|
|
|
انواع سی دی و نرم افزار های جدید |
لینک های داغ |
|
|
|
| | |

اخبار روز :: دوستان ::
تهران مانیا :: پزشکی :: بالاشهر :: ایران من
ایران 20
:: امواج ::
هفت ستاره :: تهران وب :: پرشین تاپ ::
طنز ::
ایران شادی :: خنده :: لینک باکس
:: دنیای خنده
|
|
|
لرى به شهر اندر آمد و چون از جلو دكّان قنّادى گذشت، ديد كه تاجرى مقدار زيادى شيرينى گرفت و به جاى پرداخت پول به وى گفت: بنويس تو دستك.
لر پيش خود گفت كه بد معاملهاى نيست. سپس نزد قناد رفت و مقدار زيادى شيرينى گرفت و با زن و بچههايش نشسته خوردند وقتى كه خواستند بروند قناد جلويش را گرفت كه بهاى شيرينىها را بده!
لر با خونسردى گفت: بنويس تو دستك!
خواجه منعمى مقبره منقش بسيار عالى براى خود ساخت و بنّايان در مدت يكسال تمام آن را به اتمام رسانيدند. روزى كه مقبره تقريباً نيمهتمام شده بود خواجه به بناء گفت: اين مقبره ديگر به چه احتياج دارد و چه مىخواهد؟! بناء گفت: وجود مبارك!!
شاعرى در مدح خواجه بخيلى قصيدهاى ساخت و به نزد وى برد ولى هيچ صلهاى به وى نداد. يك هفته صبر كرد و اثرى ظاهر نشد. قطعه تقاضايى بگذرانيد. خواجه باز التفات نكرد! بعد از يك هفته او را هجو كرد. باز خواجه به روى خود نياورد. سپس شاعر بيامد و بر در خانه او مربع بنشست! چون خواجه بيرون آمد و او را ديد كه به فراغت بال نشسته است، گفت:
اى مبرم بىحيا! قصيده گفتى به تو هيچ ندادم. قطعه تقاضايى آوردى، روا نكردم، هجو گفتى به روى خود نياوردم. ديگر به چه اميدى اينجا نشستهاى؟! گفت: بدان اميد كه بميرى و مرثيهات بگويم شايد از وارثت چيزى دريافت كنم!!
يكى در باغ خويش رفت. دزدى را ديد كه پشتواره پياز بسته و قصد بردن آن را دارد!
گفت: در اين باغ چه كار دارى؟
گفت: در راه مىگذشتم ناگاه گردبادى وزيد و مرا در اين باغ انداخت!
گفت: چرا پياز كندى؟!
گفت: چون باد مرا مىربود دست در بته پياز مىزدم و از زمين برمى آمد!
گفت: بسيار خوب! آنها را كه گرد كرده و پشتواره بست؟!
گفت: واللَّه من نيز در اين انديشه بودم كه تو آمدى!!
احمقى پيش طبيب رفت، گفت: موى سرم درد مىكند!
طبيب پرسيد: چه خوردهاى؟
گفت: نان و يخ!
گفت: برو بمير كه نه خوراكت به آدمى مىماند و نه دردت!!
| |
مطلب بعدی
::
مطلب قبلی
|
|
|
| |
|
|
| |