى همه نرمتر و دودمانش از همه دودمانها كريمتر و محترمتر، اگر كسى ناگهانى ميديدش از او هيبت مىبرد و اگر كسى با او از روى معرفت همنشين بود دوستش مىداشت، قبل از او و بعد از او من هرگز كسى را مثل او نديدم. (17)
13 ـ و در كتاب كافى به سند خود از عمر بن على از پدر بزرگوارش نقل مىكند كه فرمود : از جمله سوگندهاى رسول خدا اين بود كه مىفرمود: ''لا و استغفر الله ـ نه، و از خدا آمرزش مىخواهم''. (18)
14 ـ و در احياء العلوم است كه آن جناب وقتى خيلى خوشحال مىشد زياد دست به محاسن شريف خود مىكشيد (19) .
15 ـ و نيز در همان كتاب است كه: رسول خدا(ص)سخىترين مردم بود، بطورى كه هيچ وقت درهم و دينارى نزدش نمىماند، حتى اگر وقتى چيزى نزدش زيادى مىماند و تا شب كسى را نمىيافت كه آنرا به او بدهد، به خانه نمىرفت تا ذمه خود را از آن برى سازد و آنرا به محتاجى برساند، و از آنچه خدا روزيش مىكرد بيش از آذوقه يكسال از خرما و جوى كه در دسترس بود براى خود ذخيره نمىكرد و مابقى را در راه خدا صرف مىكرد، كسى از آن جناب چيزى درخواست نمىكرد مگر اينكه آن حضرت حاجتش را هر چه بود برآورده مىنمود، و همچنين مىداد تا آنكه نوبت مىرسيد به غذاى ذخيره يكسالهاش از آنهم ايثار مىفرمود، و بسيار اتفاق مىافتاد كه قبل از گذشتن يكسال قوت خود را انفاق كرده و اگر چيز ديگرى عايدش نمىشد خود محتاج شده بود.
غزالى سپس اضافه مىكند كه: رسول خدا(ص)حق را انفاذ مىكرد اگر چه ضررش عايد خودش و يا اصحابش مىشد.
و نيز مىگويد: رسول خدا(ص)دشمنان زيادى داشت و با اينحال در بين آنان تنها و بدون نگهبان رفت و آمد مىكرد.
و نيز مىگويد كه هيچ امرى از امور دنيا آن جناب را به هول و هراس در نمىآورد.
و نيز مىگويد: رسول خدا(ص)با فقرا مىنشست و با مساكين هم غذا مىشد و كسانى را كه داراى فضائل اخلاقى بودند احترام مىكرد، و با اشخاص آبرومند الفت مىگرفت، به اين معنى كه به آنان احسان مىنمود، و خويشاوندان را در عين اينكه بر افضل از آنان مقدم نمىداشت صله رحم مىكرد، به احدى از مردم جفا نمىنمود، و عذر هر معتذرى را مىپذيرفت.
و نيز مىگويد: رسول خدا(ص)داراى غلامان و كنيزانى بود و در خوراك و پوشاك از ايشان برترى نمىجست، و هيچ دقيقهاى از عمر شريفش را بيهوده و بدون عملى در راه خدا و يا كارى از كارهاى لازم خويشتن نمىگذراند، و گاهى براى سركشى به اصحاب خود به باغاتشان تشريف مىبرد، و هرگز مسكينى را براى تهى دستى و يا مرضش تحقير نمىكرد و از هيچ سلطانى به خاطر سلطنتش نمىترسيد، آن فقير و اين سلطان را به يك نحو دعوت به توحيد مىنمود (20) .
16 ـ و نيز در كتاب مزبور مىگويد: رسول خدا(ص)از همه مردم ديرتر به غضب درمىآمد و از همه زودتر آشتى مىكرد و خشنود مىشد و از همه مردم رؤوفتر به مردم بود و بهترين مردم و نافعترين آنان بود براى مردم (21) .
17 ـ و نيز در آن كتاب مىگويد: رسول خدا(ص)چنان بود كه اگر مسرور و راضى مىشد مسرت و رضايتش براى مردم بهترين مسرتها و رضايتها بود، اگر موعظه مىكرد موعظهاش جدى بود نه به شوخى، و اگر غضب مىكرد ـ و البته جز براى خدا غضب نمىكرد ـ هيچ چيزى تاب مقاومت در برابر غضبش را نداشت، و هم چنين در تمامى امورش همينطور بود، وقتى هم كه به مصيبتى و يا به ناملايمى برمىخورد امر را به خدا واگذار مىكرد، و از حول و قوه خويش تبرى مىجست و از خدا راه چاره مىخواست (22) .
مؤلف: معانى توكل بر خدا و تفويض امر به او و تبرى از حول و قوه خويشتن و راه چاره از خدا خواستن همه به هم مربوط و برگشت همه آنها به يك اصل است و آن اين است كه براى امور استنادى است به اراده الهىاى كه غالب بر هر اراده ديگرى است و هرگز مغلوب نمىشود و قدرت الهىاى كه مافوق هر قدرت و غير متناهى است، و اين خود معنا و حقيقتى است كه كتاب خدا و سنت رسول گراميش متفقا مردم را به اعتقاد بر آن و عمل بر طبق آن دعوت كردهاند، قرآن كريم مىفرمايد: ''و على الله فليتوكل المتوكلون'' (23) و نيز مىفرمود:
''و افوض امرى الى الله'' (24) و نيز مىفرمود: ''و من يتوكل على الله فهو حسبه'' (25) و نيز مىفرمايد: ''الا له الخلق و الامر'' (26) و نيز مىفرمايد: ''و ان الى ربك المنتهى'' (27) و غير اين از آيات، و روايات در اين باره از حد شمارش افزون است.
و متخلق به اين خلقها و متادب به اين آداب شدن علاوه بر اينكه آدمى را در مسير حقايق و واقعيات قرار داده و عملش را منطبق بر وجهى مىسازد كه بر حسب واقع بايد آنطور واقع شود و علاوه بر اينكه آدمى را مستقر در دين فطرت كرده، و اين معنا را ارتكازى آدمى مىكند كه حقيقت هر چيزى و نشانه حقيقت بودن آن برگشت حقيقى آن است به خداى سبحان، كما اينكه خود فرمود: ''الا الى الله تصير الامور'' (28) علاوه بر اين، فائده مهم ديگرى دارد، و آن اين است كه اتكا و اعتماد انسان بر پروردگارش ـ در حالتى انسان را آشناى به پروردگارى مىكند كه داراى قدرت غير متناهى و ارادهاى قاهر غير مغلوب است ـ ارادهاش را چنان كشش داده و عزمش را چنان راسخ مىكند كه موانعى كه پيش مىآيد، در او رخنه نكرده و رنج و تعبى كه در راه رسيدن به هدف مىبيند خللى در او وارد نمىسازد و هيچ تسويلى نفسانى و وسوسه شيطانى كه بصورت خطورهاى وهمى در ضمير انسان خودنمائى مىكند آنرا از بين نمىبرد.
رواياتى چند در باره پارهاى از سنن و آداب آن حضرت در معاشرت
18 ـ و در كتاب ارشاد ديلمى است كه: رسول خدا(ص)لباس خود را خودش وصله مىزد، و كفش خود را خود مىدوخت، و گوسفند خود را مىدوشيد، و با بردگان هم غذا مىشد، و بر زمين مىنشست و بر دراز گوش سوار مىشد و ديگرى را هم پشت سر خود بر آن سوار مىكرد، و حيا مانعش نمىشد از اينكه مايحتاج خود را خودش از بازار تهيه كرده به سوى اهل خانهاش ببرد، به توانگران و فقرا دست مىداد و دست خود را نمىكشيد تا طرف دست خود را بكشد، بهر كس مىرسيد چه توانگر و چه درويش و چه كوچك و چه بزرگ سلام ميداد، و اگر چيزى تعارفش مىكردند آنرا تحقير نمىكرد اگر چه يك خرماى پوسيده بود، رسول خدا(ص)بسيار خفيف المؤنه و كريم الطبع و خوش معاشرت و خوش رو بود، و بدون اينكه، بخندد هميشه تبسمى بر لب داشت، و بدون اينكه چهرهاش در هم كشيده باشد هميشه اندوهگين به نظر مىرسيد، و بدون اينكه از خود ذلتى نشان دهد همواره متواضع بود، و بدون اينكه اسراف بورزد سخى بود، بسيار دل نازك و مهربان به همه مسلمانان بود، هرگز از روى سيرى آروغ نزد، و هرگز دست طمع به سوى چيزى دراز نكرد (29) .
19 ـ و در كتاب مكارم الاخلاق روايت شده كه: رسول الله(ص)
عادتش اين بود كه خود را در آينه ببيند و سر و روى خود را شانه زند و چه بسا اين كار را در برابر آب انجام مىداد و گذشته از اهل خانه خود را براى اصحابش نيز آرايش مىداد و مىفرمود:
خداوند دوست دارد كه بندهاش وقتى براى ديدن برادران از خانه بيرون مىرود خود را آماده ساخته آرايش دهد (30) .
20 ـ و در كتابهاى علل و عيون و مجالس به اسنادش از حضرت رضا از پدران بزرگوارش(ع)نقل كرده كه رسول الله(ص)فرمود: من از پنج چيز دست برنمىدارم تا بميرم: 1 ـ روى زمين و با بردگان غذا خوردن 2 ـ سوار الاغ برهنه شدن 3 ـ بز بدست خود دوشيدن 4 ـ لباس پشمينه پوشيدن 5 ـ و به كودكان سلام كردن، براى اين دست برنمىدارم كه امتم نيز بر آن عادت كنند و اين خود سنتى شود براى بعد از خودم (31) .
21 ـ و در كتاب فقيه از على(ع)روايت شده كه به مردى از بنى سعد فرمود:
آيا تو را از خود و از فاطمه حديث نكنم ـ تا آنجا كه فرمود ـ پس صبح شد و رسول الله (ص)بر ما وارد شد در حالى كه من و فاطمه هنوز در بستر خود بوديم، فرمود: سلام عليكم، ما از جهت اينكه در چنين حالى بوديم شرم كرده، جواب سلامش نگفتيم، بار ديگر فرمود: السلام عليكم باز ما جواب نداديم، بار سوم فرمود: السلام عليكم اينجا بود كه ترسيديم اگر جواب نگوئيم آن جناب مراجعت كنند چه عادت آن حضرت چنين بود كه سه نوبت سلام مىكرد اگر جواب مىشنيد و اذن مىگرفت داخل مىشد و گرنه برمىگشت، از اين جهت ناچار گفتيم: و عليك السلام يا رسول الله، درآى، آن حضرت بعد از شنيدن اين جواب داخل شد... (32) .
22 ـ و در كتاب كافى بسند خود از ربعى بن عبد الله از ابى عبد الله ع نقل كرده كه فرمود : رسول خدا(ص)به زنان هم سلام مىكرد و آنها سلامش را جواب مىدادند، و هم چنين امير المؤمنين(ع)، الا اينكه آن جناب سلام دادن به زنان جوان را كراهت داشت و مىفرمود: مىترسم از آهنگ صداى آنها خوشم آيد آنوقت ضرر اين كار از اجرى كه در نظر دارم بيشتر شود (33) .
مؤلف: صدوق(عليه الرحمه)هم اين روايت را بدون ذكر سند نقل كرده (34) و همچنين سبط طبرسى در كتاب المشكوة آنرا از كتاب محاسن نقل كرده است (35) .
23 ـ و نيز در كافى به سند خود از حضرت عبد العظيم بن عبد الله حسنى نقل كرده كه ايشان بدون ذكر سند از رسول خدا(ص)نقل كرده و گفته كه آن حضرت سه جور مىنشست: يكى''قرفصاء '' ـ و آن عبارت از اين بود كه ساقهاى پا را بلند مىكرد و دو دست خود را از جلو بر آنها حلقه مىزد و با دست راست بازوى چپ و با دست چپ بازوى راست را مىگرفت، دوم اينكه دو زانوى خود و نوك انگشتان پا را به زمين مىگذاشت، سوم اينكه يك پا را زير ران خود گذاشته و پاى ديگر را روى آن پهن ميكرد و هرگز ديده نشد كه چهار زانو بنشيند (36) .
24 ـ و در كتاب مكارم الاخلاق از كتاب نبوت از على(ع)نقل كرده كه فرمود: هيچ ديده نشد كه رسول خدا(ص)با كسى مصافحه كند و او جلوتر از طرف دست خود را بكشد، بلكه آنقدر دست خود را در دست او نگه ميداشت تا او دست آن جناب را رها سازد، و هيچ ديده نشد كه كسى با پر حرفى خود مزاحم آن حضرت شود و او از روى انزجار سكوت كند، بلكه آنقدر حوصله به خرج مىداد تا طرف ساكت شود و هيچ ديده نشد كه در پيش روى كسى كه در خدمتش نشسته پاى خود را دراز كند، و هيچ وقت مخير بين دو چيز نشد مگر اينكه دشوارتر آن دو را اختيار مىفرمود، و هيچ وقت در ظلمى كه به او ميشد به مقام انتقام در نيامد، مگر اينكه محارم خدا هتك شود كه در اين صورت خشم مىكرد و خشمش هم براى خداى تعالى بود، و هيچ وقت در حال تكيه كردن غذا ميل نفرمود تا از دنيا رحلت كرد، و هيچ وقت چيزى از او درخواست نشد كه در جواب بگويد: ''نه''، و حاجت هيچ حاجتمندى را رد نكرد بلكه عملا يا به زبان به قدرى كه برايش ميسور بود آنرا برآورده ميساخت، نمازش در عين تماميت از همه نمازها سبكتر و خطبهاش از همه خطبهها كوتاهتر و از هذيان دور بود، و مردم، آن جناب را به بوى خوشى كه از او به مشام مىرسيد مىشناختند، و وقتى با ديگران بر سر يك سفره مىنشست اولين كسى بود كه شروع به غذا خوردن مىكرد، و آخرين كسى بود كه از غذا دست مىكشيد، و هميشه از غذاى جلو خود ميل مىفرمود، تنها در رطب و خرما بود كه آن جناب دست دراز ميكرد و بهترش را برمىچيد، و وقتى چيزى مىآشاميد آشاميدنش با سه نفس بود، و آنرا مىمكيد و مثل پارهاى از مردم نمىبلعيد، و دست راستش اختصاص داشت براى خوردن و آشاميدن، و جز با دست راست چيزى نمىداد و چيزى نمىگرفت، و دست چپش براى كارهاى ديگرش بود، رسول خدا با دست راست كار كردن را در جميع كارهاى خود دوست مىداشت حتى در لباس پوشيدن و كفش به پا كردن و موى شانه زدنش.
و وقتى دعا مىفرمود سه بار تكرار مىكرد، و وقتى تكلم مىفرمود در كلام خود تكرار نداشت و اگر اذن دخول مىگرفت سه بار تكرار مىنمود، كلامش همه روشن بود به طورى كه هر شنوندهاى آنرا مىفهميد، وقتى تكلم مىكرد چيزى شبيه نور از بين ثنايايش بيرون مىجست، و اگر آن جناب را مىديدى مىگفتى افلج (37) است و حال آنكه چنين نبود، نگاهش همه بگوشه چشم بود، و هيچ وقت با كسى مطالبى را كه خوش آيند آنكس نبود در ميان نمىگذاشت، وقتى راه مىرفت گوئى از كوه سرازير مىشد و بارها مىفرمود بهترين شما خوش اخلاقترين شما است، هيچ وقت طعم چيزى را مذمت نمىكرد، و آنرا نمىستود، اهل علم و اصحاب حديث در حضورش نزاع نمىكردند، و هر دانشمندى كه موفق بدرك حضورش شد اين معنا را گفت كه من به چشم خود احدى را نه قبل از او و نه بعد از او نظير او نديدم (38) .
25 ـ و در كتاب كافى به سند خود از جميل بن دراج از ابى عبد الله(ع)نقل كرده كه فرمود : رسول خدا(ص)نگاههاى زير چشمى خود را در بين اصحابش به طور مساوى تقسيم كرده بود به اين معنا كه بتمام آنان بيك جور نظر مىانداخت و همه را به يك چشم مىديد، و نيز فرمود : هيچ اتفاق نيفتاد كه آن جناب پاى خود را در مقابل اصحابش دراز كند، و اگر مردى با او مصافحه مىكرد دست خود را از دست او بيرون نمىكشيد و صبر مىكرد تا طرف دست او را رها سازد، از همين جهت وقتى مردم اين معنا را فهميدند هر كس با آن جناب مصافحه مىكرد دست خود را مرتبا بطرف خود مىكشيد تا آنكه از دست آن حضرت جدا مىكرد. (39)
| |
مطلب بعدی
::
مطلب قبلی
|
|
|
| |
|
|
| |