|
|
|
انواع سی دی و نرم افزار های جدید |
لینک های داغ |
|
|
|
| | |

اخبار روز :: دوستان ::
تهران مانیا :: پزشکی :: بالاشهر :: ایران من
ایران 20
:: امواج ::
هفت ستاره :: تهران وب :: پرشین تاپ ::
طنز ::
ایران شادی :: خنده :: لینک باکس
:: دنیای خنده
|
|
|
فلسفه تيم ايران : 11 نفر وارد زمين ميشوند - علي دايي که هيچ - حالا تيم ايران 10 نفره است - نصرتي هم که مهاجم حريف است - تيم شد 9 نفر - يکي هم بايد مواظب نصرتي باشد - حالا شد 8 نفر - از اين 8 نفر کريمي و مهدوي کيا و زندي مصدوم هستند - حالا شد 5 نفر از اين 5 نفر ميرزاپور ور رضايي و گل محمدي کار خودشون رو مي کنند و در واقع .. به تيم - تيم شد دو نفر که نکونام و تيموريان هستند که وسط زمين سگ دو مي زنند
-------------------------
-------------------------------
بدین اولي : راستي من تو تست بازيگري قبول شدم. دومي : چطوري؟ اولي : اين طوري . كارگردان بهم گفت تو قبولي فقط نقشي كه مي دم كوتاهه ها. گفتم اشكالي نداره. گفت پول هم نمي ديم ها. گفتم اشكالي نداره. گفت تصويرتو نشون نمي ديم فقط بايد بري اتاق بغلي گلداني بخوره تو سرت بگي آخ . گفتم اشكال نداره فقط بلند بگم آخ يا يواش بگم آخ ؟كارگردان : اونش اشكالي نداره صدات هم بعداً دوبله مي شه!!!
--------------------------------
------------------------------
. شبی کسی می خواست مهمانی برود. دوستش به او گفت: به صاحبخانه بگو من برادرت هستم و مرا هم با خودت به مهمانی ببر. راه افتادند، وسط راه یک آشنای دیگر را هم دیدند و وقتی فهمید آنها می خواهند به مهمانی بروند، گفت: به صاحبخانه بگو من برادر زنت هستم و مرا هم با خودت به مهمانی ببر. سه نفری به طرف مهمانی راه افتادند. وسط راه یک دوست دیگر را دیدند. او گفت: من هم با شما به مهمانی می آیم. کسی که کارت داشت، گفت: من دو نفر را به زور با خودم می برم، تو چطوری می آیی؟ مرد چهارمی گفت: صاحبخانه خودش مرا می شناسد. وقتی به محل مهمانی رسیدند، صاحبخانه خواست که کارت شان را نشان دهند. اولی کارتش را نشان داد و گفت: ایشان هم برادرم هستند. صاحبخانه که ناراحت شده بود، سومی را نشان داد و گفت: ایشان چی؟ اولی گفت: ایشان هم برادرزنم هستند که چون امروز از سفر آمده بودند، از ایشان درخواست کردم با من بیایند. صاحبخانه با عصبانیت مرد چهارمی را نشان داد و گفت: این مادرقحبه دیگر کیست؟ مرد چهارمی گفت: دیدید گفتم صاحبخانه مرا می شناسد!
------------------------------
.) مردترك فکلی با لباس شیک از جلوی مغازه کله پاچه فروشی می گذشت. طبیعتا در آن زمان کله پاچه فروش ها هم مثل سایر مردم آت و آشغال و کثافت های خودشان را با سطل می ریختند وسط خیابان و به دلیل احترامی که اصولا ما ایرانیان برای نظافت قائل هستیم، بخصوص مسلمین ما، همیشه خیابان های شهرها بوی گند و گه می داد. در همان زمان که آقای فکلی، مثلا ایرج خان مشغول عبور از جلوی کله پاچه فروشی بود، مرد کله پز، ظرف آب و آشغال های مغازه را خالی کرد توی خیابان و اتفاقا همه اینها ریخته شد روی کت و شلوار تمیز و شیک ایرج خان. میوه فروشی که کنار کله پزی مغازه داشت با عصبانیت علیه کله پز و به نفع ایرج خان وارد صحنه شد و گفت: - عباس آقا! مگه کوری؟ نمی بینی آبها رو کجا می ریزی؟ تو که خواهر آقا رو ............!!!!!!!!
------------------
| |
مطلب بعدی
::
مطلب قبلی
|
|
|
| |
|
|
| |