|
|
|
انواع سی دی و نرم افزار های جدید |
لینک های داغ |
|
|
|
| | |

اخبار روز :: دوستان ::
تهران مانیا :: پزشکی :: بالاشهر :: ایران من
ایران 20
:: امواج ::
هفت ستاره :: تهران وب :: پرشین تاپ ::
طنز ::
ایران شادی :: خنده :: لینک باکس
:: دنیای خنده
|
|
|
پادشاهى گنجينههاى سراى خود را براى غارت سپاهيان در اختيار آنان گذاشت. غلامى پيش شاه ايستاده بود و از جاى خود نمىجنبيد. يكى از او پرسيد: چرا در اين يغما شركت نمىكند؟ غلام خنديد و گفت: نعمت روى شاه مرا بس است.
پادشاهى روزى غلامش را ديد كه به خودپسندى در خود مىنگرد. او گاه به نشانهاى بازو و زمانى به موى و گاه به كفش پا و گاه به خاتمى كه در انگشت دست داشت نگاه مىكرد و گاه كلاه از پيش مىگذاشت و زمانى از پس. آن گاه شاه دشنهاى كشيد و در سينهاش فرو برد. او نمىتوانست غلامى را كه عاشق خويش است به كار گيرد. او نه در خدمت سلطان كه در خدمت خويش بود.
پادشاهى خادمى داشت كه سالها در وفادارى و حقشناسى خدمت سلطان كرده بود. روزى شاه او را پيش خواهد و گفت: هر حاجتى دارى، از ما بخواه. خادم گفت: روزى كه بار عام سلطان است و تمام بزرگان و جمله خلق حاضرند مىخواهم كه سلطان مرا پيش خود فراخواند و چيزى در گوشم گويد حتى اگر آن كلام يك دشنام باشد تا جمله خلق بدانند كه من رازدار و انيس آن حضرتم.
به اويس قرنى گفتند: مردى سىسال است گورى براى خويش كنده و كفنى بر آن گسترده و شب و روز گريان و نالان بر سر قبر خود نشسته و خوف از عاقبت امانش نمىدهد. اويس آن مرد را طلب كرد، مردى ديد زار و نزار كه از لاغرى همچون هلال گشته و چون ميّتى در كفن بر مزار خود نشسته، اويس او را گفت: اين گور و كفن بتهاى تو هستند كه مىپرستى. چون مرد اين سخن بشنيد نعرهاى زد و مرده در گور افتاد.
عربى را گفتند: تو پير شدهاى و عمر تباه كردهاى، توبه كن و به حج رو، گفت: پول سفر حج ندارم، گفتند: خانهات را بفروش و هزينه سفر كن، گفت: چون بازگشتم كجا نشينم؟ و اگر بازنگردم و مجاور كعبه بمانم خدايم نمىگويد چرا خانه خود بفروختى و در خانه من منزل گزيدى؟
يكى از صالحان روزى بيرون رفت و در آستين كيسهاى زر داشت. چون آن را طلبيد، كسى ببرده بود. گفت: خداى عزّوجل براى او در آن بركت كناد! شايد او بدان محتاجتر از من بود.
از سلمان فارسى نقل است كه روزى رسول اكرم(ص) در مسجد نشسته بود. ناگاه كنيزكى حبشى به مسجد درآمد و رداى مصطفى را گرفت و گفت: گره از كار بسته من بگشا. پيامبر به پا خاست و در پى كنيزك روان شد تا به سراى گندمفروشى رسيدند. كنيزك گفت: پشم اندكى رشتهام، اين را به گندمفروش ده و بهاى آن را از بهر من گندم بستان. پيامبر(ص) چنين كرد و كيسه گندم را نيز به دوش كشيد و تا خانه كنيزك حمل كرد. آنگاه به مسجد بازگشت و از درگاه خداوند تعالى طلب بخشايش از تقصير در خدمت نمود.
شخصى با معبرى گفت: در خواب ديدم كه از پشكل شتر بورانى مىسازم، تعبير آن چه باشد؟ معبر گفت: دو دينار ده تا تعبير آن بگويم. گفت: اگر دو دينار داشتمى خود به بادنجان دادمى و بورانى ساختمى تا از پشكل شتر، نبايستمى ساخت.
| |
مطلب بعدی
::
مطلب قبلی
|
|
|
| |
|
|
| |