دوباره دلم در اين غروب، هواي تو کرده و شبي که دوباره از راه رسيد
اما، تو در کنارم نيستي!!!
و در اين زمانه، که روزگار غريبي است
و هيچ چيز، نه بر جاي خود و هيچ كس، نه چونان كه بايد
حق و باطل چنان در هم آميخته كه تمييزشان مشکل
سياهي، سپيد شده و سپيدان، سياه
عقلانيت، چوب حراج خورده و جهالت را سر دست مي برند
همه، به هست بودن نيست ها عادت كرده اند
واژه ها، معناي خود را نمي يابند
و ظالمان، عاطفه، مهر، عشق و ايمان را
از همه لغت نامه ها خط زده اند.
ميوه دادن، گويي ديگر كار درختان نيست
گل سرخ، از عطر افشاني سر باز مي زند
رودها، سرود زندگي فراموششان شده است
كوه ها، از ياد برده اند كه بايد اسوه پايداري باشند
خاك ديگر بي ريا، آب ديگر زلال و آسمان، ديگر آبي نيست
بلبلان، خواندن نمي دانند و كلاغان، در مزارع مترسك شده اند
گوسفندان، در پي گرگ هايند
گرگ را بيني، كه گله نگه مي دارد
و سگ نگهبان، را كه به گله حمله مي برد.
گويا انسان فراموشش شده، كه قرار بود اشرف مخلوقات باشد.
خورشيد را، نه روشنايي مانده و نه گرمايي
در آسمان تاريک شب ها، ديگر نمي توان ماه را ديد
مادران را مهر به دل نمانده و فرزندان را احترامي در پيش نيست
در بازار روز شهر، ميوه شب مي فروشند
دل سپردن به خنكاي آب چشمه ده بالا، ديگر براي كسي لذت آور نيست
گل هاي ياس باغچه همسايه، ديگر كوچه مان را عطرآگين نمي كنند
ديگر كسي وقتي دلش گرفت، حافظ زمزمه نمي كند
كسي ديگر از مهر خورشيد سخن نمي گويد و از زيبايي گل سرخ
مجنون را عشق ليلا از دل رفته است
ني را، نه حكايتي مانده ست و نه شكايتي
آيينه ها هم دروغگو شده اند
به چشم ها هم اعتمادي نيست
قاصدك هاي مسافر، خانه نشين شده اند
نه درمان دردي،
نه تکيه پناهي،
نه دست نوازشي،
نه سوسوي چراغي،
نه روزنه اميدي،
نه نواي آرامش بخشي،
نه نگاه آشنايي،
نه ....
روزگار غريبي است
با مردماني، غريب تر
ولي اميد به حضور تو و تنفس در هواي با تو بودن
مرا زنده نگه مي دارد
آرزوي ديدارت، قرار از دلم ربوده
و خواب از چشمانم، و گريه شوق امانم را
ولي تو خواهي آمد و...
عاقبت غمها چاره شود
زندگي از نو تازه شود
از سفر مي آيي! از سفر مي آيي!...