كمي شانس!
بيما ربه پزشك: آقاي د كتر، من نمي توانم بين عمل جراحي و مرگ يكي را انتخاب كنم.
پزشك: با كمي شانس مي توانيد هر دو را امتحان كنيد!
گوش سنگين
مردي وارد قطار شد، يك جاي خالي پيدا كرد و نشست و مشغول جويدن آدامس شد.
خانم مسني كه روبروي او نشسته بود، بعد از چند دقيقه گفت: مرد جوان، خوشحال مي شوم كه به حرفهاي شما گوش بدهم، اما متاسفانه گوشم سنگين است!
پدر فعال
تلفن زنگ مي زند. مينا گوشي را برمي دارد و بعد از چند لحظه به پدرش مي گويد: بابا، پدر مريم است. مي خواهد بداند مشقهاي من را كي تمام مي كني تا مال مريم را بياورد.
دزد بانك
دزدي براي چهارمين بار به يك بانك دستبرد زد. پليس از كارمند بانك سوال كرد: فكر كنيد ببينيد چيز خاصي در ظاهر آن مرد نظرتان را جلب نكرد؟
كارمند: چرا قربان، او هر بار شيك تر از قبل لباس مي پوشد.
دليل ساده
رئيس يك شركت به رئيس شركت همسايه: چطور است كه هميشه كارمندان شما سروقت مي آيند؟
ـ آخر ما در اداره 30 كارمند و 20 جاي پارك داريم.
قند يا چربي؟
مشتري به پيشخدمت: قند هم داريد؟
پيشخدمت: نخير، بنده چربي دارم