انواع سی دی و نرم افزار های جدید

      لینک های داغ

 
   
  





تهران وب
اخبار روز :: دوستان :: تهران مانیا :: پزشکی :: بالاشهر :: ایران من
ایران 20 :: امواج :: هفت ستاره :: تهران وب :: پرشین تاپ :: طنز :: ایران شادی :: خنده :: لینک باکس :: دنیای خنده

مذهبی :: گوناگون

موضوع: آداب و سنن پيامبر گرامى اسلام-1


1 ـ در معانى الاخبار به يك طريق از ابى هاله تميمى از حسن بن على(ع)و بطريق ديگر از حضرت رضا، از آباء گرامش از على بن الحسين از حسن بن على(ع)

و به طريق ديگرى از مردى از اولاد ابى هاله از حسن بن على(ع)روايت شده كه گفت: از دائى خود هند بن ابى هاله كه رسول خدا را براى مردم وصف مى‏كرد تقاضا كردم كه مقدارى از اوصاف آن حضرت را براى من نيز بيان كند، بلكه به اين وسيله علاقه‏ام به آن جناب بيشتر شود او نيز تقاضايم را پذيرفت و گفت:
رسول خدا(ص)مردى بود كه در چشم هر بيننده بزرگ و موقر مى‏نمود و روى نيكويش در تلألؤ چون ماه تمام و قامت رعنايش از قامت معتدل بلندتر و از بلندبالايان كوتاهتر بود، سرى بزرگ و موئى كه پيچ داشت و اگر هم گاهى موهايش آشفته ميشد شانه مى‏زد، و اگر گيسوان مى‏گذاشت از نرمه گوشش تجاوز نمى‏كرد.رنگى مهتابى و جبينى فراخ و ابروانى باريك و طولانى داشت و فاصله بين دو ابرويش فراخ بود، بين دو ابروانش رگى بود كه در مواقع خشم از خود پر مى‏شد و اين رگ به طورى براق بود كه اگر كسى دقت نمى‏كرد خيال مى‏كرد دنباله بينى آن جناب است و آن حضرت كشيده بينى است، محاسن شريفش پر پشت و كوتاه و گونه‏هايش كم گوشت و غير برجسته بود، دهانش خوشبو و فراخ و بيشتر اوقات باز و دندانهايش از هم باز و جدا و چون مرواريد سفيد، و موى وسط سينه تا شكمش باريك بود، و گردنش در زيبائى چنان بود كه تو گوئى گردن آهو است، و از روشنى و صفا تو گوئى نقره است، خلقى معتدل، بدنى فربه و عضلاتى در هم پيچيده داشت در حالى كه شكمش ازسينه جلوتر نبود، فاصله بين دو شانه‏اش زياد و به اصطلاح چهار شانه بود، مفاصل استخوانهايش ضخيم و سينه‏اش گشاد و وقتى برهنه مى‏شد بدنش بسيار زيبا و اندامش متناسب بود، از بالاى سينه تا سره خطى از مو داشت، سينه و شكمش غير از اين خط از مو برهنه بود ولى از دو ذراع و پشت شانه و بالاى سينه‏اش پر مو، و بند دستهايش كشيده و محيط كف دستش فراخ و استخوان‏بندى آن و استخوان‏بندى كف پايش درشت بود.سراپاى بدنش صاف و استخوانهايش باريك و بدون برآمدگى بود، و گودى كف پا و دستش از متعارف بيشتر و دو كف قدمش محدب و بيشتر از متعارف برآمده، و هم چنين پهن بود، به طورى كه آب بر آن قرار مى‏گرفت، وقتى قدم برمى‏داشت تو گوئى آنرا از زمين مى‏كند و بارامى گام برمى‏داشت و با وقار راه مى‏پيمود، و در راه رفتن سريع بود، و راه رفتنش چنان بود كه تو گوئى از كوه سرازير مى‏شود، و وقتى بجائى التفات مى‏كرد با تمام بدن متوجه مى‏شد، چشمهايش افتاده يعنى نگاهش بيشتر به زمين بود تا به آسمان، و آنقدر نافذ بود كه كسى را ياراى خيره شدن بر آن نبود، و به هر كس برمى‏خورد در سلام از او سبقت مى‏جست.

راوى گفت پرسيدم منطقش را برايم وصف كن، گفت: رسول خدا(ص)دائما با غصه‏ها قرين و دائما در فكر بود و يك لحظه راحتى نداشت، بسيار كم حرف بود و جز در مواقع ضرورت تكلم نمى‏فرمود، و وقتى حرف ميزد كلام را از اول تا به آخر با تمام فضاى دهان ادا مى‏كرد، اين تعبير كنايه است از فصاحت، و كلامش همه كوتاه و جامع و خالى از زوائد و وافى به تمام مقصود بود.خلق نازنينش بسيار نرم بود، به اين معنا كه نه كسى را با كلام خود مى‏آزرد و نه به كسى اهانت مى‏نمود، نعمت در نظرش بزرگ جلوه مى‏نمود، اگر چه هم ناچيز مى‏بود، و هيچ نعمتى را مذمت نمى‏فرمود، و در خصوص طعامها مذمت نمى‏كرد و از طعم آن تعريف هم نمى‏نمود، دنيا و ناملايمات آن هرگز او را به خشم در نمى‏آورد، و وقتى كه حقى پايمال مى‏شد از شدت خشم كسى او را نمى‏شناخت، و از هيچ چيزى پروا نداشت تا آنكه احقاق حق مى‏كرد، و اگر به چيزى اشاره مى‏فرمود با تمام كف دست اشاره مى‏نمود، و وقتى از مطلبى تعجب مى‏كرد دست‏ها را پشت و روى مى‏كرد و وقتى سخن مى‏گفت انگشت ابهام دست چپ را به كف دست راست مى‏زد، و وقتى غضب مى‏فرمود، روى مبارك را مى‏گرداند در حالتى كه چشمها را هم مى‏بست، و وقتى مى‏خنديد خنده‏اش تبسمى شيرين بود به طورى كه تنها دندانهاى چون تگرگش نمايان مى‏شد.

صدوق(عليه الرحمه)در كتاب مزبور مى‏گويد: تا اينجا روايت ابى القاسم بن منيع از اسماعيل بن محمد بن اسحاق بن جعفر بن محمد بود، و از اين پس تا آخر روايت عبد الرحمن است، در اين روايت حسن بن على(ع)مى‏فرمايد: تا مدتى من اين اوصاف را كه از دائى خود شنيده بودم از حسين(ع)كتمان مى‏كردم، تا اينكه وقتى برايش نقل كردم، ديدم او بهتر از من وارد است، پرسيدم تو از كه شنيدى، گفت من از پدرم امير المؤمنين (ع)از وضع داخلى و خارجى رسول خدا(ص)و هم چنين از چگونگى مجلسش و از شكل و شمايلش سؤال كردم، آن جناب نيز چيزى را فروگذار نفرمود.

حسين(ع)براى برادر خود چنين نقل كرد كه: من از پدرم از روش رفتار رسول خدا(ص)در منزل پرسيدم، فرمود: به منزل رفتنش به اختيار خود بود، و وقتى تشريف مى‏برد، وقت خود را در خانه به سه جزء تقسيم مى‏كرد، قسمتى را براى عبادت خدا، و قسمتى را براى به سر بردن با اهلش و قسمتى را به خود اختصاص مى‏داد، در آن قسمتى هم كه مربوط به خودش بود، باز به كلى قطع رابطه نمى‏كرد، بلكه مقدارى از آن را بوسيله خواص خود در كارهاى عامه مردم صرف مى‏فرمود، و از آن مقدار چيزى را براى خود ذخيره نمى‏كرد.از جمله سيره آن حضرت اين بود كه اهل فضل را با ادب خود ايثار مى‏فرمود، و هر كس را به مقدار فضيلتى كه در دين داشت احترام مى‏نمود، و حوائج‏شان را برطرف مى‏ساخت، چون حوائج‏شان يكسان نبود، بعضى را يك حاجت بود و بعضى را دو حاجت و بعضى را بيشتر، رسول خدا(ص)با ايشان مشغول مى‏شد و ايشان را سرگرم اصلاح نواقص‏شان مى‏كرد، و از ايشان در باره امورشان پرسش مى‏كرد، و به معارف دينيشان آشنا مى‏ساخت، و در اين باره هر خبرى كه مى‏داد دنبالش مى‏فرمود : حاضرين آنرا به غائبين برسانند، و نيز مى‏فرمود: حاجت كسانى را كه به من دسترسى ندارند به من ابلاغ كنيد، و بدانيد كه هر كس حاجت اشخاص ناتوان و بى رابطه با سلطان را نزد سلطان برد، و آنرا برآورده كند، خداى تعالى قدم‏هايش را در روز قيامت ثابت و استوار مى‏سازد.در مجلس آن حضرت غير اينگونه مطالب ذكر نمى‏شد، و از كسى سخنى از غير اين سنخ مطالب نمى‏پذيرفت، مردم براى درك فيض و طلب علم شرفياب حضورش مى‏شدند و بيرون نمى‏رفتند مگر اينكه دلهاى شان سرشار از علم و معرفت بود و خود از راهنمايان و ادله راه حق شده بودند.

سپس از پدرم امير المؤمنين(ع)از برنامه و سيره آن جناب در خارج از منزل پرسيدم، فرمود : رسول خدا(ص)زبان خود را از غير سخنان مورد لزوم باز مى‏داشت، و با مردم انس مى‏گرفت، و آنان را از خود رنجيده خاطر نمى‏كرد، بزرگ هر قومى را احترام مى‏كرد، و توليت امور قوم را به او واگذار مى‏نمود، هميشه از مردم برحذر بود، و خود را مى‏پائيد، و در عين حال بشره و خلق خود را درهم نمى‏پيچيد، همواره از اصحاب خود تفقد مى‏كرد، و از مردم حال مردم را مى‏پرسيد، و هر عمل نيكى را تحسين و تقويت مى‏كرد، و هر عمل زشتى را تقبيح مى‏نمود، در همه امور ميانه رو بود، گاهى افراط و گاهى تفريط نمى‏كرد، از غفلت مسلمين و انحراف‏شان غافل نبود، و در باره حق، كوتاهى نمى‏كرد و از آن تجاوز نمى‏نمود، در ميان اطرافيان خود كسى را برگزيده‏تر و بهتر مى‏دانست كه داراى فضيلت بيشتر و براى مسلمين خيرخواه‏تر بود، و در نزد او مقام و منزلت آن كسى بزرگ‏تر بود كه مواسات و پشتيبانيش براى مسلمين بهتر بود.

سيد الشهداء(ص)سپس فرمود: من از پدر بزرگوارم از وضع مجلس رسول الله(ص)پرسيدم، فرمود : هيچ نشست و برخاستى نمى‏كرد مگر با ذكر خدا، و در هيچ مجلسى جاى مخصوصى براى خود انتخاب نمى‏كرد، و از صدرنشينى نهى مى‏فرمود، و در مجالس هر جا كه خالى بود مى‏نشست، و اصحاب را هم دستور مى‏داد كه چنان كنند.و در مجلس، حق همه را ادا مى‏كرد، به طورى كه احدى از همنشينانش احساس نمى‏كرد كه از ديگران در نزد او محترم‏تر است، و هر كسى كه شرفياب حضورش مى‏شد اين قدر صبر مى‏كرد تا خود او برخيزد و برود، و هر كس حاجتى از او طلب مى‏كرد برنمى‏گشت مگر اينكه يا حاجت خود را گرفته بود، يا با بيانى قانع، دلخوش شده بود، خلق نازنينش اينقدر نرم بود كه به مردم اجازه مى‏داد او را براى خود پدرى مهربان بپندارند، و همه نزد او در حق مساوى بودند، مجلسش، مجلس حلم و حيا و راستى و امانت بود و در آن صداها بلند نمى‏شد، و نواميس و احترامات مردم هتك نمى‏گرديد، و اگر احيانا از كسى لغزشى سر مى‏زد، آن جناب طورى تاديبش مى‏فرمود كه براى هميشه مراقب مى‏شد، همنشينانش همه با هم متعادل بودند، و مى‏كوشيدند كه با تقوا يكديگر را مواصلت كنند، با يكديگر متواضع بودند، بزرگتران را احترام نموده و به كوچكتران مهربان بودند، و صاحبان حاجت را بر خود مقدم مى‏شمردند، و غريب‏ها را حفاظت مى‏كردند.

و نيز فرمود: پرسيدم سيره آن حضرت در ميان همنشينانش چطور بود؟فرمود: دائما خوش‏رو و نرم‏خو بود، خشن و درشت خو و داد و فرياد كن و فحاش و عيب جو و همچنين مداح نبود، و به هر چيزى كه رغبت و ميل نداشت بى ميلى خود را در قيافه خود نشان نمى‏داد و لذا اشخاص از پيشنهاد آن مايوس نبودند، اميدواران را نااميد نمى‏كرد، نفس خود را از سه چيز پرهيز ميداد: 1 ـ مراء و مجادله 2 ـ پر حرفى 3 ـ گفتن حرف‏هاى بدرد نخور.و نسبت به مردم نيز از سه چيز پرهيز مى‏كرد: 1 ـ هرگز احدى را مذمت و سرزنش نمى‏كرد 2 ـ هرگز لغزش و عيب‏هايشان را جستجو نمى‏نمود 3 ـ هيچ وقت حرف نمى‏زد مگر در جائى كه اميد ثواب در آن مى‏داشت.

و وقتى تكلم مى‏فرمود همنشينانش سرها را به زير مى‏انداختند گوئى مرگ بر سر آنها سايه افكنده است، و وقتى ساكت مى‏شد، آنها تكلم مى‏كردند، و در حضور او نزاع و مشاجره نمى‏كردند، و اگر كسى تكلم مى‏كرد ديگران سكوت مى‏كردند تا كلامش پايان پذيرد، و تكلم‏شان در حضور آن جناب به نوبت بود، اگر همنشينانش از چيزى به خنده مى‏افتادند، آن جناب نيز مى‏خنديد و اگر از چيزى تعجب مى‏كردند او نيز تعجب مى‏كرد، و اگر ناشناسى از آن حضرت چيزى مى‏خواست و در درخواستش اسائه ادب و جفائى مى‏كرد، آن جناب تحمل مى‏نمود، به حدى كه اصحابش در صدد رفع مزاحمت او برميامدند و آن حضرت مى‏فرمود: هميشه صاحبان حاجت را معاونت و يارى كنيد، و هرگز ثناى كسى را نمى‏پذيرفت مگر اينكه به وى احسانى كرده باشد، و كلام احدى را قطع نمى‏كرد مگر اينكه مى‏ديد كه از حد مشروع تجاوز مى‏كند كه در اين صورت يا به نهى و بازداريش از تجاوز يا به برخاستن از مجلس كلامش را قطع مى‏كرد.

سيد الشهداء(ع)مى‏فرمايد: سپس از سكوت آن حضرت پرسيدم، فرمود:
سكوت رسول خدا(ص)چهار جور بود: 1 ـ حلم 2 ـ حذر 3 ـ تقدير 4 ـ تفكر.سكوتش از حلم و صبر اين بود كه هيچ چيز آن حضرت را به خشم در نمى‏آورد و از جاى نمى‏كند، و سكوتش از حذر در چهار مورد بود:

1 ـ در جائى كه مى‏خواست وجهه نيكو و پسنديده كار را پيدا كند تا مردم نيز در آن كار به وى اقتدا نمايند.

2 ـ در جائى كه حرف زدن قبيح بود و مى‏خواست بطرف ياد دهد تا او نيز از آن خوددارى كند .

3 ـ در جائى كه مى‏خواست در باره صلاح امتش مطالعه و فكر كند.

4 ـ در مواردى كه مى‏خواست دست به كارى زند كه خير دنيا و آخرتش در آن بود.

و سكوتش از تقدير اين بود كه مى‏خواست همه مردم را به يك چشم ديده و به گفتار همه به يك نحو استماع فرمايد، و اما سكوتش در تفكر عبارت بود از تفكر در اينكه چه چيزى باقى است و چه چيزى فانى. (1)

مؤلف: اين روايت را صاحب كتاب مكارم الاخلاق از كتاب محمد بن اسحاق بن ابراهيم طالقانى به طريقى كه او به حسنين(ع)دارد نقل كرده (2) ، مرحوم مجلسى هم در بحار الانوار فرموده (3) ، كه اين روايت از اخبار مشهور است، عامه هم آنرا در بيشتر كتاب‏هاى خود نقل كرده‏اند، سپس مؤلف اضافه مى‏كند كه بر طبق مفاد اين روايت و يا بعضى از مضامين آن، روايات بسيارى از صحابه رسول خدا(ص)نقل شده است.

شرح و تفسير كلمات و جملات روايت مشهورى كه در باره اوصاف جسمى و احوال روحى پيامبر اكرم(ص)نقل شده است
كلمه''مربوع''بمعناى كسى است كه اندامى متوسط داشته باشد، نه كوتاه قد و نه بلند بالا، و كلمه''مشذب''بمعناى بلندقامتى است كه در عين حال لاغر اندام باشد و گوشتى بر بدن نداشته باشد و كلمه''رجل''در جمله''رجل الشعر''بر وزن خلق، صفتى است مشتق از ماده''فعل يفعل''وقتى مى‏گويند فلانى''رجل الشعر''است معنايش اين است كه موى سر و روى او نه بطور كامل مستقيم و افتاده است و نه بطور كامل مجعد و فرفرى است بلكه بين اين دو حالت است.

و كلمه''ازهر اللون''باين معنا است كه آنجناب رنگ چهره مباركش براق و صاف بود و كلمه''أزج ''وقتى در مورد ابروان استعمال مى‏شود بمعناى باريك و طولانى بودن آنست و اينكه در روايت آمده: ''سوابغ فى غير قرن''معنايش اينست كه ابروان آنجناب متصل بيكديگر نبود و از يكديگر فاصله داشت و كلمه''اشم''بمعناى كسى است كه بينى او داراى شمم باشد، يعنى قصبه بينيش برآمدگى داشته باشد، و منظور راوى اين بوده كه بين دو ابرويش نورى تلألوء مى‏كرد كه اگر كسى خوب دقت نمى‏كرد بنظرش مى‏رسيد بلندى و ارتفاعى است كه بر بينى آنجناب است و''كث اللحيه ''كسى را مى‏گويند كه محاسنش پر پشت و بلند نباشد و ''سهل الخد''بكسى گويند كه گونه‏اى صاف و كشيده داشته باشد و در آن گوشت زيادى نباشد و''ضليع الفم''بكسى گويند كه دهانى فراخ داشته باشد و اين در مردان از محاسن شمرده مى‏شود و''مفلج''از ماده''فلجه''(با دو فتحه)بكسى اطلاق مى‏شود كه فاصله ما بين دو قدمش يا بين دو دستش و يا بين دندانهايش زياد باشد و''اشنب''به كسى گفته مى‏شود كه دندانهايش سفيد باشد.

و''مشربة''بمعناى موئى است كه از وسط سينه تا روى شكم انسان مى‏رويد و كلمه ''دمية'' ـ بضم دال ـ بمعناى آهو است و''منكب''محل اتصال استخوان شانه و بازو است و ''كراديس''جمع''كردوس ''است كه بمعناى مفصل و محل اتصال دو استخوان است و در جمله''انور المتجرد''گويا كلمه''متجرد ''اسم فاعل از تجرد باشد كه بمعناى عريان بودن از لباس و امثال آنست و منظور از اين جمله اين است كه آنجناب وقتى برهنه ميشده خلقت و ظاهر بدن مباركش زيبا بود و كلمه''لبه'' ـ بضمه لام و تشديد باء ـ آن نقطه‏اى است از سينه كه قلاده در آنجا قرار مى‏گيرد و كلمه ''سره''بمعناى ناف است و كلمه''زند''محل اتصال قلمه دست به كف دست است(آنجا كه نبض مى‏زند)و كلمه''رحب الراحة''بمعناى كسى است كه كف دستش وسيع باشد و كلمه''شتن''(با دو فتحه)بمعناى درشتى كف دستها و ساختمان پاها است و كلمه''سبط القصب''در وصف كسى استعمال مى‏شود كه استخوانهاى بدنش مستقيم و بدون كجى و برآمدى باشد و جمله''خمصان الاخمصين''در وصف كسى مى‏آيد كه كف پايش تخت نباشد و هنگام ايستادن همه آن به زمين نچسبد چون''اخمص''آن محلى است از كف پا كه بزمين نمى‏چسبد و''خمصان''بمعناى لاغر بودن باطن پا است، در نتيجه ''خمصان الاخمصين ''اين معنا را افاده مى‏كند كه وسط كف پاى آنجناب با دو طرف آن يعنى طرف انگشتان و طرف پاشنه تفاوت بسيار داشت و از آن دو طرف بلندتر بود و كلمه ''فسحة''بمعناى وسعت است و''قلع ''بمعناى راه رفتن بقوت است و''تكفوء''در راه رفتن بمعناى راه رفتن با تمايل است(مثل كسيكه از كوه پائين مى‏آيد)و''ذريع المشية''بكسى گفته مى‏شود كه بسرعت راه برود، و كلمه''صب''بمعناى سرازيرى راه و يا زمين سرازير است و''خافض الطرف''را جمله بعد كه مى‏گويد: ''نظره الى الارض ''معنا كرده، يعنى آنجناب همواره نگاهش بطرف زمين بوده و كلمه''اشداق''جمع''شدق'' ـ بكسره شين ـ است كه بمعناى زاويه دهان از طرف داخل است.و يا به عبارتى باطن گونه‏هاى است، و اينكه در روايت آمده سخن را با''اشداق''خود آغاز و با''أشداق''خود ختم مى‏كرد كنايه است از فصاحت، وقتى گفته مى‏شود فلانى تشدق كرد معنايش اين است كه شدق خود را بمنظور فصيح سخن گفتن پيچاند و كلمه''دمث''از ماده''دماثة''است كه جمله بعد آنرا تفسير نموده، مى‏گويد :
''ليس بالجافى و لا بالمهين''يعنى سخن گفتنش ملايم و خالى از خشونت و نرمى بيش از اندازه بود كلمه''ذواق''بمعناى هر طعام چشيدنى است و كلمه''انشاح''از ماده''نشوح'' است و''انشاح''يعنى اعراض كرد و منظور از جمله''يفتر عن مثل حب الغمام''اين است كه خنده‏اش بسيار شيرين و نمكين بود، لبها اندكى باز مى‏شد و دندانهائى چون تگرگ را نمودار مى‏ساخت و منظور از جمله''فيرد ذلك بالخاصة على العامة''معنايش اين است كه در آن يك سوم وقتى كه در خانه بخودش اختصاص مى‏داد نيز بكلى از مردم منقطع نمى‏شد بلكه بوسيله خواص با عامه مردم مرتبط مى‏شد، مسائل آنانرا پاسخ مى‏داد و حوائج‏شان را برمى‏آورد و هيچ چيز از آن يك سوم وقت را كه مخصوص خودش بود از مردم دريغ نمى‏كرد.

و كلمه''رواد''جمع''رائد''است و رائد بمعناى آن كسى است كه پيشاپيش كاروان مى‏رود تا براى كاروانيان منزل و براى حيوانات آنان چراگاهى پيدا كند و كارهائى ديگر از اين قبيل انجام دهد.و منظور از جمله''لا يوطن الا ما كنت و ينهى عن ايطانها''اين است كه رسول خدا(ص)جاى معينى از مجلس را بخود اختصاص نمى‏داد و چنين نبود كه اهل مجلس آن نقطه را خاص آنحضرت بدانند و كسى در آنجا ننشيند، زيرا مى‏ترسيد عنوان بالانشينى و تقدم پيدا كند، و ديگرانرا نيز از چنين عملى نهى مى‏كرد.و جمله''اذا انتهى الى قوم...''بمنزله تفسير آن جمله است، و معناى جمله''لا تؤبن فيه الحرم''اينست كه در حضور آنجناب كسى جرات نمى‏كرد از ناموس مردم به بدى ياد كند و اين فعل از ماده''ابنة''ـ بضم همزه ـ گرفته شده كه بمعناى عيب است و كلمه''حرم'' ـ بضمه حاء و فتحه راء ـ جمع ''حرمة''است.و كلمه''تثنى''در جمله: ''لا تثنى فلتاته ''از''تثنيه''گرفته شده كه بمعناى تكرار كردن است و كلمه''فلتات''جمع''فلتة''است كه بمعناى لغزش است و معناى جمله اين است كه اگر احيانا در مجلس آنجناب از احدى از جلساء لغزشى سر مى‏زند حضرت به همه مى‏فهماند كه اين عمل لغزش و خطا است و ديگر از كسى تكرار نشود و كلمه'' بشر''ـ بكسره باء و سكون شين ـ بمعناى بشاش بودن چهره است و كلمه''صخاب''در باره كسى استعمال مى‏شود كه فريادى گوش خراش داشته باشد.

و در جمله''حديثهم عنده حديث أوليتهم''كلمه''أولية''جمع''ولى''است و گويا مراد از آن تابع و دنبال رو باشد، و معناى جمله اين باشد كه أصحاب وقتى با آن جناب سخن مى‏گفتند نوبت را رعايت مى‏كردند و چنين نبود كه يكى در سخن ديگرى داخل شود و يا مادام كه سخن او تمام نشده سخن بگويد و يا مانع يكديگر شوند، و معناى جمله''حتى أن كان أصحابه يستجلبونهم''اين است كه اصحاب آن جناب وقتى مى‏ديدند غريبه‏ها و ناآشنايان به اخلاق آن جناب و با حرفهاى خارج از نزاكت خود آنجناب را مى‏آزارند آنان را نزد خود مى‏خواندند تا رسول خدا(ص)را از شر آنان نجات دهند.

و معناى جمله''و لا يقبل الثناء الا من مكافى‏ء''اين است كه مدح و ثناء را تنها در مقابل نعمتى كه به يكى از آنان داده بود مى‏پذيرفت و اين عمل همان شكرى است كه در اسلام مدح شده پس كلمه''مكافى‏ء''يا از مكافات بمعناى جزا دادن است و يا از مكافات بمعناى مساوات است كه اگر باين معنا باشد معناى جمله چنين مى‏شود: رسول خدا (ص)مدح و ثناء را از كسى مى‏پذيرفت كه مدح را به مقدارى كه طرف استحقاق‏آنرا دارد اداء كند نه بيش از آن، و از كسى كه در مدحش اغراق مى‏كرده و زياده روى مى‏نموده نمى‏پذيرفت.

و معناى جمله: ''و لا يقطع على احد كلامه حتى يجوز''اين است كه آنجناب سخن هيچ گوينده‏اى را قطع نمى‏كرد مگر آنكه از حق تجاوز مى‏كرده كه در آنصورت تذكر ميداده كه اين سخن تو درست نيست و يا برمى‏خاسته و مى‏رفته، و كلمه''استفزاز''بمعناى استخفاف است و منظور راوى اين است كه هيچ صحنه‏اى آنجناب را آنچنان بخشم در نمى‏آورد كه عقلش سبك شود و از جاى كنده شود.

2 ـ و در كتاب احياء العلوم است كه: رسول خدا گفتارش از همه فصيح‏تر و شيرين‏تر بود ـ تا آنجا كه ميگويد ـ : و سخنانش همه كلمات كوتاه و جامع و خالى از زوائد و وافى به تمام مقصود بود، و چنان بود كه گوئى اجزاى آنان تابع يكديگرند، وقتى سخن مى‏گفت بين جملات را فاصله مى‏داد تا اگر كسى بخواهد سخنانش را حفظ كند فرصت داشته باشد، جوهره صدايش بلند و از تمامى مردم خوش‏نغمه‏تر بود. (4)

3 ـ و شيخ در كتاب تهذيب به سند خود از اسحاق بن جعفر از برادرش موسى بن جعفر از پدران بزرگوارش از على(ع)نقل كرده كه فرمود: از رسول خدا(ص)

شنيدم كه مى‏فرمود: من مبعوث شده‏ام به مكارم اخلاق و محاسن آن (5) .

4 ـ و در كتاب مكارم الاخلاق است كه ابى سعيد خدرى گفت: حياى رسول خدا (ص)از عروس حجله بيشتر بود، و چنان بود كه اگر چيزى را دوست نمى‏داشت ما از قيافه‏اش مى‏فهميديم. (6)

5 ـ و در كتاب كافى به سند خود از محمد بن مسلم روايت مى‏كند كه گفت: شنيدم كه حضرت ابو جعفر(ع)مى‏فرمود: فرشته‏اى نزد رسول الله(ص)آمد و عرض كرد: خدايت مخير فرموده كه اگر خواهى بنده‏اى متواضع و رسول باشى و اگر خواهى پادشاهى رسول باشى، جبرئيل اين صحنه را مى‏ديد رسول خدا(ص)از راه مشورت به جبرئيل نگريست، او با دست اشاره كرد كه افتادگى را اختيار كن و لذا رسول الله (ص)در جواب آن فرشته فرمود: بندگى و تواضع را با رسالت اختيار كردم، فرشته مزبور در حالى كه كليد خزينه‏هاى زمين را در دست داشت گفت: اينك چيزى هم از آنچه در نزد خدايت دارى كاسته نشد. (7)

6 ـ و در نهج البلاغه مى‏فرمايد: پس بايد كه تاسى كنى به نبى اطهر و اطيب ـ تا آنجا كه مى‏فرمايد ـ از خوردنيهاى دنيا اندك و به اطراف دندان خورد، و دهان خود را از آن پر نكرد و به آن التفاتى ننمود، لاغرترين اهل دنيا بود از حيث تهى گاه و گرسنه‏ترين شان بود از جهت شكم، خزائن دنيا بر او عرضه شد، ليكن او از قبولش استنكاف نمود، وقتى فهميد كه خداى تعالى چيزى را دشمن دارد او نيز دشمن مى‏داشت، و هر چيزى را كه خداى تعالى حقير مى‏دانست او نيز تحقيرش مى‏كرد، و ما بر عكس آن جنابيم و اگر از معايب چيزى در ما نبود جز همينكه دوست مى‏داريم دنيائى را كه خدا دشمن داشته و بزرگ مى‏شماريم دنيائى را كه خدايش تحقير كرده، همين براى شقاوت و بدبختى و نافرمانيمان بس بود، و حال آنكه رسول الله(ص)روى زمين غذا مى‏خورد، و چون بندگان مى‏نشست، و كفش خود را بدست خود مى‏دوخت، و بر الاغ لخت سوار مى‏شد، و شخصى ديگرى را هم پشت سر خود بر آن حيوان سوار مى‏كرد، وقتى ديد پرده در خانه‏اش تصوير دارد به يكى از زنان خود فرمود: اى فلان اين پرده را از نظرم پنهان كن تا آنرا نبينم، چون هر وقت چشمم بدان مى‏افتد به ياد دنيا و زخارف آن مى‏افتم، آرى به قلب و از صميم دل از دنيا اعراض كرده بود، و يادش را در دل خود كشته و از بين برده بود، تا جائى كه دوست مى‏داشت زينت دنيا را حتى به چشم هم نبيند تا هوس لباس فاخر نكند، و دنيا را خانه قرار نبيند، و اميدوار اقامت در آن نشود، از اين رو دنيا را به كلى از دل خود بيرون كرد، و ياد آن را از قلب كوچ داد، و از نظر دور بين خود هم پنهان نمود، آرى وقتى شخصى از چيزى بدش آيد نظر كردن بان را هم دوست نمى‏دارد، حتى دوست نمى‏دارد كه كسى نزد او اسم آن چيز را ببرد (8) .

7 ـ و در كتاب احتجاج از موسى بن جعفر از پدرش و از پدرانش از حسن بن على از پدرش على (ع)روايت كرده كه در ضمن خبرى طولانى فرمود: رسول خدا (ص)از خوف خداى عز و جل آنقدر مى‏گريست كه سجاده و مصلايش از اشك چشم او تر مى‏شد، با اينكه جرم و گناهى هم نداشت (9) .

8 ـ و در كتاب مناقب است كه رسول الله(ص)آنقدر مى‏گريست كه بيهوش مى‏شد، خدمتش عرضه مى‏داشتند مگر خداى تعالى در قرآن نفرموده كه خداوند از گناهان گذشته و آينده تو، در گذشته پس اين همه گريه براى چيست؟!مى‏فرمود: درست است كه خدا مرا بخشيده، ليكن من چرا بنده‏اى شكرگزار نباشم، و همچنين بود بيهوشى‏هاى على بن ابى طالب وصى آن حضرت در مقام عبادتش (10) .

مؤلف: گويا سائل خيال مى‏كرده كه بطور كلى عبادت براى ايمنى از عذاب است، و حال آنكه چنين نيست، بلكه رواياتى وارد شده كه عبادت از ترس عذاب مانند عبادت بندگان از ترس موالى است، بناى پاسخ آن جناب هم بر اين است كه عبادت از باب شكر خداى سبحان است، و اين چنين عبادت، عبادت كرام و قسم ديگرى است از عبادت.

و در ماثور از ائمه اهل بيت(ع)هم وارد شده كه بعضى از عبادتها از ترس عقاب است و اين عبادت نظير عبادتى است كه غلامان براى آقاى خود و از ترس او انجام مى‏دهند، و بعضى از عبادات عبادتى است كه به طمع ثواب انجام مى‏شود، اين عبادت نظير عبادت تجار است كه از هر كارى سود آنرا در نظر دارند، و بعضى از آنها عبادتى است كه به خاطر اداى شكر نعمتهاى خداى سبحان انجام مى‏شود (11) .

و در بعضى روايات از اين قسم عبادت تعبير شده به اينكه بخاطر محبت خداى سبحان انجام مى‏شود، و در بعضى از روايات ديگر دارد كه بخاطر اين انجام مى‏شود كه خدا را اهل و سزاوار عبادت مى‏بيند.

و ما در تفسير جمله''سيجزى الله الشاكرين'' (12) در جلد چهارم ص 75 اين كتاب در باره معناى اين روايات بطور مفصل بحث كرديم، و در آنجا گفتيم كه شكر در عبادت خدا، عبارتست از اخلاص نيت براى خدا، و شاكرين همان مخلصين(به فتح لام)از بندگان خدايند، و مقصود از آيه شريفه''سبحان الله عما يصفون.الا عباد الله المخلصين'' (13) و امثال آن، همين مخلصين مى‏باشند.

9 ـ و در كتاب ارشاد ديلمى است كه ابراهيم خليل(ع)وقتى به نماز مى‏ايستاد جوش و خروشى نظير هيجان و اضطراب اشخاص ترسيده، از او شنيده مى‏شد، و رسول الله(ص)هم همينطور بود (14) .

10 ـ و در تفسير ابى الفتوح از ابى سعيد خدرى روايت شده كه گفت: وقتى آيه شريفه ''و اذكروا الله كثيرا ـ و خدا را بسيار ذكر كنيد''نازل شد رسول الله(ص)مشغول به ذكر خدا گشت تا جائى كه كفار مى‏گفتند اين مرد جن زده شده است (15) .

11 ـ و در كتاب كافى به سند خود از زيد شحام از امام صادق(ع)نقل مى‏كند كه فرمود: رسول خدا(ص)در هر روز هفتاد بار توبه مى‏كرد، پرسيدم آيا هفتاد بار مى‏گفت''استغفر الله و اتوب اليه''؟فرمودند: نه، بلكه مى‏گفت: ''اتوب الى الله''عرض كردم رسول خدا(ص)توبه مى‏كرد و گناه مرتكب نمى‏شد و ما توبه مى‏كنيم و باز تكرار مى‏نمائيم، فرمود: ''الله المستعان ـ بايد از خدا مدد گرفت'' (16) .

12 ـ و در كتاب مكارم الاخلاق از كتاب: ''النبوة''از على(ع)نقل مى‏كند كه آن جناب هر وقت رسول خدا(ص)را وصف مى‏كرد مى‏فرمود: كف دستش از تمامى كف‏ها سخى‏تر و سينه‏اش از همه سينه‏ها جرأت‏دارتر و لهجه‏اش از همه لهجه‏ها و زبانها راستگوتر و به عهد و پيمان از همه مردم وفادارتر و خوى نازنينش از خوى همه نرم‏تر و دودمانش از همه دودمان‏ها كريم‏تر و محترمتر، اگر كسى ناگهانى ميديدش از او هيبت مى‏برد و اگر كسى با او از روى معرفت هم‏نشين بود دوستش مى‏داشت، قبل از او و بعد از او من هرگز كسى را مثل او نديدم. (17)

13 ـ و در كتاب كافى به سند خود از عمر بن على از پدر بزرگوارش نقل مى‏كند كه فرمود : از جمله سوگندهاى رسول خدا اين بود كه مى‏فرمود: ''لا و استغفر الله ـ نه، و از خدا آمرزش مى‏خواهم''. (18)

14 ـ و در احياء العلوم است كه آن جناب وقتى خيلى خوشحال مى‏شد زياد دست به محاسن شريف خود مى‏كشيد (19) .

15 ـ و نيز در همان كتاب است كه: رسول خدا(ص)سخى‏ترين مردم بود، بطورى كه هيچ وقت درهم و دينارى نزدش نمى‏ماند، حتى اگر وقتى چيزى نزدش زيادى مى‏ماند و تا شب كسى را نمى‏يافت كه آنرا به او بدهد، به خانه نمى‏رفت تا ذمه خود را از آن برى سازد و آنرا به محتاجى برساند، و از آنچه خدا روزيش مى‏كرد بيش از آذوقه يكسال از خرما و جوى كه در دسترس بود براى خود ذخيره نمى‏كرد و مابقى را در راه خدا صرف مى‏كرد، كسى از آن جناب چيزى درخواست نمى‏كرد مگر اينكه آن حضرت حاجتش را هر چه بود برآورده مى‏نمود، و همچنين مى‏داد تا آنكه نوبت مى‏رسيد به غذاى ذخيره يكساله‏اش از آنهم ايثار مى‏فرمود، و بسيار اتفاق مى‏افتاد كه قبل از گذشتن يكسال قوت خود را انفاق كرده و اگر چيز ديگرى عايدش نمى‏شد خود محتاج شده بود.

غزالى سپس اضافه مى‏كند كه: رسول خدا(ص)حق را انفاذ مى‏كرد اگر چه ضررش عايد خودش و يا اصحابش مى‏شد.

و نيز مى‏گويد: رسول خدا(ص)دشمنان زيادى داشت و با اينحال در بين آنان تنها و بدون نگهبان رفت و آمد مى‏كرد.

و نيز مى‏گويد كه هيچ امرى از امور دنيا آن جناب را به هول و هراس در نمى‏آورد.

و نيز مى‏گويد: رسول خدا(ص)با فقرا مى‏نشست و با مساكين هم غذا مى‏شد و كسانى را كه داراى فضائل اخلاقى بودند احترام مى‏كرد، و با اشخاص آبرومند الفت مى‏گرفت، به اين معنى كه به آنان احسان مى‏نمود، و خويشاوندان را در عين اينكه بر افضل از آنان مقدم نمى‏داشت صله رحم مى‏كرد، به احدى از مردم جفا نمى‏نمود، و عذر هر معتذرى را مى‏پذيرفت.

و نيز مى‏گويد: رسول خدا(ص)داراى غلامان و كنيزانى بود و در خوراك و پوشاك از ايشان برترى نمى‏جست، و هيچ دقيقه‏اى از عمر شريفش را بيهوده و بدون عملى در راه خدا و يا كارى از كارهاى لازم خويشتن نمى‏گذراند، و گاهى براى سركشى به اصحاب خود به باغات‏شان تشريف مى‏برد، و هرگز مسكينى را براى تهى دستى و يا مرضش تحقير نمى‏كرد و از هيچ سلطانى به خاطر سلطنتش نمى‏ترسيد، آن فقير و اين سلطان را به يك نحو دعوت به توحيد مى‏نمود (20) .

16 ـ و نيز در كتاب مزبور مى‏گويد: رسول خدا(ص)از همه مردم ديرتر به غضب درمى‏آمد و از همه زودتر آشتى مى‏كرد و خشنود مى‏شد و از همه مردم رؤوف‏تر به مردم بود و بهترين مردم و نافع‏ترين آنان بود براى مردم (21) .

17 ـ و نيز در آن كتاب مى‏گويد: رسول خدا(ص)چنان بود كه اگر مسرور و راضى مى‏شد مسرت و رضايتش براى مردم بهترين مسرت‏ها و رضايت‏ها بود، اگر موعظه مى‏كرد موعظه‏اش جدى بود نه به شوخى، و اگر غضب مى‏كرد ـ و البته جز براى خدا غضب نمى‏كرد ـ هيچ چيزى تاب مقاومت در برابر غضبش را نداشت، و هم چنين در تمامى امورش همينطور بود، وقتى هم كه به مصيبتى و يا به ناملايمى برمى‏خورد امر را به خدا واگذار مى‏كرد، و از حول و قوه خويش تبرى مى‏جست و از خدا راه چاره مى‏خواست (22) .

مؤلف: معانى توكل بر خدا و تفويض امر به او و تبرى از حول و قوه خويشتن و راه چاره از خدا خواستن همه به هم مربوط و برگشت همه آنها به يك اصل است و آن اين است كه براى امور استنادى است به اراده الهى‏اى كه غالب بر هر اراده ديگرى است و هرگز مغلوب نمى‏شود و قدرت الهى‏اى كه مافوق هر قدرت و غير متناهى است، و اين خود معنا و حقيقتى است كه كتاب خدا و سنت رسول گراميش متفقا مردم را به اعتقاد بر آن و عمل بر طبق آن دعوت كرده‏اند، قرآن كريم مى‏فرمايد: ''و على الله فليتوكل المتوكلون'' (23) و نيز مى‏فرمود:
''و افوض امرى الى الله'' (24) و نيز مى‏فرمود: ''و من يتوكل على الله فهو حسبه'' (25) و نيز مى‏فرمايد: ''الا له الخلق و الامر'' (26) و نيز مى‏فرمايد: ''و ان الى ربك المنتهى'' (27) و غير اين از آيات، و روايات در اين باره از حد شمارش افزون است.

و متخلق به اين خلق‏ها و متادب به اين آداب شدن علاوه بر اينكه آدمى را در مسير حقايق و واقعيات قرار داده و عملش را منطبق بر وجهى مى‏سازد كه بر حسب واقع بايد آنطور واقع شود و علاوه بر اينكه آدمى را مستقر در دين فطرت كرده، و اين معنا را ارتكازى آدمى مى‏كند كه حقيقت هر چيزى و نشانه حقيقت بودن آن برگشت حقيقى آن است به خداى سبحان، كما اينكه خود فرمود: ''الا الى الله تصير الامور'' (28) علاوه بر اين، فائده مهم ديگرى دارد، و آن اين است كه اتكا و اعتماد انسان بر پروردگارش ـ در حالتى انسان را آشناى به پروردگارى مى‏كند كه داراى قدرت غير متناهى و اراده‏اى قاهر غير مغلوب است ـ اراده‏اش را چنان كشش داده و عزمش را چنان راسخ مى‏كند كه موانعى كه پيش مى‏آيد، در او رخنه نكرده و رنج و تعبى كه در راه رسيدن به هدف مى‏بيند خللى در او وارد نمى‏سازد و هيچ تسويلى نفسانى و وسوسه شيطانى كه بصورت خطورهاى وهمى در ضمير انسان خودنمائى مى‏كند آنرا از بين نمى‏برد.

رواياتى چند در باره پاره‏اى از سنن و آداب آن حضرت در معاشرت
18 ـ و در كتاب ارشاد ديلمى است كه: رسول خدا(ص)لباس خود را خودش وصله مى‏زد، و كفش خود را خود مى‏دوخت، و گوسفند خود را مى‏دوشيد، و با بردگان هم غذا مى‏شد، و بر زمين مى‏نشست و بر دراز گوش سوار مى‏شد و ديگرى را هم پشت سر خود بر آن سوار مى‏كرد، و حيا مانعش نمى‏شد از اينكه مايحتاج خود را خودش از بازار تهيه كرده به سوى اهل خانه‏اش ببرد، به توانگران و فقرا دست مى‏داد و دست خود را نمى‏كشيد تا طرف دست خود را بكشد، بهر كس مى‏رسيد چه توانگر و چه درويش و چه كوچك و چه بزرگ سلام ميداد، و اگر چيزى تعارفش مى‏كردند آنرا تحقير نمى‏كرد اگر چه يك خرماى پوسيده بود، رسول خدا(ص)بسيار خفيف المؤنه و كريم الطبع و خوش معاشرت و خوش رو بود، و بدون اينكه، بخندد هميشه تبسمى بر لب داشت، و بدون اينكه چهره‏اش در هم كشيده باشد هميشه اندوهگين به نظر مى‏رسيد، و بدون اينكه از خود ذلتى نشان دهد همواره متواضع بود، و بدون اينكه اسراف بورزد سخى بود، بسيار دل نازك و مهربان به همه مسلمانان بود، هرگز از روى سيرى آروغ نزد، و هرگز دست طمع به سوى چيزى دراز نكرد (29) .

19 ـ و در كتاب مكارم الاخلاق روايت شده كه: رسول الله(ص)

عادتش اين بود كه خود را در آينه ببيند و سر و روى خود را شانه زند و چه بسا اين كار را در برابر آب انجام مى‏داد و گذشته از اهل خانه خود را براى اصحابش نيز آرايش مى‏داد و مى‏فرمود:
خداوند دوست دارد كه بنده‏اش وقتى براى ديدن برادران از خانه بيرون مى‏رود خود را آماده ساخته آرايش دهد (30) .

20 ـ و در كتاب‏هاى علل و عيون و مجالس به اسنادش از حضرت رضا از پدران بزرگوارش(ع)نقل كرده كه رسول الله(ص)فرمود: من از پنج چيز دست برنمى‏دارم تا بميرم: 1 ـ روى زمين و با بردگان غذا خوردن 2 ـ سوار الاغ برهنه شدن 3 ـ بز بدست خود دوشيدن 4 ـ لباس پشمينه پوشيدن 5 ـ و به كودكان سلام كردن، براى اين دست برنمى‏دارم كه امتم نيز بر آن عادت كنند و اين خود سنتى شود براى بعد از خودم (31) .

21 ـ و در كتاب فقيه از على(ع)روايت شده كه به مردى از بنى سعد فرمود:
آيا تو را از خود و از فاطمه حديث نكنم ـ تا آنجا كه فرمود ـ پس صبح شد و رسول الله (ص)بر ما وارد شد در حالى كه من و فاطمه هنوز در بستر خود بوديم، فرمود: سلام عليكم، ما از جهت اينكه در چنين حالى بوديم شرم كرده، جواب سلامش نگفتيم، بار ديگر فرمود: السلام عليكم باز ما جواب نداديم، بار سوم فرمود: السلام عليكم اينجا بود كه ترسيديم اگر جواب نگوئيم آن جناب مراجعت كنند چه عادت آن حضرت چنين بود كه سه نوبت سلام مى‏كرد اگر جواب مى‏شنيد و اذن مى‏گرفت داخل مى‏شد و گرنه برمى‏گشت، از اين جهت ناچار گفتيم: و عليك السلام يا رسول الله، درآى، آن حضرت بعد از شنيدن اين جواب داخل شد... (32) .

22 ـ و در كتاب كافى بسند خود از ربعى بن عبد الله از ابى عبد الله ع نقل كرده كه فرمود : رسول خدا(ص)به زنان هم سلام مى‏كرد و آنها سلامش را جواب مى‏دادند، و هم چنين امير المؤمنين(ع)، الا اينكه آن جناب سلام دادن به زنان جوان را كراهت داشت و مى‏فرمود: مى‏ترسم از آهنگ صداى آنها خوشم آيد آنوقت ضرر اين كار از اجرى كه در نظر دارم بيشتر شود (33) .

مؤلف: صدوق(عليه الرحمه)هم اين روايت را بدون ذكر سند نقل كرده (34) و همچنين سبط طبرسى در كتاب المشكوة آنرا از كتاب محاسن نقل كرده است (35) .

23 ـ و نيز در كافى به سند خود از حضرت عبد العظيم بن عبد الله حسنى نقل كرده كه ايشان بدون ذكر سند از رسول خدا(ص)نقل كرده و گفته كه آن حضرت سه جور مى‏نشست: يكى''قرفصاء '' ـ و آن عبارت از اين بود كه ساقهاى پا را بلند مى‏كرد و دو دست خود را از جلو بر آنها حلقه مى‏زد و با دست راست بازوى چپ و با دست چپ بازوى راست را مى‏گرفت، دوم اينكه دو زانوى خود و نوك انگشتان پا را به زمين مى‏گذاشت، سوم اينكه يك پا را زير ران خود گذاشته و پاى ديگر را روى آن پهن ميكرد و هرگز ديده نشد كه چهار زانو بنشيند (36) .

24 ـ و در كتاب مكارم الاخلاق از كتاب نبوت از على(ع)نقل كرده كه فرمود: هيچ ديده نشد كه رسول خدا(ص)با كسى مصافحه كند و او جلوتر از طرف دست خود را بكشد، بلكه آنقدر دست خود را در دست او نگه ميداشت تا او دست آن جناب را رها سازد، و هيچ ديده نشد كه كسى با پر حرفى خود مزاحم آن حضرت شود و او از روى انزجار سكوت كند، بلكه آنقدر حوصله به خرج مى‏داد تا طرف ساكت شود و هيچ ديده نشد كه در پيش روى كسى كه در خدمتش نشسته پاى خود را دراز كند، و هيچ وقت مخير بين دو چيز نشد مگر اينكه دشوارتر آن دو را اختيار مى‏فرمود، و هيچ وقت در ظلمى كه به او ميشد به مقام انتقام در نيامد، مگر اينكه محارم خدا هتك شود كه در اين صورت خشم مى‏كرد و خشمش هم براى خداى تعالى بود، و هيچ وقت در حال تكيه كردن غذا ميل نفرمود تا از دنيا رحلت كرد، و هيچ وقت چيزى از او درخواست نشد كه در جواب بگويد: ''نه''، و حاجت هيچ حاجتمندى را رد نكرد بلكه عملا يا به زبان به قدرى كه برايش ميسور بود آنرا برآورده ميساخت، نمازش در عين تماميت از همه نمازها سبك‏تر و خطبه‏اش از همه خطبه‏ها كوتاهتر و از هذيان دور بود، و مردم، آن جناب را به بوى خوشى كه از او به مشام مى‏رسيد مى‏شناختند، و وقتى با ديگران بر سر يك سفره مى‏نشست اولين كسى بود كه شروع به غذا خوردن مى‏كرد، و آخرين كسى بود كه از غذا دست مى‏كشيد، و هميشه از غذاى جلو خود ميل مى‏فرمود، تنها در رطب و خرما بود كه آن جناب دست دراز ميكرد و بهترش را برمى‏چيد، و وقتى چيزى مى‏آشاميد آشاميدنش با سه نفس بود، و آنرا مى‏مكيد و مثل پاره‏اى از مردم نمى‏بلعيد، و دست راستش اختصاص داشت براى خوردن و آشاميدن، و جز با دست راست چيزى نمى‏داد و چيزى نمى‏گرفت، و دست چپش براى كارهاى ديگرش بود، رسول خدا با دست راست كار كردن را در جميع كارهاى خود دوست مى‏داشت حتى در لباس پوشيدن و كفش به پا كردن و موى شانه زدنش.

و وقتى دعا مى‏فرمود سه بار تكرار مى‏كرد، و وقتى تكلم مى‏فرمود در كلام خود تكرار نداشت و اگر اذن دخول مى‏گرفت سه بار تكرار مى‏نمود، كلامش همه روشن بود به طورى كه هر شنونده‏اى آنرا مى‏فهميد، وقتى تكلم مى‏كرد چيزى شبيه نور از بين ثنايايش بيرون مى‏جست، و اگر آن جناب را مى‏ديدى مى‏گفتى افلج (37) است و حال آنكه چنين نبود، نگاهش همه بگوشه چشم بود، و هيچ وقت با كسى مطالبى را كه خوش آيند آنكس نبود در ميان نمى‏گذاشت، وقتى راه مى‏رفت گوئى از كوه سرازير مى‏شد و بارها مى‏فرمود بهترين شما خوش اخلاق‏ترين شما است، هيچ وقت طعم چيزى را مذمت نمى‏كرد، و آنرا نمى‏ستود، اهل علم و اصحاب حديث در حضورش نزاع نمى‏كردند، و هر دانشمندى كه موفق بدرك حضورش شد اين معنا را گفت كه من به چشم خود احدى را نه قبل از او و نه بعد از او نظير او نديدم (38) .

25 ـ و در كتاب كافى به سند خود از جميل بن دراج از ابى عبد الله(ع)نقل كرده كه فرمود : رسول خدا(ص)نگاه‏هاى زير چشمى خود را در بين اصحابش به طور مساوى تقسيم كرده بود به اين معنا كه بتمام آنان بيك جور نظر مى‏انداخت و همه را به يك چشم مى‏ديد، و نيز فرمود : هيچ اتفاق نيفتاد كه آن جناب پاى خود را در مقابل اصحابش دراز كند، و اگر مردى با او مصافحه مى‏كرد دست خود را از دست او بيرون نمى‏كشيد و صبر مى‏كرد تا طرف دست او را رها سازد، از همين جهت وقتى مردم اين معنا را فهميدند هر كس با آن جناب مصافحه مى‏كرد دست خود را مرتبا بطرف خود مى‏كشيد تا آنكه از دست آن حضرت جدا مى‏كرد. (39)

مطلب بعدی   ::  مطلب قبلی

   


  آموزش ماهايوگا ( تكنيك من كه هستم؟ ) قسمت 3
  سرطان بيضه
  گروه کارو » شروع حکايت » دل ديوونه
  Wicons Pro v9.4.0 برنامه اي براي اديت و ساخت آيكون
  چگونه روابط خود را بيمه كنيم؟
  نگران نباشيد، خوشحال باشيد
  ليلا فروهر » يک بوسه » سال سفر
  رضا صادقي » دو تا قلب » تمنا
  روزهای اعتراض » قصه ای نمادين در بستری تاريخی است
  آموزش Real Player
درمان با يد راديواكتيو و تيروييد
مرجان » شبهاي خط خطي » شبهاي خط خطي
ملكه الیزابت
عليرضا افتخاري » شبان عاشق » سپيده
ر ميخواي همه فکر کنن باکلاسي اینارارو انجام بده!!!
حکم عكس و فيلم‏ از اعضاى تناسلى
تاثير سروصدا بر رشد زبان در كودكان
راز طول‌ عمر
مکمل هاي غذايي براي سالمندان بستري مفيدند
نكات ريز خانه داري
 
صفحه اول  : تقشه سایت : لینک باکس