زنى براى استعلاج نزد مرحوم ميرزا ابوالحسن خان دكتر (از اولين اطبايى كه با اسلوب طب جديد درس خوانده بود) آمده و گفت: حكيمباشى! طبعم گرم است و استخوانهايم سرد، سردى مىخورم با من نمىسازد و گرمى هم ضرر مىكند. دكتر به تعجب پرسيد: خانم، اين ييلاق و قشلاق را از كجا آوردهايد؟!
مردى قدكى نزد خياط برد تا قبايى كند. و از اجرت پرسيد، خياط گفت: مزد آن قدكى و قندكى است. صاحب كار، قدك را نزد او نهاده، راه در گرفت، خياط پرسيد كجا مىروى؟ گفت: اين قدكش تا قند را فراهم آورم.
روستايى با زن، در امر كدخدايىِ دو پسر رسيده رأى مىزد و از تنگدستى و عدم توانايى خويش در امر ازدواج فرزندان شكايت مىكرد، پسر بزرگتر كه تا آنگاه در گوشهاى ساكت نشسته بود، چارهانديشى كرد و گفت:
اى پدر جان، امسال براى يكيمان زن بگير، سال ديگر براى داداشم!
كچلى را زخم تگرگ سر بشكست، دوان دوان به مطبخ آمده دسته هاونى بياورد و به زير آسمان گرفته و گفت:
گويند لرى دوغى خريد. دوغفروش در آن آبى آلوده ريخته بود كه چند بچه وزغ در ميان داشت. چون لر به آشاميدن دوغ آغازيد، غوكبچگان به آواز درآمدند. لر گفت: اگر زاقى كنى، زوقى كنى، پيل دادم مىخورمت.
آوردهاند كه شخصى از ملانصرالدين طنابى به امانت خواست، ملا گفت: بر روى آن ارزان گستردهام.