انواع سی دی و نرم افزار های جدید

      لینک های داغ

 
   
  





تهران وب
اخبار روز :: دوستان :: تهران مانیا :: پزشکی :: بالاشهر :: ایران من
ایران 20 :: امواج :: هفت ستاره :: تهران وب :: پرشین تاپ :: طنز :: ایران شادی :: خنده :: لینک باکس :: دنیای خنده

طنز :: لطيفه

موضوع: لطيفه هاي قديمي-5

پادشاهى گنجينه‏هاى سراى خود را براى غارت سپاهيان در اختيار آنان گذاشت. غلامى پيش شاه ايستاده بود و از جاى خود نمى‏جنبيد. يكى از او پرسيد: چرا در اين يغما شركت نمى‏كند؟ غلام خنديد و گفت: نعمت روى شاه مرا بس است.







پادشاهى روزى غلامش را ديد كه به خودپسندى در خود مى‏نگرد. او گاه به نشان‏هاى بازو و زمانى به موى و گاه به كفش پا و گاه به خاتمى كه در انگشت دست داشت نگاه مى‏كرد و گاه كلاه از پيش مى‏گذاشت و زمانى از پس. آن گاه شاه دشنه‏اى كشيد و در سينه‏اش فرو برد. او نمى‏توانست غلامى را كه عاشق خويش است به كار گيرد. او نه در خدمت سلطان كه در خدمت خويش بود.







پادشاهى خادمى داشت كه سال‏ها در وفادارى و حق‏شناسى خدمت سلطان كرده بود. روزى شاه او را پيش خواهد و گفت: هر حاجتى دارى، از ما بخواه. خادم گفت: روزى كه بار عام سلطان است و تمام بزرگان و جمله خلق حاضرند مى‏خواهم كه سلطان مرا پيش خود فراخواند و چيزى در گوشم گويد حتى اگر آن كلام يك دشنام باشد تا جمله خلق بدانند كه من رازدار و انيس آن حضرتم.








به اويس قرنى گفتند: مردى سى‏سال است گورى براى خويش كنده و كفنى بر آن گسترده و شب و روز گريان و نالان بر سر قبر خود نشسته و خوف از عاقبت امانش نمى‏دهد. اويس آن مرد را طلب كرد، مردى ديد زار و نزار كه از لاغرى همچون هلال گشته و چون ميّتى در كفن بر مزار خود نشسته، اويس او را گفت: اين گور و كفن بتهاى تو هستند كه مى‏پرستى. چون مرد اين سخن بشنيد نعره‏اى زد و مرده در گور افتاد.







عربى را گفتند: تو پير شده‏اى و عمر تباه كرده‏اى، توبه كن و به حج رو، گفت: پول سفر حج ندارم، گفتند: خانه‏ات را بفروش و هزينه سفر كن، گفت: چون بازگشتم كجا نشينم؟ و اگر بازنگردم و مجاور كعبه بمانم خدايم نمى‏گويد چرا خانه خود بفروختى و در خانه من منزل گزيدى؟







يكى از صالحان روزى بيرون رفت و در آستين كيسه‏اى زر داشت. چون آن را طلبيد، كسى ببرده بود. گفت: خداى عزّوجل براى او در آن بركت كناد! شايد او بدان محتاجتر از من بود.







از سلمان فارسى نقل است كه روزى رسول اكرم(ص) در مسجد نشسته بود. ناگاه كنيزكى حبشى به مسجد درآمد و رداى مصطفى را گرفت و گفت: گره از كار بسته من بگشا. پيامبر به پا خاست و در پى كنيزك روان شد تا به سراى گندم‏فروشى رسيدند. كنيزك گفت: پشم اندكى رشته‏ام، اين را به گندم‏فروش ده و بهاى آن را از بهر من گندم بستان. پيامبر(ص) چنين كرد و كيسه گندم را نيز به دوش كشيد و تا خانه كنيزك حمل كرد. آنگاه به مسجد بازگشت و از درگاه خداوند تعالى طلب بخشايش از تقصير در خدمت نمود.






شخصى با معبرى گفت: در خواب ديدم كه از پشكل شتر بورانى مى‏سازم، تعبير آن چه باشد؟ معبر گفت: دو دينار ده تا تعبير آن بگويم. گفت: اگر دو دينار داشتمى خود به بادنجان دادمى و بورانى ساختمى تا از پشكل شتر، نبايستمى ساخت.

مطلب بعدی   ::  مطلب قبلی

   


  عذرخواهي بي‌بي‌سي در پي تصاويرخشم ملكه
  چرا از غذاهاي ارگانيك استفاده مي كنيم؟
  در مورد بيعت گرفتن از اميرالمؤمنين (عليه السلام)»
  هايده » ترانه سال » آواز جدايي ( معين )
  صداي بارون » مناجات
  مهستي - مستي - اسير
  تادن E-Mail بدون اجراي كامل برنامه Outlook Express
  پريدن از خواب و آسیب به مغز
  Xpand Rally يك بازي عالي براي دوستداران رالي
  فوت همسر و ازدواج مجدد
میگرن
خوشگل محله مون
سردردهاي هنگام غروب و كاهش ديد
افسونگر
كمبود جسد براي تشريح
غم باد قصه
جستجوی مرد ایده آل: تصوری خیالی یا حقیقی؟
خوش لباس‌ترين فوتباليست‌هاي اروپا
هومن ادهمي » نويد عاشقي » تو رو پيدا کردم
توصيه براي كاهش اضطراب و دلشوره
 
صفحه اول  : تقشه سایت : لینک باکس