انواع سی دی و نرم افزار های جدید

      لینک های داغ

 
   
  





تهران وب
اخبار روز :: دوستان :: تهران مانیا :: پزشکی :: بالاشهر :: ایران من
ایران 20 :: امواج :: هفت ستاره :: تهران وب :: پرشین تاپ :: طنز :: ایران شادی :: خنده :: لینک باکس :: دنیای خنده

طنز :: لطيفه

موضوع: لطيفه هاي قديمي-6

سلطان محمود روزى در غضب بود، طلحك خواست كه او را از آن ملالت بيرون آرد، گفت: اى سلطان نام پدرت چه بود؟ سلطان برنجيد و گفت: مردك تو با آن سگ چه كار دارى؟ طلحك گفت: نام پدرت معلوم شد، نام پدر پدرت چون بود؟







درويشى به در خانه‏اى رسيد. پاره نانى بخواست. دختركى در خانه بود. گفت: نيست! گفت: چوبى، هيمه‏اى. گفت: نيست! گفت: پاره نمك، گفت: نيست!

گفت: كوزه‏اى آب. گفت: نيست! گفت: مادرت كجاست؟ گفت: به تعزيت خويشاوندان رفته است.

گفت: چنين كه من حال خانه شما مى‏بينم ده خويشاوند ديگر مى‏بايد كه به تعزيت شما آيند.






شاعرى مهمل‏گوى پيش دوستانش مى‏گفت: چون به كعبه رسيدم ديوان شعرم را براى تيمن و تبرك بر حجرالاسود ماليدم، ظريفى گفت: اگر در آب زمزم مى‏ماليدى بهتر بودى







حجى به دهى رسيد، گرسنه بود. از خانه‏اى صداى عزادارى شنيد. آنجا رفت و گفت: شكرانه بدهيد، من اين مرده را زنده سازم. كسان مرده او را خدمت بجاى آوردند چون سير شد گفت: اين مرده چكاره بوده است؟ گفتند: بافنده. انگشت به دندان گزيد و گفت: دريغ! هر كس ديگر بود در حال زنده شايستى كرد، اما بافنده مسكين چون مرد، مرد!







دهقانى به در خانه «بهاءالدين صاحب ديوان» رفت و با خواجه‏سرا گفت: با خواجه بگوى كه «خدا» بيرون نشسته است و با تو كارى دارد، خواجه به احضار او اشارت كرد. چون درآمد، پرسيد: تو خدايى؟! دهقان گفت: آرى، گفت: چگونه؟ دهقان گفت: پيش از اين ده خدا و باغ خدا و خانه خدا بودم. نواب تو، ده و باغ و خانه از من به ظلم بستدند، «خدا» ماند!







شخصى از مولانا عضدالدين پرسيد كه چونست كه در زمان خلفا مردم دعوى خدايى و پيغمبرى بسيار مى‏كردند و اكنون نمى‏كنند. گفت: مردم اين روزگار را چندان از ظلم و گرسنگى افتاده است كه نه از خدايشان به ياد مى‏آيد و نه از پيغامبر.







جوحى گوسفند مردم مى‏دزديد و گوشتش صدقه مى‏كرد، از او پرسيدند: اين چه معنى دارد؟ گفت: ثواب صدقه با گناه دزدى برابر گردد و در اين معامله براى ما هم چيزى ماند.







كسى خر گم كرده بود، گرد شهر مى‏گشت و شكر مى‏گفت. گفتند: شكر چرا مى‏كنى؟ گفت: از بهر آنكه بر خر ننشسته بودم وگرنه من نيز امروز چهارم روز بود كه گم شده بودمى.







لوديى با پسر خود ماجرا مى‏كرد كه: تو هيچ كارى نمى‏كنى و عمر در بطالت به سر مى‏برى. چند با تو بگويم كه معلق زدن بياموز و سگ از چنبر جهانيدن تا از عمر خود بر خوردار شوى. اگر از من نمى‏شنوى، به خدا تو را در مدرسه اندازم تا علم بياموزى و دانشمند شوى و تا زنده باشى در مذلت و فلاكت بمانى و يك جواز هيچ‏جا حاصل نتوانى كرد.







كچلى از حمام بيرون آمد، كلاهش دزديده بودند، با حمامى ماجرا مى‏كرد، حمامى گفت: تو اينجا آمدى كلاه نداشتى. گفت: اى مسلمانان اين سر از آن سرهاست كه بى‏كلاه به راه توان برد؟







سلطان محمود را در حالت گرسنگى بادمجان بورانى پيش آوردند خوشش آمد، گفت: بادمجان طعامى است خوش. نديمى در مدح بادمجان فصلى پرداخت.

چون سير شد، گفت: «بادمجان سخت مضر چيزى است» نديم باز در مضرت بادمجان مبالغتى تمام كرد. سلطان گفت: اى مردك نه اين زمان مدحش مى‏گفتى؟!

گفت: من نديم توام نه نديم بادمجان. مرا چيزى مى‏بايد گفت كه تو را خوش آيد نه بادمجان را.








از بهر روز عيد، سلطان محمود خلعت هركسى تعيين مى‏كرد. چون به طلحك رسيد فرمود كه پالانى بياوريد بدو دهيد. چنين كردند. چون مردم خلعت پوشيدند، طلحك آن پالان بر دوش گرفت و به مجلس سلطان آمده گفت: «اى بزرگان عنايت سلطان در حق من بنده از اينجا معلوم كنيد كه شما همه را خلعت از خزانه فرمود دادن و جامه خلاص از تن خود بركند و در تن من پوشانيد.»







ميان رئيس و خطيب ده دشمنى بود. رئيس بمرد، چون به خاكش سپردند، خطيب را گفتند: تلقين او بگوى. گفت: از بهر اين كار، ديگرى را بخواهيد كه او سخن من به غرض مى‏شنود.







جنازه‏اى را به راهى مى‏بردند. درويشى با پسر بر سر راه ايستاده بودند، پسر از پدر پرسيد كه بابا در اينجا چيست؟ گفت: آدمى. گفت: كجايش مى‏بردند؟ گفت: به جايى كه نه خوردنى باشد و نه پوشيدنى. نه نان و نه آب و نه هيزم و نه آتش، نه زر و نه سيم، نه بوريا و نه گليم.

گفت: «بابا مگر به خانه ما مى‏برندش»!







كسى به هر حمام كه در رفتى چون بيرون آمدى حمامى را بگرفتى كه تو رختى از من دزيده‏اى. به جايى رسيد كه او را در هيچ حمامى نمى‏گذاشتند. روزى در حمامى رفت. چند كس را گواه گرفت كه هيچ شعبده نكند. چون در حمام رفت، حمامى تمامت جامه‏هاى او را به خانه خود فرستاد. وى از حمام بيرون آمد، دعوى نتوانست كرد. برهنه ايستاد و گفت: «اى مسلمانان من دعوى نمى‏توانم كرد، اما از اين حمامى بپرسيد كه من مسكين چنين به حمام او آمدم؟!»







اعرابى را پيش خليفه بردند او را ديد تخت نشسته و ديگران در زير ايستاده گفت: السلام عليك يا الله! گفت: من الله نيستم. گفت: يا جبرائيل! گفت: من جبرائيل نيستم. گفت: الله نيستى، جبرائيل نيستى، پس چرا در آن بالا رفته و تنها نشسته‏اى؟ تو نيز در زير آى و در ميان مردمان بنشين.







مطلب بعدی   ::  مطلب قبلی

   

  با يكي از عجيب ترين هتلهاي جهان آشنا شويد
  نحوه کار همکاری با خانمهای همکار
  آزاد كردن فضاي حافظه RAM
  eedUpMyPC 2.0 يه برنامه براي افزايش سرعت سيستم شما
  هفت روش حرفه اي براي ايجاد رمز عبور
  قابل توجه خانم هاي خانه دار
  دانشمندان به راز اختلاف قد انسان ها پي بردند
  سرگيجه
  نوروز، تخستين روز سال
  افرا 1و2 » گل سرخ
Traktor DJ Studio 2.6.2.110 افکت گذاري تغيير صدا
نیایش
مگه ميشه
وسواس چيست و چگونه آنرا درمان كنيم؟
گفت وگو با سعيد ثابت، نوازنده غربت سنتور
تاثير دود سيگار در ابتلا به پوکي استخوان
S BlackICE PC Protection 3.6 يک فايروال بسيار عالي
s ver. 5.96 برنامه اي براي بهتر كردن كاركرد ويندوز
پيريمتامين PYRIMETHAMINE
آموزش Asp.net ( قسمت پنجم )
 
صفحه اول  : تقشه سایت : لینک باکس